داستان گرشاسب با شاه طنجه
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
کنون از شه طنجه و پهلوان
۲
شنو کار کین جستن هر دوان
۳
بدان گه که از نزد ضحاک شاه
۴
سوی طنجه شد پهلوان سپاه
۵
ز دریا و خشک آنچه آورده بود
۶
به دست شه طنجه بسپرده بود
۷
که تا باز خواهد چه آرد هوا
۸
بدین کرده بُد مرد چندی گوا
۹
سرآمد مر آن شاه را روزگار
۱۰
پسرش از پس او شده شهریار
۱۱
پسر نیز رفته به راه پدر
۱۲
نبیره ببسته به جایش کمر
۱۳
چنان بود رأی شه سرفراز
۱۴
که آن خواسته خواهد از طنجه باز
۱۵
بر این کار پوینده ای کرد راست
۱۶
ز شاه کیان هم بدین نامه خواست
۱۷
شه طنجه را طمع بربود و گفت
۱۸
که این آگهی با دلم نیست جفت
۱۹
گذشتست از این کار سالی دویست
۲۰
مرا سال نیز از چهل بیش نیست
۲۱
چنین دام هرگز مگستر به راه
۲۲
ز گنجم گرت رأی چیزیست خواه
۲۳
نهی پایت از پایه بیرون همی
۲۴
که خرگوش گیری به گردون همی
۲۵
سپهبد بدانست کآنست رنگ
۲۶
به جنگ آید آن خواسته باز چنگ
۲۷
ده و دو هزار از سران سپاه
۲۸
گزید و برون شد به فرمان شاه
۲۹
به فرّخ نریمان چنین کرد یاد
۳۰
که کارت همه راه دین باد و داد
۳۱
گر آیم من ار نه به هر بیش و کم
۳۲
مزن جز به رآی شهنشاه دم
۳۳
ببوسیدش از مهر و لشکر کشید
۳۴
خبر چون بَرِ شاه طنجه رسید
۳۵
پراکند بس گنج و کین کرد ساز
۳۶
بی اندازه آورد لشکر فراز
۳۷
شد از بس که بودش سپاه گران
۳۸
زمین چون سپهر از کران تا کران
۳۹
برآمد سپهدار با لشکرش
۴۰
ز گرد ابر بست از بر کشورش
۴۱
بر طنجه نزدیک یک روز راه
۴۲
به گرد دهی خیمه زد با سپاه
۴۳
مِه ده یکی پیر بُد نامجوی
۴۴
بسی سال پیموده گردون بدوی
۴۵
فراوان ز نزل و علف برشمرد
۴۶
همه برد نزد سپهدار گرد
۴۷
از آن خواسته دارم خبر
۴۸
که در طنجه بنهادی از پیشتر
۴۹
برادرم زندست و با من گواست
۵۰
در آن نامه هم نام و هم خط ماست
۵۱
از آن شاد شد پهلوان چون شنود
۵۲
سوی طنجه شه نامه ای ساخت زود
۵۳
سر نامه کرد از جهاندار یاد
۵۴
خداوند دین و خداوند داد
۵۵
فرازنده هفت چرخ سپهر
۵۶
فروزنده گیتی از ماه و مهره
۵۷
دگر گفت کای گمره از کردگار
۵۸
چه طمع است کاندر دلت کرد کار
۵۹
بود نزد فرزانه کمتر کس آن
۶۰
که خیره کند طمع چیز کسان
۶۱
نکوتر بود نام زفتی بسی
۶۲
ز خوانی که با طمع بنهد کسی
۶۳
همانا به چشمت هزاک آیدم
۶۴
و یا چون تو ابله فغاک آیدم
۶۵
کزینسان سخن های غاب آوری
۶۶
همی چشم دل را به خواب آوری
۶۷
کرا رنگ چهره سیه تر ز زنگ
۶۸
بدو کی پدید آید از شرم رنگ
۶۹
هنرهام هر کس شنیدست و دید
۷۰
تو از ابلهی چون کنی ناپدید
۷۱
کجا من شتاب آورم بر درنگ
۷۲
نوند زمان را شود پای لنگ
۷۳
اگر بر زمین برزنم بانگ تیز
۷۴
جهد مرده از گور بی رستخیز
۷۵
به گهواره در هند کودک خروش
۷۶
چو گیرد ، به نامم نباشد خموش
۷۷
به چین آتشی کاید از آسمان
۷۸
برند از تف تیغ تیزم گمان
۷۹
یکی خواسته کان جهان را بهاست
۸۰
چو من گردی آورده از چپ و راست
۸۱
چو در گنجت ای زاغ رخ تیره روز
۸۲
نهفتی چو اندر زمین زاغ کوز
۸۳
کنون گویی آگه نی ام ز آن درست
۸۴
همه کس شناسند کآن نزد تست
۸۵
سرانت گواه اند بسیار و من
۸۶
فرستادم اینک به نزدت دو تن
۸۷
اگر چند باشند بسیار کس
۸۸
گوا نزد داور دو آرند و بس
۸۹
اگر باز بفرستی آن خواسته
۹۰
نان هم که بو دست آراسته
۹۱
هم از من بود پایه ات نزد شاه
۹۲
هم از شاه یابی بزرگی و جاه
۹۳
وگر ناوری آنچه رای آورم
۹۴
سرو افسرت زیر پای آورم
۹۵
بر از چرخ کیوان گر ایوان تست
۹۶
وگر نام دیوان به دیوان تست
۹۷
سرت را ز گرودن به گرد آورم
۹۸
دل دوستانت به درد آورم
۹۹
پیمبر براهیم بود آن زمان
۱۰۰
بُدش نام زردشت از آسمان
۱۰۱
به صحفش بر این خورد سوگند نیز
۱۰۲
بدان دو گوا داد بسیار چیز
۱۰۳
به هم با فرستاده شان رنجه کرد
۱۰۴
فرستاده آهنگ زی طنجه کرد
۱۰۵
چو شه نامه برخواند آن هر دو تن
۱۰۶
گوایی بدادند بر انجمن
۱۰۷
جز ایشان گوا بود دیگر بسی
۱۰۸
ولیکن نیارست دَم زد کسی
۱۰۹
دژم زی فرسته شه آورد روی
۱۱۰
بدو گفت رو پهلوان را بگوی
۱۱۱
چو دیوار بر برف سازی نخست
۱۱۲
نگون زود گردد به بنیاد سست
۱۱۳
نه هرچ آن بگویند باشد همان
۱۱۴
بر راست گم زود گردد گمان
۱۱۵
به مردی و گنج و سپاه از تو کم
۱۱۶
نی ام، چیست این طمع پر باد و دم
۱۱۷
نبودی مرا در جوانی همال
۱۱۸
کنون چون بوی کت بفرسود سال
۱۱۹
یکی مویم افتاد در کار زار
۱۲۰
اگر بینی از بیمت آید چومار
۱۲۱
مرا با شهنشاه از این نیست جنگ
۱۲۲
به جنگم توئی آمده تیز چنگ
۱۲۳
فرستادگان را به خواری براند
۱۲۴
دو ره صد هزار از یلان را بخواند
۱۲۵
در آهن بیاراست صد زنده پیل
۱۲۶
ز طنجه برون خیمه زد بر دو میل
۱۲۷
بُد از سرفرازان یکی کینه توز
۱۲۸
سپهدار او بود نامش متوز
۱۲۹
ز لشکرش نیمی بدو داد بیش
۱۳۰
ز بهر نبردش فرستاد پیش
۱۳۱
فرسته خبر زی سپهدار برد
۱۳۲
سپهبد سبک دست پیکار برد
۱۳۳
بیآورد نزدیک دشمن سپاه
۱۳۴
به جنگ اندر آمد هم از گرد راه
۱۳۵
طلایه بزد بر طلایه نخست
۱۳۶
به خون هر سوی غرقه شد بوم و رست
۱۳۷
به پیچش گرفتند گردان عنان
۱۳۸
سوی سینه ها راست کرده سنان
۱۳۹
توگفتی ز بس گرد بالا و پست
۱۴۰
که هامون به گردون درآورد دست
۱۴۱
یکی ژرف دریا شد از خون زمین
۱۴۲
که بُد نزد او چشمه دریای چین
۱۴۳
زمانه زمین را همی خون گریست
۱۴۴
ستاره ندانست رفتن که چیست
۱۴۵
گرفتند زاول گره بی شمار
۱۴۶
سلیح و ستور اندر آن کار زار
۱۴۷
چو چرخ شب آرایش از سر گرفت
۱۴۸
ز ماه تمام آینه برگرفت
۱۴۹
فرو هشت زلفین مشکین نگون
۱۵۰
ز زر خال زد بر رخ نیلگون
۱۵۱
نفرمود پیکار دیگر متوز
۱۵۲
که شد گاه آورد و بگذشت روز
۱۵۳
به گردان فرستان گرد سپاه
۱۵۴
که دارید امشب شبیخون نگاه
۱۵۵
کمین ساخت هر جای بالای و شیب
۱۵۶
سپاهش کس آن شب نخفت از نهیب
۱۵۷
همه شب ز بیم شبیخون متوز
۱۵۸
همی بود بیدار تا گشت روز
۱۵۹
چو بازی برآورد چرخ روان
۱۶۰
به زرین و سیمین دو گوی دوان
۱۶۱
یکی گوی سیمین فرو برد سر
۱۶۲
دگر گوی زرین برآورد سر
۱۶۳
دو لشکر سنان ها برافراختند
۱۶۴
کمینگه گرفتند و صف ساختند
۱۶۵
زمین را سپهر از گرانی سپاه
۱۶۶
نداند همی داشت گفتی نگاه
۱۶۷
جهان پهلوان درع گردی چو گرد
۱۶۸
بپوشید و بگرفت گرز نبرد
۱۶۹
بر او هفتصد سال بگذشته بود
۱۷۰
ز گشت سپهری کهن گشته بود
۱۷۱
خروشید گفتا مرا خیره خیر
۱۷۲
ز بیغاره دشمن کهن خواند و پیر
۱۷۳
کنون به کنم رزم و کوشش ز بُن
۱۷۴
که بهتر کند کار تیغ کهن
۱۷۵
کهن بهتر از رنگ یاقوت و زر
۱۷۶
همیدون می از نو کهن نیکتر
۱۷۷
مرا گشتِ چرخ ارچه خم داد پشت
۱۷۸
همان بیش زورم به زخم درشت
۱۷۹
بگفت این و با لشکر از چپ و راست
۱۸۰
به جنگ آمد و گرد کوشش بخاست
۱۸۱
پر از بومهن شد سراسر جهان
۱۸۲
ستاره هویدار و گردون نهان
۱۸۳
ز بس در زمین از تف نعل تاب
۱۸۴
به دریای قلزم به جوش آمد آب
۱۸۵
همی تا دو صد میل در کُه خروش
۱۸۶
فتادی و باز آمدی باز گوش
۱۸۷
ز بر آسمانی بُد از تیره گرد
۱۸۸
زمین زیر دریا بُد از خون مرد
۱۸۹
سواران در آن ژرف دریا نوان
۱۹۰
چو کشتی درفش از برش بادبان
۱۹۱
پُر از دام هامون ز خمّ کمند
۱۹۲
به هر دام درمانده گردی به بند
۱۹۳
شده لعل گرد از دم خون وتیغ
۱۹۴
چو گاه شب از عکس خورشید میغ
۱۹۵
ز بس کاینه بُد درفشان ز پیل
۱۹۶
همی خاست آتش ز دریای نیل
۱۹۷
سپهدار با گرز و نیزه به چنگ
۱۹۸
پیاده همی تاخت هر سو به جنگ
۱۹۹
به هر گنبدی جست پنجاه گام
۲۰۰
همی کوفت گرز و همی گفت نام
۲۰۱
گهی دوخت با سینه خرطوم پیل
۲۰۲
گهی ریخت خون همچون دریای نیل
۲۰۳
چه خیل پیاده چه خیل سوار
۲۰۴
ز بد خواه چندان بیفکند خوار
۲۰۵
که مر مرگ را گشت چنگال سست
۲۰۶
شد از دست او پیش یزدان نخست
۲۰۷
به درعش در از زخم مردان جنگ
۲۰۸
به هر حلقه در بود تیری خدنگ
۲۰۹
شل و ناوک و تیر در مغفرش
۲۱۰
فزون ز انبه موی بُد بر سرش
۲۱۱
که و دشت پُر کشته بُد پیش و پس
۲۱۲
چنین تا شب از رزم ناسود کس
۲۱۳
شب تیره چون شعر بافنده گشت
۲۱۴
کبود و سه بافت بر کوه و دشت
۲۱۵
مراین را به زر پود در تار زد
۲۱۶
مر آن را به مشک آب آهار زد
۲۱۷
دَرِِ جنگ هر دو سپه شد فراز
۲۱۸
به سوی سپه پهلوان گشت باز
۲۱۹
ز خون دید هر جای جویی روان
۲۲۰
همی هر کسی گفت با پهلوان
۲۲۱
که فردا اگر پیشت آید متوز
۲۲۲
نخستین جز از وی ز کس کین متوز
۲۲۳
که سالار این بیکران لشکر اوست
۲۲۴
برین شهسواران خاور سر اوست
۲۲۵
درفشش نهنگست و خفتان پلنگ
۲۲۶
سیاه اسپ و برگستوان لعل رنگ
۲۲۷
ز پولاد و دُر آژده مغفرش
۲۲۸
پرندین نشان بسته اندر سرش
۲۲۹
نبرده درفشش برون سپاه
۲۳۰
بیاید بود هر سوی کینه خواه
۲۳۱
برون آمد امروز تند از کمین
۲۳۲
فراوان سران زد زما بر زمین
۲۳۳
ندیدیم جز تو چنان نیز گُرد
۲۳۴
به زور تن و مردی و دستبرد
۲۳۵
جهان پهلوان گفت کامروز جنگ
۲۳۶
چو شد تیز، جستمش نآمد به چنگ
۲۳۷
چو خور تیغ رخشان ز تاری نیام
۲۳۸
کشد، گردد از خون شب لعل فام
۲۳۹
هر آنجا که فردا به چنگ آرمش
۲۴۰
به یک دَم زدن زنده نگذارمش
۲۴۱
وز آن سو سپه با متوز دلیر
۲۴۲
سخن راندند از سپهدار چیر
۲۴۳
که گفتند گرشاسب پیرست و سست
۲۴۴
جوان کی تواند چنان رزم جست
۲۴۵
کنون تیز دندان تر آمد به جنگ
۲۴۶
که دندان نماندستش از بس درنگ
۲۴۷
کجا جستی از جای و جستی ستیز
۲۴۸
چو آتش بُدی تند و چون باد تیز
۲۴۹
فکندی به هر زخم پیلی نگون
۲۵۰
بکُشتی به هر حمله ده تن فزون
۲۵۱
گرفتی دُم اسپ و بفراختی
۲۵۲
به هم با سوارش بینداختی
۲۵۳
متوز جفا پیشه گفت این نبرد
۲۵۴
همه سخت از آن باد بو دست و گرد
۲۵۵
چو گردد شب از تیرگی نا امید
۲۵۶
سپیده برآرد درفش سپید
۲۵۷
من و گرز و گرشاسب و آوردگاه
۲۵۸
سرش بر سنان آورم پیش شاه