اندر ترجیح او بر پیغمبران علیه و علیهمالسلام
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
انبیا ز آسمان پیاده شدند
۲
از وساده به سوی ساده شدند
۳
از پی خجلت آدم از دل و جان
۴
بر درت ربّنا ظلمنا خوان
۵
نوح در حصن عصمتت جسته
۶
روح در چاکری کمر بسته
۷
تاج بر سر نهاده میکائیل
۸
غاشیه بر کتف نهاده خلیل
۹
موسی سوخته بر آذرِ تو
۱۰
اَرَنی گوی گشته بر درِ تو
۱۱
با ثنای تو عقد بسته به هم
۱۲
در عزب خانه عیسی مریم
۱۳
با طبق روح قدس و روح امین
۱۴
منتظر مانده بر یسار و یمین
۱۵
برگرفته ز عرش پردهٔ نور
۱۶
بر دهان مانده نای خواجهٔ صور
۱۷
رفعت ادریس از ثنای تو یافت
۱۸
سدره جبریل از برای تو یافت
۱۹
خضر آتش به باد سینه سپرد
۲۰
آب حیوان ز خاکپای تو برد
۲۱
بسته بودی نقاب درویشی
۲۲
چون گشادی تو قفل در پیشی
۲۳
شرف قاب از آن نقاب فزود
۲۴
رفعت عرش زینت تو ربود
۲۵
جان روحانیان دل تو بدید
۲۶
دیده بر سر نهاد و پیش کشید
۲۷
اهل هفت آسمان نهان مانده
۲۸
سرِ انگشت در دهان مانده
۲۹
هشت در چار طبع بیفریاد
۳۰
بر صهیب و بلال تو بگشاد
۳۱
هفت در مهر کرده همت تو
۳۲
بر دل عاصیان امّتِِ تو
۳۳
روی روحانیان سوی درِ تست
۳۴
کامشب آیین عرض لشکر تست
۳۵
شده از بویهٔ رخت ذوالنون
۳۶
آمد از بطن حوت و بحر برون
۳۷
همه از مقصد وصال تو بود
۳۸
همه از مشهد جمال تو بود
۳۹
صالح و لوط و هود منتظرند
۴۰
حال پرسان ز یوشع و خضرند
۴۱
هست داود قاری خوانت
۴۲
جمله اصحاب کهف مهمانت
۴۳
هست لقمان به درگهت برپای
۴۴
چون سلیمان ترا وکیل سرای
۴۵
پسر آزرست فرش افکن
۴۶
پسر مریم است مقرعه زن
۴۷
ایستاده ملک یمین و یسار
۴۸
با طبقهای نور بهر نثار
۴۹
چشم روشن بروی تست اسحاق
۵۰
چون سماعیل شهره در آفاق
۵۱
شده یعقوب مستمند و ضریر
۵۲
از قدون تو تیزبین و بصیر
۵۳
یوسف اندر ره تو استاده
۵۴
ابن یامین بره فرستاده
۵۵
انتظار تو کرده پیر شعیب
۵۶
رفته اندر درون پردهٔ غیب
۵۷
چرخها را لقب زمین دادند
۵۸
اختران نور بهر دین دادند
۵۹
از زمان آمدند بهر ثنات
۶۰
جمعه و بیض و قدر و عید و برات
۶۱
وز مکان آمدند قدها خم
۶۲
مکه و یثرب و حری و حرم
۶۳
منتظر مانده در سرای قرار
۶۴
طبق آسمان و دست نثار
۶۵
نقل ارواح گشته نقل از تو
۶۶
تخته از سر گرفته عقل از تو
۶۷
لیکن از روزه ساخت بهر یقین
۶۸
امتت را ز بهر سنّت دین
۶۹
صورتت دید مرد بینا دین
۷۰
هوس از سر گرفت هوش و یقین
۷۱
نفس کل آب رانده در جویت
۷۲
عقل کل خاک گشته در کویت
۷۳
فلک آورده بهر مهمانی
۷۴
برّه و گاو را به قربانی
۷۵
آمده دست آسمان در کار
۷۶
گشته انجم گسل ز بهر نثار
۷۷
ریخته عرش زیر پای تو در
۷۸
ز آسمانها طبق طبق گوهر
۷۹
قبه بر فرق آفتاب زده
۸۰
راه را جبرئیل آب زده
۸۱
زحل و مشتری سیم مریخ
۸۲
کرده خاک درِ ترا تاریخ
۸۳
شمس با زهره رامش افزایان
۸۴
درگهت را به زینت آرایان
۸۵
تیر باریک فهم دوراندیش
۸۶
با قمر بر درت شده درویش
۸۷
هفت سیاره و دوازده برج
۸۸
شده نام ترا خزانه و دُرج
۸۹
لم تعبد کلاه کون و فساد
۹۰
لیس یغنی قبای عید معاد
۹۱
رب هبلی بنای ملک ابد
۹۲
نقد لاینبغی نظر به جدد
۹۳
کرده یاسین عاقبن حاصل
۹۴
امر قل لن یصیبنا بر دل
۹۵
اتقالله نقاب روی عمل
۹۶
لاتخافوا خطاب دست امل
۹۷
انظروا کیف مسرف الانذار
۹۸
واذکروا اذ معرفالاسرار
۹۹
اهبطوا امر آمد از قرآن
۱۰۰
پاسخش ربنا ظلمنا خوان
۱۰۱
انّ شرّالدواب مختصران
۱۰۲
اهل حُسن المَآب معتبران
۱۰۳
یوم نطوی السماء برید وفا
۱۰۴
یوم لا تملِک ابتدای شفا
۱۰۵
واعبدوا ربکم ورا رهبر
۱۰۶
وافعلوا الخیر رهنمای ظفر
۱۰۷
وجزاهم قبای جمع بقا
۱۰۸
وسقاهم شفای اهل شقا
۱۰۹
استعینوا پناهگاه جَنان
۱۱۰
لاتمیلوا به شاهراه جنان
۱۱۱
تخرِج الحیّ رایت قدرت
۱۱۲
تولج اللیل رایت فطرت
۱۱۳
قوّت جان قافیه قل هو
۱۱۴
مرهم عقل میم ماترکوا
۱۱۵
اندر آن قاف قیل و قالی نه
۱۱۶
واندران میم میل و مالی نه
۱۱۷
واذکرونی قوام ذات و خرد
۱۱۸
واعبدونی مقام داد و ستد
۱۱۹
زده صدره یحبّهم خرگه
۱۲۰
در سراپردهٔ یحبّونه
۱۲۱
لام لاتقنطوا لواء فرج
۱۲۲
الفـ احسنوا جزاء حرج
۱۲۳
دیدم آن پیشوای عالم را
۱۲۴
گهر کان فیض آدم را
۱۲۵
خضر و موسی به پیشگاهش در
۱۲۶
لوح تعلیم برگرفته به بر
۱۲۷
دولتش برده زُهره را زَهره
۱۲۸
دهر را بستده ز کف مهره
۱۲۹
کرده تقدیر اسب قدرش زین
۱۳۰
غاشیه بر به کتف روح امین
۱۳۱
صدر او صدر ملک استغنا
۱۳۲
قاب قوسین قلبش او اَدنی
۱۳۳
از لعمرک کلاه تشریفش
۱۳۴
قم فانذر قبای تکلیفش
۱۳۵
صابرین بر یمین ایمانش
۱۳۶
صادقین بر زه گریبانش
۱۳۷
قانتین بر نثار ایثارش
۱۳۸
منفقین بر طراز دستارش
۱۳۹
نقد مستغفرین فراوانش
۱۴۰
در بُن جیب و چاک دامانش
۱۴۱
مرکب اقتدار کرده به زین
۱۴۲
بر در دین برای یومالدین
۱۴۳
جان درآویخته ز فتراکش
۱۴۴
عقل و جان زاده بر سر خاکش
۱۴۵
عقل داند که جان چه میگوید
۱۴۶
عقل خواند هرآنچه جان گوید
۱۴۷
گفتم ای نقش خاتمت صورت
۱۴۸
واسطهٔ عقد گردن دولت
۱۴۹
نکتهٔ مختصر بفرمایی
۱۵۰
منهج روی راست بنمایی
۱۵۱
گفت از بهر قوت و قوّت جان
۱۵۲
وز نُبی اَمن الرّسول بخوان
۱۵۳
لن تنالوا پی نظام انام
۱۵۴
لاتعولوا پی حلال و حرام
۱۵۵
این همه طمطراق بهر چراست
۱۵۶
این برون از خیال و خاطر ماست
۱۵۷
ظاهرش آن نماید از درِ دل
۱۵۸
کین گُل دل که بردمید از گِل
۱۵۹
گفته در گوشش اختیار ازل
۱۶۰
بی رطبهاء علم و خار عمل
۱۶۱
کای شهنشه دین نشیب مجاز
۱۶۲
فر آزت فزود سر به فراز
۱۶۳
تو دری کاخ و بام عالم را
۱۶۴
تو سری تخم و نسل آدم را
۱۶۵
تا زند خنده ز آسمان یقین
۱۶۶
صبح ایمان به سوی مشرق دین
۱۶۷
راست گوای سپهر پر تگ و تاز
۱۶۸
وی جهان خموش پر آواز
۱۶۹
کی توان زد ز روی زحمت و بیم
۱۷۰
این چنین نوبتی به زیر گلیم
۱۷۱
تا زبان زمانه او را گفت
۱۷۲
کی ز بهر تو آشکار و نهفت
۱۷۳
چه کنی با نقاب عالم خس
۱۷۴
نور رخسار تو نقاب تو بس
۱۷۵
کافری گشته از قدوم تو دین
۱۷۶
کفر یکسر فرو شده به زمین
۱۷۷
دین و کفر از تو موسی و قارون
۱۷۸
دین برون کفر در شده به درون
۱۷۹
مغز پر جان همی کند مویت
۱۸۰
کوی پر گل همی کند رویت
۱۸۱
از تو و آنِ تست گوش بشر
۱۸۲
چه عجب زانکه هست گوش از سر
۱۸۳
خانهٔ پنج در که جان دارد
۱۸۴
از پی چون تو میهمان دارد
۱۸۵
ز امر تو متفق چهار امیر
۱۸۶
مرکز و اخضر و هوا و اثیر
۱۸۷
بر نهای شاه عالم و آدم
۱۸۸
داغ بر رانِ اشهب و ادهم
۱۸۹
ادهم و اشهب از برای تو است
۱۹۰
آن سرا وین سرا سرای تو است
۱۹۱
ز اقتلوا المُشرکین کمر بربند
۱۹۲
زین لَکُم دینکم ولی دین چند
۱۹۳
گردن و پشت مشرکان بشکن
۱۹۴
بیخ کفر از بُن جهان برکن
۱۹۵
تیغ را لعل کن به خون عدو
۱۹۶
مهتری چون شوی زبون عدو
۱۹۷
از تو ایزد کجا پسند کند
۱۹۸
انتظار تو دهر چند کند
۱۹۹
قحط دین است برگشای نقاب
۲۰۰
میزبانیش کن به فتحالباب
۲۰۱
در بیابان فرو خرام از پل
۲۰۲
آبها مل کن و مغیلان گل
۲۰۳
کوه سُنب از خدنگ قاف شکاف
۲۰۴
چرخ دوز از سنان ناوک لاف
۲۰۵
شرک پادار شد هلاکش کن
۲۰۶
کعبه بتخانه گشت پاکش کن
۲۰۷
مر علی را تو این عمل فرمای
۲۰۸
تا نهد بر عزیز کتف پای تو پای
۲۰۹
کعبه از بت بجمله پاک کند
۲۱۰
مشرکان را همه هلاک کند
۲۱۱
متحلی کن از برای سرور
۲۱۲
دو جهان را چو گوش و گردن حور
۲۱۳
که تو چون گفتی از ره فرمان
۲۱۴
مردهٔ جهل در پذیرد جان
۲۱۵
زانکه در خدمت دم آدم
۲۱۶
جان و فرمان روند هر دو به هم
۲۱۷
هر عروسی که مادر کن زاد
۲۱۸
همتش جمله را تبرا داد
۲۱۹
یافت زان پس هزارگونه فتوح
۲۲۰
جانش بیزحمت سفارت روح
۲۲۱
هرکه گفتی ثناش را احسنت
۲۲۲
صدق گفتی بدو که للّٰه انت
۲۲۳
زو گرفتند قوت و پیرایه
۲۲۴
خرد و جان و صورت و مایه