جنگ دیگر گرشاسب با شاه طنجه
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو شاه حبش سوی خاور گریخت
۲
همه رخت و دینار و گوهر بریخت
۳
شه روم بنشست بر تخت عاج
۴
درآویخت زایوان پیروزه تاج
۵
دو لشکر به هم کینه خواه آمدند
۶
دلیران ناوردگاه آمدند
۷
غو کوس تند شد و گرد میغ
۸
در آن میغ خون آب شد برق تیغ
۹
برآویخت یک باره با مهر خشم
۱۰
خرد را سترگی فرو بست چشم
۱۱
همی تاخت خنجر ز گرد سیاه
۱۲
چو ایمان پاک از میان گناه
۱۳
کمان شد یکی برزگر تخم کار
۱۴
وزآن تخم پیگان ودل کشتزار
۱۵
از آن تخم هر کشت کآمد دُرست
۱۶
ز خون خورد آب و برش مرگ رُست
۱۷
ز پاشیده خرطوم پیلان به تیغ
۱۸
تو گفی همه مار بارد ز میغ
۱۹
سر خشت گفتی می آشام شد
۲۰
صفش بزم و می خون و دل جام شد
۲۱
دلیران بر اسپان کفک افکنان
۲۲
بدین دست گرز و ، به دیگر عنان
۲۳
روان خون به زخم از بر پشت پیل
۲۴
چو ز آب بقم چشمه بر کوه نیل
۲۵
روان هر سوی اسپی هراسان ز جای
۲۶
سوارش نه پیدا و زین زیر پای
۲۷
سپهدار بر زنده پیلی دمان
۲۸
همی تاخت آورده بر زه کمان
۲۹
کجا بُد سری با درفشی به دست
۳۰
به پیکان همی دوخت و افکند پست
۳۱
ز تیرش تو گفتی که در مغز و ترگ
۳۲
همی آشیان کرد زنبور مرگ
۳۳
چو یک چند بر پیل پیوست جنگ
۳۴
پیاده ببد تیغ و نیزه به چنگ
۳۵
برد بر کمربند چاک زره
۳۶
به نعره گسست از گریبان گره
۳۷
به تیغ و سنان هر کجا کینه توخت
۳۸
گهی دل درید و گهی سینه دوخت
۳۹
همی داد شمشیرش اندر شتاب
۴۰
هم اندر هوا کرکسان را کباب
۴۱
به هر بار کاو گرز بفراشتی
۴۲
به زنهار مَه بانگ برداشتی
۴۳
به هر تیر کاو برگشادی ز زه
۴۴
زمانه زدی نعره گفتی که زه
۴۵
سر خنجرش لاله کارنده بود
۴۶
ز درع یلان حلقه بارنده بود
۴۷
تو گفتی به هر حلقه گردون دو نیم
۴۸
همی ری نکارد ز پولاد میم
۴۹
هزار از دلیران جوینده کین
۵۰
به گردش تنوره زدند از کمین
۵۱
بدانسان زدندش همی چپ و راست
۵۲
که در کوه ودریا چکاچاک خاست
۵۳
شل و خنجر و گرز چندان سپاه
۵۴
چه بر ترگ او بر چه بر کوه کاه
۵۵
تو گفتی همی زخم آن سرکشان
۵۶
گل افشان شمردی نه آهن فشان
۵۷
شه طنجه آمد چو تند اژدها
۵۸
بر اوکرد در گرد خشتی رها
۵۹
نبد سود، برگاشت روی از نبرد
۶۰
برادرش پیش اندر آمد چو گرد
۶۱
بپوشیده خفتان و نیزه به دست
۶۲
برادرشبه زیر اسپ چون کوه پولاد بست
۶۳
بینداخت زی پهلان خشت و رفت
۶۴
پسش پهلوان رفت چون باد تفت
۶۵
گرفتش دُم اسپ و از جای خویش
۶۶
برآورد و بنداخت سی گام پیش
۶۷
برآنگونه زد نعره ی کوه کاف
۶۸
که سیمرغ بگریخت از کوه قاف
۶۹
تن افکند بر قلب لشکر به کین
۷۰
دلیران ایران پسش هم چنین
۷۱
چنان جنگ بر جنگیان تیز شد
۷۲
که دست و گریبان هم آویز شد
۷۳
تو گفتی ز خون چرخ جوشد همی
۷۴
زمین چادر لعل پوشد همی
۷۵
به هر گوشه آویزش سخت بود
۷۶
سر و کار با گردش بخت بود
۷۷
ز غریدن کوس ترسان هژبر
۷۸
عقاب از تف تیغ پرّان در ابر
۷۹
ز گرد آسمان در سیاهی شده
۸۰
ز جوشن زمین پشت ماهی شده
۸۱
بریده ز تن جان امید از نهیب
۸۲
چو عشق از دل مهرجویان شکیب
۸۳
گشاینده شمشیر بند از زره
۸۴
چو باد از سَرِ زلف خوبان گره
۸۵
چو ابرش شده چرمه از خون مرد
۸۶
شده باز چون چرمه ابرش ز گرد
۸۷
یلان را رخ و کام پرخون و خاک
۸۸
چه خفتان چه برگستوان چاک چاک
۸۹
بریده بر او جوشن از تیغ تیز
۹۰
زره پاره و ترگ ها ریز ریز
۹۱
فسرده به خون اندرون تیغ ز مشت
۹۲
پُر از آبله کف ز زخم درشت
۹۳
شه طنجه برگاشت روی از نهیب
۹۴
سپاهش گرفتند بالا و شیب
۹۵
گریزنده دیدی گروها گروه
۹۶
چه از سوی درا چه از سوی کوه
۹۷
چو نخچیر بر کُه یکی با شتاب
۹۸
یکی همچو ماهی دوان زیر آب
۹۹
دگر تن به شهر اندر انداختند
۱۰۰
به باره ره جنگ برساختند
۱۰۱
چو بفکند زرّین سپر آسمان
۱۰۲
مَهِ نو به زه کرد سیمین کمان
۱۰۳
خبر زان بُنه شد به گرشاسب زود
۱۰۴
کجا شه به کشتی فرستاده بود
۱۰۵
برافکند کس تا گرفتند پاک
۱۰۶
شه طنجه را دل شده از درد چاک
۱۰۷
فروهشت در شب ز باره رسن
۱۰۸
به دریا گریزنده شد با دو تن
۱۰۹
سیه پوش گیتی چو شد زرد پوش
۱۱۰
کُه کهربا برزد از چرخ جوش
۱۱۱
سپهدار با شهر برساخت جنگ
۱۱۲
بپیوست رزمی گران بی درنگ
۱۱۳
چو لشکر شد آگه که بگریخت شاه
۱۱۴
دگر کس نیارست شد رزم خواه
۱۱۵
تن از باره یکسر فکندند زیر
۱۱۶
به کین دست ایرانیان گشت چیر
۱۱۷
فکندند در شهر خرسنگ و خاک
۱۱۸
از آن پس به آتش سپردند پاک
۱۱۹
شه طنجه را نزد دریا کنار
۱۲۰
گرفتند از ایران گروهی سوار
۱۲۱
که زورقش را باد گم کرده بود
۱۲۲
ز دریا به خشک از پس آورده بود
۱۲۳
ورا زی سپهدار با آن دو تن
۱۲۴
ببردند، در حلق بسته رسن
۱۲۵
سپهدار گفت ای بد زشت کیش
۱۲۶
خوی بد چنین آورد کار پیش
۱۲۷
خوی نیک همچون فرشتست پاک
۱۲۸
خوی بد چو دیوست بی ترس و باک
۱۲۹
ز فرزند وز جفت و تخت شهی
۱۳۰
بماندی و خواهی شد از جان تهی
۱۳۱
پس آن خواسته جملگی را درست
۱۳۲
همیدون از آن هر دو تن بازجست
۱۳۳
ببریدشان گوشت یکسر به گاز
۱۳۴
بمردند و کس هیچ نگشاد راز
۱۳۵
چنینست کار طمع را نهاد
۱۳۶
بسا کس که داد از طمع جان به باد
۱۳۷
ز طمعست کوته زبان مرد آز
۱۳۸
چو شد طمع کوته زبان شد دراز
۱۳۹
چو برداشتی طمع از آنچت هواست
۱۴۰
سخن گر ز کس برنداری رواست
۱۴۱
از آن هر سه چون پهلوان دل بشست
۱۴۲
همه کاخ شه گشت و هر سو بجست
۱۴۳
ز سنگ سیه خانه ای ناگهان
۱۴۴
بدید، اندرو کرده گنجش نهان
۱۴۵
همه چیزها یک به یک برده نام
۱۴۶
به سنگ اندرون کنده دیوار و بام
۱۴۷
به در بر نوشته که این خواسته
۱۴۸
جهان پهلوان راست ناکاسته
۱۴۹
ببد شاد دل وز جهان آفرین
۱۵۰
برآن شاه کآن ساخت کرد آفرین
۱۵۱
ببرد آن هم خواسته سر به سر
۱۵۲
از آن پس نیازرد کس را دگر
۱۵۳
همه طنجه را از سر آباد کرد
۱۵۴
اسیرانش را یکسر آزاد کرد
۱۵۵
فراوان ز هر شهر و هر بوم و مرز
۱۵۶
نشاند اندرو مردم کشت ورز
۱۵۷
هم از تخم شه پادشاهی نشاست
۱۵۸
بر او رسم باژ آنچه بُد کرد راست
۱۵۹
نوندی بدین مژده زی شهریار
۱۶۰
در افکند و ره را برآراست کار
۱۶۱
چه چیز آمد این خواست کز جهان
۱۶۲
کسی نیست بی آزش اندر نهان
۱۶۳
چو باشد جهانی بدو دشمنست
۱۶۴
چو نبود غم جان و رنج تنست
۱۶۵
ایا آز را داده گردن به مهر
۱۶۶
دوان پیش او هر زمان تازه چهر
۱۶۷
به گیتی در آنست درویش تر
۱۶۸
کش از آز بر دل گره بیش تر
۱۶۹
هر آن سر که او آز را افسرست
۱۷۰
به خاک اندرست ار ز مه برترست
۱۷۱
بوی بنده آز تا زنده ای
۱۷۲
پس آزاد هرگز نئی بنده ای
۱۷۳
یکی چاه تاریک ژرفست آز
۱۷۴
بُنش ناپدید و سرش پهن باز
۱۷۵
سراییست بروی بی اندازه در
۱۷۶
چو یک در ببندی گشاید دگر
۱۷۷
به هر راه غولیست گسترده دام
۱۷۸
منه تا توان اندرین دام گام
۱۷۹
پراکنده عمر و درم گرد گشت
۱۸۰
بخور کت به خواری بباید گذشت
۱۸۱
چنان کآمدی رفت خواهی تهی
۱۸۲
تو گنج از پی گنج بانی نهی
۱۸۳
نهم گویی ازبهرفرزند چیز
۱۸۴
مبر غم، که چیزش بود بی تو نیز
۱۸۵
کسی را جهانبان ز بُن نافرید
۱۸۶
که از پیش روزی نکردش پدید
۱۸۷
ترا داد و آنکس که پیوند تست
۱۸۸
دهد نیز آن را که فرزند تست