داستان قباد کاوه
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو شد پهلوان بسته ره را کمر
۲
قباد آن کجا کاوه بودش پدر
۳
به درگه چنین گفت پیش مهان
۴
که این شه ندارد نهاد شهان
۵
پدرم از جهان جز مر او را نخواست
۶
به شمشیر گیتی ازو گشت راست
۷
از اورنگ برکند ضحاک را
۸
سپرد افسرش زیر پی خاک را
۹
ز گرشاسب ما بیش بردیم رنج
۱۰
بدو بیش بخشد همی شهر و گنج
۱۱
شد این آگهی نزد شه آشکار
۱۲
نهان داشت تا بود هنگام بار
۱۳
چو شد بر سران بارگاه و سرای
۱۴
برآورد سر شاه دانش سرای
۱۵
چنین گفت کای نامدار انجمن
۱۶
نیوشید یکسر ز دل پند من
۱۷
به یزدان پناهید تا از گزند
۱۸
بودتان به هر دو جهان سودمند
۱۹
منازید از آن شادمانی و ناز
۲۰
که آرد سرانجام درد و گداز
۲۱
بی اندرز هر گز مباشید کس
۲۲
ببینید هر کار را پیش و پس
۲۳
مبندید با رشک و با آز رای
۲۴
که این غم فزایست و آن جانگزای
۲۵
مجویید دانش ز بی دانشان
۲۶
که نادان ز دانش ندارد نشان
۲۷
کنید آزمون ها به دانش فزون
۲۸
که هست آینه مرد را آزمون
۲۹
همیشه دل از شاه دارید شاد
۳۰
به ویژه که دارد رَهِ دین و داد
۳۱
بنازید اگرتان نوازد به مهر
۳۲
بترسید چون چین درآرد به چهر
۳۳
مگویید شه را به از بی رهی
۳۴
که تان بد رسد چون رسد آگهی
۳۵
اگرچه باشید از دور باز
۳۶
بود دست شاهان به هر سو فراز
۳۷
بود گوش با چشم شه را بسی
۳۸
کجا گوش و چشمش بود هر کسی
۳۹
چو شه دادگر باشد و ره شناس
۴۰
بدو داشت باید ز یزدان سپاس
۴۱
نباید گواژه زدن بر فسوس
۴۲
نه بر یافه گفتن شدن چاپلوس
۴۳
چنان خوش نباید بُدن کت خورند
۴۴
چنان ترش نه نیز کت ننگرند
۴۵
ز زخم سنان بیش زخم زبان
۴۶
که این تن کند خسته و آن روان
۴۷
چو دستور شد دل خرد همچو شاه
۴۸
زبان چون سپهبد سخن چون سپاه
۴۹
سپهدار دارد سپه را به جای
۵۰
کز اندازه ننهد کسی پیش پای
۵۱
بنا گفته بر چون کسی غم خورد
۵۲
از آن به که بر گفته کیفر برد
۵۳
سه چیز آورد پادشاهی به شور
۵۴
کزآن هر سه شه را بود بخت شور
۵۵
یکی با زنان رام بودن به هم
۵۶
دوم زفت کاری ، سیوم دان ستم
۵۷
شه نیک با کامرانی بود
۵۸
چو بد گشت کم زندگانی بود
۵۹
سزا پادشاهی مر آنرا سزاست
۶۰
که او بر هوای دلش پادشاست
۶۱
ز گیتی بی آهو نیابی کسی
۶۲
اگرچه دارد هنرها بسی
۶۳
شه آن به که باشد بزرگ از گهر
۶۴
خرد دارد و داد و فرهنگ و فر
۶۵
به آکندن گنج نکند ستم
۶۶
نخواهد که خسبد ازو کس دژم
۶۷
ز هر بد به دادار جوید پناه
۶۸
به انداز هر کس دهد پایگاه
۶۹
نماند به تیغ و به تدبیر و گنج
۷۰
که آید ز دشمن به کشورش رنج
۷۱
مرا این همه هست و پاکیّ تن
۷۲
دگر تا شهم بَد نیاید ز من
۷۳
نه رنج کسی یافه بگذاشتم
۷۴
نه بر بی گنه رنج بگماشتم
۷۵
جهانبان دهد پادشاهی و تخت
۷۶
نگردد کسی جز بدو نیکبخت
۷۷
جز ایزد ندادستم این تاج کس
۷۸
سپاس از جهان بر من او راست بس
۷۹
سزد پس که بدگوی چیزی کند
۸۰
به بد گفتن من دلیری کند
۸۱
پس آن گه ابا خشم گفت ای قباد
۸۲
بد مردمان از چه گویی به یاد
۸۳
مگر رشک مغزت بکاهد همی
۸۴
زبانت سرت را نخواهد همی
۸۵
ز گرشاسب وز کاوه رانی سخن
۸۶
گله هر چه کردی شنیدم ز بن
۸۷
همه روم تا خاور و هند و چین
۸۸
زبون گشت گرشاسب را روز کین
۸۹
جهان خیره ماند ز برزش همی
۹۰
به گردون کشد پیل گرزش همی
۹۱
سته دیو و پیل از خم خام اوست
۹۲
ژیان شیر و تند اژدها رام اوست
۹۳
کجا نیزه زد در صف کارزار
۹۴
پسین مرد باشد چو پیشین فکار
۹۵
به هند ار فروکوبد از گرز بوم
۹۶
ز بس زور او لرزه گیرد به روم
۹۷
چو من هم ز جمشید دارد نژاد
۹۸
تو چون کاوه دانیش گشته به باد
۹۹
پدرت از سپاهان بُد آهنگری
۱۰۰
نه زیبا بزرگی نه والاسری
۱۰۱
چو بگزید ما را نکونام شد
۱۰۲
به کف درش پتک گران جام شد
۱۰۳
از آهنگری رست و سالار گشت
۱۰۴
پس از کلبه داری سپهدار گشت
۱۰۵
بُد آن گاه در کلبه با دود و دم
۱۰۶
کنونست در بزم با ما به هم
۱۰۷
بدادیمش اهواز و ده باره شهر
۱۰۸
همی زین فزونتر ز ما یافت بهر
۱۰۹
اگر برد رنج آمدش گنج بر
۱۱۰
تو نیز آیدت آرزو ، رنج بر
۱۱۱
ز بهر همه کس بود شهریار
۱۱۲
نه از بهر یک تن که باشدش یار
۱۱۳
دگر تا تویی یافه زینسان مگوی
۱۱۴
به دشتی که گمراه گردی مپوی
۱۱۵
مجوی آنچت آرد سرانجام بیم
۱۱۶
مکش پای از اندازه بیش از گلیم
۱۱۷
مینداز سنگ گران از برت
۱۱۸
که چون بازگردد فتد بر سرت
۱۱۹
گر آزرم بابت نبودی ز بن
۱۲۰
چو از رفتگان بودی از تو سخن
۱۲۱
همان کردمی با تو از راه داد
۱۲۲
که در چین نریمان به دیگر قباد
۱۲۳
سخن هر چه گفتم به دانش ببین
۱۲۴
نگاری کن این را و دل را نگین
۱۲۵
شد از بیم شه زرد و ارزان قباد
۱۲۶
به زاریّ و پوزش زبان برگشاد
۱۲۷
بس گشت در خاک زنهار خواه
۱۲۸
ببخشید خون و ببخشود شاه
۱۲۹
خبر یافت کاوه پسر را بخواند
۱۳۰
فراوان بر او خشم و خواری براند
۱۳۱
به خون کرد با خنجر آهنگ او
۱۳۲
رهاندند خویشانش از چنگ او
۱۳۳
فرستاد کس شاه کشور نواز
۱۳۴
به یک جایشان آشتی داد باز
۱۳۵
وزآن سو جهان پهلوان شادکام
۱۳۶
همی زیست خرّم به دیدار سام
۱۳۷
همی گفت کاو چون گِرد زور و برز
۱۳۸
ز من به بود گاه شمشیر و گرز
۱۳۹
به یک سال از آن شادی و فرّهی
۱۴۰
نشد دستش از جام روزی تهی
۱۴۱
نوندی سر سال نو کرد راست
۱۴۲
خراج خداوند کابل بخواست
۱۴۳
شه کابلی گفت و کاین نیست داد
۱۴۴
شهنشه به بیداد فرمان نداد
۱۴۵
تو خواهی و خواهد خداوند تاج
۱۴۶
به سالی دوباره نباشد خراج
۱۴۷
بر این آرزو پهلوان سترگ
۱۴۸
فرستاد نامه به شاه بزرگ
۱۴۹
خراج همه کابل و بوم اوی
۱۵۰
بدو داد یکسر شه نامجوی
۱۵۱
جهان پهلوان از پی نام را
۱۵۲
ببخشید باز آن همه شام را
۱۵۳
ز گیتی همه سیستان ساخت جای
۱۵۴
به رفتن نزد چند گه نزد رای
۱۵۵
جهان سرگذشت نو از هر کسی
۱۵۶
چنین گونه گون یاد دارد بسی
۱۵۷
جهان خانه دیو بد پیکرست
۱۵۸
سرایی پرآشوب و درد سرست
۱۵۹
یکی گور دانیست بر راه رو
۱۶۰
که گوری فزون نیست هر گاه نو
۱۶۱
بیابانش لهوست و ریگش نیاز
۱۶۲
سمومش هوای دل و غول آز
۱۶۳
دهی شد که باشد برو رهگذار
۱۶۴
درون هست و بیرون شدن نیست چار
۱۶۵
دهندست و آنچ او دهد بیش و کم
۱۶۶
ستاند همان باز با جان به هم
۱۶۷
به دانندگان همچو زندان زشت
۱۶۸
بر آن کس که نادان و بی دین بهشت
۱۶۹
برش این یکی دان که دانش سرای
۱۷۰
برد زو همی توشه آن سرای
۱۷۱
وی ار ناگهانت بخواهد ربود
۱۷۲
تو زو بهره خویش بردار زود