Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
اسدی توسی · گرشاسپ‌نامه

خبر یافتن فریدون از مرگ گرشاسب

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چو نزد فریدون ز سوگ و ز غم
۲
رسید آگهی، گشت از انده دژم
۳
همه جامه زد چاک و بنداخت تاج
۴
غریوان به خاک آمد از تخت عاج
۵
همی گفت گردا گوا سرورا
۶
هژبرا جهانگیر نام آورا
۷
که گیرد کنون گرز و شمشیر تو
۸
چو بی کار شد بازوی چیر تو
۹
به هر کشور از بهر من کارزار
۱۰
که جوید، چو شد مر ترا کارزار
۱۱
درختی بُدی سال و مه بارور
۱۲
خرد بیخ و دین برگ و بارش هنر
۱۳
درخت از زمین سرکشد برفراز
۱۴
تو زیر زمین چون شدی پست باز
۱۵
چو گنجی بُدی از هنر در جهان
۱۶
نهان گشتی و گنج باشد نهان
۱۷
جهان از پس تو مماناد دیر
۱۸
شدم سیر ازاو کز تو او گشت سیر
۱۹
روان تو زندست گر تن بمرد
۲۰
ندارد خردمند مرگ تو خرد
۲۱
بدین سوک و غم در کبود و سیاه
۲۲
ببد هفته ای با سران سپاه
۲۳
به نزد نریمان چو یک هفته بود
۲۴
یکی سوکنامه فرستاد زود
۲۵
سَر نامه نام جهاندار گفت
۲۶
که با جان دانا خرد ساخت جفت
۲۷
تن زندگان را زمین جای کرد
۲۸
ز بر بیستون چرخ بر پای کرد
۲۹
دهد جان و پس بازخواهد چو داد
۳۰
بد و نیک هرچ او کند هست داد
۳۱
دگر گفت ازآن روزِ انده فزای
۳۲
رسید آگهی کند دل ها ز جای
۳۳
به مرگ سپهبد جهان پهلوان
۳۴
که یزدانش داراد روشن روان
۳۵
ازین درد گردون به تاب اندرست
۳۶
ستاره ز گریه به آب اندرست
۳۷
گیا پشت از اندوه دارد به خم
۳۸
دل خاره پرجوش و خونست و غم
۳۹
همان طبع گیتی بگشت ای شگفت
۴۰
جدا هریکی ساز دیگر گرفت
۴۱
شد آتش به هر دل درون تف و تاب
۴۲
سرشک خروشان روان خون ناب
۴۳
زمین سر به سر سوک آن مرد شد
۴۴
هوا بر جگرها دم سرد شد
۴۵
بدان ای سپهدار خسروپرست
۴۶
که غم مر مرا از تو افزونترست
۴۷
ولیکن چو خرسند نبوم چه سود
۴۸
که با مرگ چاره نخواهدت بود
۴۹
جهان چون یکی هفت سر اژدهاست
۵۰
کسی نیست کز چنگ و نابش رهاست
۵۱
دهانش آتشست و شب و روز دم
۵۲
هوا سینه، دُم آب و هامون شکم
۵۳
براو هفت سر هفت چرخ از فراز
۵۴
ستاره همه چشمش از دورباز
۵۵
سراسر شکم هستش انباشته
۵۶
ز بس گونه گون هرکس اوباشته
۵۷
چه فرزانگان و چه مردان گرد
۵۸
چه خوبان چه شاهان با دستبرد
۵۹
چو شاهیست گردون ز ما کینه خواه
۶۰
شب و روز گردش ستاره سپاه
۶۱
نبینی که بر جنگ ما ساختن
۶۲
همی هیچ ناساید از تاختن
۶۳
به یک گردش از زیر و بر چرخ وار
۶۴
کند کارها زیروبر صدهزار
۶۵
جهان بزمگاهیست نغز از نشان
۶۶
می اش عمر ما پاک و ما می کشان
۶۷
جوانیش خوشی و مستیش ناز
۶۸
غمش روز پیرست کآید فراز
۶۹
ازین مستی آن کس که شد خفته پست
۷۰
نه هُش یافت هرگز نه از خواب جست
۷۱
اگر چند بسیار مانی بجای
۷۲
هم آخر سرآید سپنجی سرای
۷۳
نه آن ماند خواهد که بازور و گنج
۷۴
نه آن کس که درویش با درد و رنج
۷۵
بهشتی بُدی گیتی از رنگ و بوی
۷۶
اگر مرگَ و پیری نبودی در اوی
۷۷
کهن کارگاهیست برساخته
۷۸
کزاو کس نشد کار پرداخته
۷۹
تن ما چو میوه ست و او میوه دار
۸۰
بچینند یک روز میوه ز دار
۸۱
شب و روز همواره با ما به راه
۸۲
دو پیک اند پویان سپید و سیاه
۸۳
ولیکن ز پس ما بمانیم زود
۸۴
شوند این دو از پیش چون باد و دود
۸۵
یکی جامهٔ زندگانیست تن
۸۶
که جان داردش پوشش خویشتن
۸۷
بفرساید آخرش چرخ بلند
۸۸
چو فرسود جامه بباید فکند
۸۹
ز ما تا ره مرگ یک دَم رهست
۹۰
اگر دَم درازست اگر کوتهست
۹۱
چو پولیست این مرگ کانجام کار
۹۲
برین پول دارند یکسر گذار
۹۳
بمیرد هرآنکس که زاید دُرست
۹۴
شود نیست چونان که بود از نخست
۹۵
نیابی کسی کش کسی مرده نیست
۹۶
دلی نیست کز گیتی آزرده نیست
۹۷
کجا شد کیومرث شاه بلند
۹۸
کجا جمّ و طمورث دیوبند
۹۹
جهانشان به خاک اندر افکند پاک
۱۰۰
برآورد پس گنجهاشان ز خاک
۱۰۱
ازیشان نماندست جز نام چیز
۱۰۲
برفتند و ما رفت خواهیم نیز
۱۰۳
اگر مرگ بر ما نکردی کمین
۱۰۴
ز بس جانور تنگ بودی زمین
۱۰۵
تمامیّ مردم به مرگ اندرست
۱۰۶
کجا با فرشته چو شد هم پرست
۱۰۷
اگر پهلوان رفت نامش بماند
۱۰۸
جهانبان بخواند ار جهانش براند
۱۰۹
سپهر آب خود برد و او را نبرد
۱۱۰
دلیریّ و فرهنگ مرد او نمرد
۱۱۱
دهاد آفرینندهٔ خوب و زشت
۱۱۲
ترا مزد نیکان مرورا بهشت
۱۱۳
گر او شد کنون ماند گاهش ترا
۱۱۴
سپردیم ما بارگاهش ترا
۱۱۵
ز دل مهر او بر تو انگیختیم
۱۱۶
غمش را به شادی برآمیختیم
۱۱۷
که تو یادگاری از آن پهلوان
۱۱۸
همیشه بزی شاد و روشن روان
۱۱۹
چو مه نو شود جامه نو ساز کن
۱۲۰
ببر از غم و شادی آغاز کن
۱۲۱
می و یوز خلعت ز بالای خویش
۱۲۲
فرستادم اینک به آیین به پیش
۱۲۳
بدین تن بپوش و بد آن غم گسار
۱۲۴
بدین جوی بزم و بد آن کن شکار
۱۲۵
چنان کن که در مهرگان نام را
۱۲۶
بیاری به نزدیک ما سام را
۱۲۷
که تا دل به فرزند تو خوش کنیم
۱۲۸
بسوزیم غم را چو آتش کنیم
۱۲۹
نگه کن مرا این نامه را وزفرود
۱۳۰
همینست گفتار و بر تو درود
۱۳۱
فرسته شد و نامه و هدیه برد
۱۳۲
بپوشید خلعت نریمان گرد
۱۳۳
به شادی فرستاده برگشت باز
۱۳۴
گه مهرگان راه را کرد ساز
۱۳۵
سوی شاه با سام یل داد روی
۱۳۶
چو آگاه شد زو کی نامجوی
۱۳۷
پذیره فرستاد یکسر سپاه
۱۳۸
پیاده شدش پیش از بارگاه
۱۳۹
نشاندش بر اورنگ و پرسید چند
۱۴۰
به خرسندی اش داد هرگونه پند
۱۴۱
بدآن روز جشن گزین مهرگان
۱۴۲
گه بزم و رود پری چهرگان
۱۴۳
بفرمود تا خوان نهادند کی
۱۴۴
پس از خوان نشستند در بزم می
۱۴۵
بر اورنگ بُد پهلوان پیش شاه
۱۴۶
سوی راستش سام بد نزدگاه
۱۴۷
یکی ده منی جام زر پُر نبید
۱۴۸
ندانستی آنرا به جز شه کشید
۱۴۹
به یاد نریمان شه آن نوش کرد
۱۵۰
نریمان همیدون به یادش بخورد
۱۵۱
همان جام را سام گردن فراز
۱۵۲
به یک دَم به از هر دو انداخت باز
۱۵۳
در او خیره شد شاه و گفت این سترگ
۱۵۴
بود به ز گرشاسب چون شد بزرگ
۱۵۵
بلند آتش مهرگانی بساخت
۱۵۶
که تفش ز چرخ اختران را بتاخت
۱۵۷
درفشان درفشی برآمد به ماه
۱۵۸
ز زر ذرها چرخ مشک سیاه
۱۵۹
به هامون درش ذره سونش فشان
۱۶۰
به گردش جهان چرخ اختر فشان
۱۶۱
زمین شد یکی پرفروغ آفتاب
۱۶۲
ز زر رشتها چرخش از مشک ناب
۱۶۳
چو کرده برن خنجر زردفام
۱۶۴
هزاران هزار از عقیقی نیام
۱۶۵
چو در زرد حُله کنیزان مست
۱۶۶
به بازیگری دست داده به دست
۱۶۷
همه پای کوبنده بر فرش چین
۱۶۸
ز سر مشک پاشان، گل از آستین
۱۶۹
چو رزمی گران زنگیان ساخته
۱۷۰
همه غرقه در خون و تیغ آخته
۱۷۱
چو لرزان کُهی یکسر از زرّ خشک
۱۷۲
بر او بسّدین قطره ابری ز مشک
۱۷۳
بزرگان به بزم آرام کزم
۱۷۴
نشستند با می گساران به بزم
۱۷۵
سر چنگ سازندهٔ جنگ شد
۱۷۶
دم نای هم نالهٔ زنگ شد
۱۷۷
به کف جام می چشمهٔ نوش گشت
۱۷۸
هوا پُر نوای خلالوش گشت
۱۷۹
ز بس رامش و خوشی مهتران
۱۸۰
گرفتند در چرخ بزم اختران
۱۸۱
ز شادی همی کوفت مریخ دست
۱۸۲
به دستان شده زهرهٔ می پرست
۱۸۳
چنین بُد مهی شاد شاه بلند
۱۸۴
نه بر گنج مُهر و نه بر بدره بند
۱۸۵
سر مه چو آمد نریمانش پیش
۱۸۶
بسی هدیه بخشیدش از گنج خویش
۱۸۷
درفشیش داد اژدهافش سیاه
۱۸۸
جهان پهلوان خواندش اندر سپاه
۱۸۹
دگر شیر پیکر درفشی به سام
۱۹۰
بداد و سپهبدش فرمود نام
۱۹۱
چنین آمد این گیتی از فرّ و ساز
۱۹۲
بدارد به ناز، آورد مرگ باز
۱۹۳
چو ماری که زرین دهد خایه بهر
۱۹۴
پس از ناگهان باز بکشد به زهر
۱۹۵
درختیست با شاخ بسیار بار
۱۹۶
برش تازه گل یکسر و تیزخار
۱۹۷
نخستین به گل شاد خوارت کند
۱۹۸
پس آنگاه از خار خوارت کند
۱۹۹
نه در وی کسی زیست کآخر نمرد
۲۰۰
نه زاو شد کسی تا دریغی نبرد
۲۰۱
ز دوران مگر مانده بیچاره ایم
۲۰۲
گرفتار این زال پتیاره ایم

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.