وفات گرشاسب و مویه بر او
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
از آن پس چو روز دهم بود خواست
۲
خورش آرزو کرد و بنشست راست
۳
بخورد اندکی وز خورش بازماند
۴
سبک سام را با نریمان بخواند
۵
چنین گفت کز بهر زخمم زمان
۶
گشاید کنون مرگ تیر از کمان
۷
بوید از پی جان غمگین من
۸
یک امروز هردو به بالین من
۹
مگر کِم روان چون هراسان شود
۱۰
به روی شما مرگم آسان شود
۱۱
بگفت این و از دیده آب دریغ
۱۲
ببارید چون ژاله بارد ز میغ
۱۳
دَمش هر زمان گشت کوتاه تر
۱۴
دلش زان دگر گیتی آگاه تر
۱۵
به لب باد سردی برآورد و گفت
۱۶
که ای پاک دادار بی یار و جفت
۱۷
جهان را جهاندار و یزدان توی
۱۸
برآرندهٔ چرخ گردان توی
۱۹
زمین و زمان کردهٔ تست راست
۲۰
برآن و براین پادشایی تراست
۲۱
همه پادشاهان به تو زنده اند
۲۲
توی پادشه دیگران بنده اند
۲۳
به تو هم به پیغمبران تو پاک
۲۴
گوایی دهم ترسم از تست و باک
۲۵
پشیمانم از هرچه کردم گناه
۲۶
ببخشای و نزد خودم ده پناه
۲۷
چو گفت این سخن جان به یزدان سپرد
۲۸
گرفتند زاری بزرگان و خرد
۲۹
از ایوان به کیوان برآمد خروش
۳۰
زبرزن فغان خاست و ز شهر جوش
۳۱
بر آن خانه پاک آتش اندر زدند
۳۲
همه کاخ و گلشن به هم برزدند
۳۳
دل و جان هرکس چنان غم گرفت
۳۴
که ماهی به دریاب ماتم گرفت
۳۵
هوا زاشک مرغان پر از ژاله شد
۳۶
کُه از بانگ نخچیر پرناله شد
۳۷
همان روز بگرفت نیز آفتاب
۳۸
نمود ابر از آن پی به باران شتاب
۳۹
به هر گوشه ای گریه ای خاسته
۴۰
به هر خانه ای شیون آراسته
۴۱
زنان رخ زنان بانگ و زاری کنان
۴۲
کُنان مویه و موی مشکین کنان
۴۳
به فندق دو گلنار کرده فکار
۴۴
به دُر از دو پیلسته شویان نگار
۴۵
بزرگان همه در سیاه و کبود
۴۶
ز دو دیده ابر از دورخ کرده رود
۴۷
سرشک همه لعل و، رخسار زرد
۴۸
بر از زخم نیلی و، لب لاجورد
۴۹
بریده دُم اسپ بیش از هزار
۵۰
نگون کرده زین و آلت کارزار
۵۱
ز خون پشت صندوق پیلان بنفش
۵۲
شکسته تبیره، دریده درفش
۵۳
عقابان و بازان رها کرده پاک
۵۴
بر یوز و پیلان پُر از گرد و خاک
۵۵
در ایوانش بردند بر تخت زر
۵۶
بپوشیده خفتان و بسته کمر
۵۷
یکی گرز بر کتف و تیغ آخته
۵۸
درفشش فراز سر افراخته
۵۹
به برگستوان باره پیشش بپای
۶۰
برو هرکسی گشته زاری فزای
۶۱
همی گفت سام ای یل سرفراز
۶۲
برفتی چنان کت نبینیم باز
۶۳
درفشان مهی بودی از راستی
۶۴
چو گشتی تمام آمدت کاستی
۶۵
نبود از تو نزدیکتر کس دگر
۶۶
کنون از توام نیست کس دورتر
۶۷
به تو شادتر من بُدم زانجمن
۶۸
کسی نیست غمگین تر اکنون ز من
۶۹
ببستی دَرِ بار چون بر سپاه
۷۰
شدی سوی آن برترین جایگاه
۷۱
همانا که در خواب خوش رفته ای
۷۲
چه خوابی که تا جاودان خته ای
۷۳
نریمان همی گفت زار ای دلیر
۷۴
کجات آن دل و زور و بازوی چیر
۷۵
کات آن سواری وصف ساختن
۷۶
کجات آن به هر کشوری تاختن
۷۷
جهان گشتی و رنج برداشتی
۷۸
چو گنجت بینباشت بگذاشتی
۷۹
همه کشورت کز تو آباد شد
۸۰
به باد پسین دست با باد شد
۸۱
کهان سوی فرمانت دارند چشم
۸۲
چبودت که با ما به جنگی و خشم
۸۳
نه در بزم دینار باری همی
۸۴
نه در رزم خنجر گزاری همی
۸۵
نمودی به هر کشور آیین خویش
۸۶
کشیدی ز هر دشمنی کین خویش
۸۷
کنون باز رزم از چه آراستی
۸۸
که اسپ و سلیح و کمر خواستی
۸۹
به هند ار به چین بُرد خواهی سپاه
۹۰
که بر مه کشیدی درفش سیاه
۹۱
بُدی از دل و دست دریا و میغ
۹۲
یکی مشت خاکی کنون ای دریغ
۹۳
دریغا تهی از تو زابلستان
۹۴
دریغا جهان بی تو کشور ستان
۹۵
دریغا که بدخواه دلشاد گشت
۹۶
دریغا که رنجت همه باد گشت
۹۷
همی گرید ابر از دریغت به مهر
۹۸
سلب هم به سوکت سی کرد چهر
۹۹
کس از مرگ نرسد به مردیّ و فر
۱۰۰
کجا تو نرستی به چندین هنر
۱۰۱
چو شیون از اندازه بگذاشتند
۱۰۲
پس انگاهش از تخت برداشتند
۱۰۳
به مشک و گلابش بشستند پاک
۱۰۴
سپردندش اندر ستودان به خاک
۱۰۵
ببسند ار آن پس برش راه بار
۱۰۶
نبد پهلوان گفتی از بیخ و بار
۱۰۷
چنینست گیتی ز نزدیک و دور
۱۰۸
گهی سوگ و ماتم گهی بزم و سور
۱۰۹
به کردار دریاست کز وی به چنگ
۱۱۰
یکی دُرّ دارد یکی ریگ و سنگ
۱۱۱
سرانجام از او ایمنی نیست روی
۱۱۲
که هر کش پرستد بمیرد در اوی
۱۱۳
چو پایی تو ای پیر مانده شگفت
۱۱۴
که بارت شد و کاروان برگرفت
۱۱۵
به پیری چرا گشت آز تو بیش
۱۱۶
چوانان نگر چند رفند پیش
۱۱۷
ترا آنکه شد گوش دارد همی
۱۱۸
وزاو دل ترا یاد نارد همی
۱۱۹
چو همراه شد، توشه ساز و مییست
۱۲۰
که دورست ره وز شدن چاره نیست
۱۲۱
درین ره مدان توشه و بار نیک
۱۲۲
به از دانش نیک و کردار نیک
۱۲۳
از این گیتی ار پاک و دانا شوی
۱۲۴
به هر گامی آنجا توانا شوی
۱۲۵
که نادان بد آنجای خوارست و زشت
۱۲۶
شه آنجاست درویش نیکو سرشت
۱۲۷
به دانایی این ره به جایی بری
۱۲۸
به بی دانشی هیچ ره نسپری