Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
سنایی · حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه

ستایش امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب علیه‌السّلام

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ذکر زوج‌البتول و ابن عم الرسول ابی‌الحسن والحسین المبارز الکرّار غیرالفرّار غالب الجیش العرمرم الجرّار سیدالمهاجرین والانصار، قال النّبی من احبّ علیّاً فقد استمسک بالعروة الوثقی الذی انزل‌اللّٰه تعالی فی شأنه: انما ولیکم اللّٰه و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون‌الصلوة و یؤتون الزکوة و هم راکعون، و قال‌اللّٰه تعالی: و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیراً و قال علیه‌السلام یا علی انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لانبی بعدی، و قال صلی‌اللّٰه علیه و سلم: اللهم و الِ من والاه و عادِ من عاداه و انصر من نصره واخذل من خذله: و قال: من کنت مولاه فعلی مولاه، و قال جابربن عبداللّٰه الانصاری رضی‌اللّٰه عنهما: دخلت عایشة رضی‌اللّٰه عنها و هن ابیها علی‌النبی صلی‌اللّٰه علیه و سلم فقال یا عایشة ما تقولین فی‌امیرالمؤمنین علی‌بن ابیطالب صلواة‌اللّٰه علیه فاطرقت ملیاثم رفعت راسها فقالت بیتین:
۲
اذا ما التبر حک علی المحک
۳
تبین غشه من غیر شک
۴
و فیناالغش والذهب المصفا
۵
علی بیننا شبه المحک
۶
و قال النبی علیه‌السلام انا مدینة العلم و علی بابها.
۷
آن ز فضل آفت سرای فضول
۸
آن علمدار و علم‌دار رسول
۹
آن سرافیل سرفراز از علم
۱۰
ملک‌الموت دیو آز از حلم
۱۱
آن فدا کرده از ره تسلیم
۱۲
هم پدر هم پسر چو ابراهیم
۱۳
آنکه در شرع تاج دین او بود
۱۴
وآنکه تاراج کفر و کین او بود
۱۵
حکم تسلیم را خلیل به شرط
۱۶
درگه شرع را وکیل به شرط
۱۷
نشنیده ز مصطفی تأویل
۱۸
گشته مکشوف بر دلش تنزیل
۱۹
مصطفی چشم روشن از رویش
۲۰
شاد زهرا چو گشت وی شویش
۲۱
شرف چرخ تیز گرد او بود
۲۲
در حدیث و حدید مرد او بود
۲۳
باغ سنّت به امر نو کرده
۲۴
هرچه خود رسته بود خو کرده
۲۵
هرگز از خشم هیچ سر نبرید
۲۶
جز به فرمان حسام بر نکشید
۲۷
خیبر از تیغ او خراب شده
۲۸
سرِ آبش همه سراب شده
۲۹
هرگز از بهر بدره و بَرده
۳۰
خلق را خصم خویش ناکرده
۳۱
هر عدو را که درفگند از پای
۳۲
در زمان مالکش ببرد از جای
۳۳
وانکه را زد به ضرب دین آرای
۳۴
نام بر دستش و زننده خدای
۳۵
نامش از نام یا مشتق بود
۳۶
هرکجا رفت همرهش حق بود
۳۷
فخر از آل صخره بربوده
۳۸
رستخیزی بنقد بنموده
۳۹
خواب و آرام مرّه و عنتر
۴۰
کرده در مغز عقل زیر و زبر
۴۱
از در کفر گل برآرنده
۴۲
درِ دین را نگاه دارنده
۴۳
هرکه ناطق نبود قایل او
۴۴
و آنکه قابل نبود قاتل او
۴۵
کرده از دشمنان دین چو سحاب
۴۶
خامهٔ ریگ را به خون سیراب
۴۷
کنده زورش در جهود کده
۴۸
درِ علم و عمل بدو ستده
۴۹
حس او چون عظیم بود و کبیر
۵۰
گشت مغلوب او سحاب اثیر
۵۱
به دو تیغ آن هزبردین بی‌میغ
۵۲
کرده اسلام را همه یک تیغ
۵۳
به دو تیغ او به ذوالفقار و زبان
۵۴
کرده یک تیغ همچو تیر جهان
۵۵
بود تیغی زبان گوهر پاش
۵۶
که بدو کرده علم عالم فاش
۵۷
دیگری ذوالفقار برّان بود
۵۸
کافت جان شیر غرّان بود
۵۹
زان دو تیغ کشیده در عالم
۶۰
شرع را کرده همچو تیر و قلم
۶۱
نور علمش چشندهٔ کوثر
۶۲
ناز تیغش کشندهٔ کافر
۶۳
در صف رزم پای او محکم
۶۴
وز پی رمز جان او محرم
۶۵
زور او بت شکن به روز ازل
۶۶
دست او تیغ‌زن بر اوج زحل
۶۷
هم مبرّز به علم بیم و امید
۶۸
هم مبارز چو شیر و چون خورشید
۶۹
کر شده گوش فتنه از کوسش
۷۰
کرده فتح و ظفر زمین بوسش
۷۱
دل و بازوش ازو ندیده به چشم
۷۲
دست بردی به پایمردی خشم
۷۳
دست و تیغش چو پای کفر ببست
۷۴
هیبتش گردن عدو بشکست
۷۵
در مصافی که پای بفشردی
۷۶
آنت دولت که دست او بردی
۷۷
شب یلدا سراج ازو بودی
۷۸
روز هیجا هیاج ازو بودی
۷۹
آمد از سدره جبرئیل امین
۸۰
لافتی کرده مر ورا تلقین
۸۱
ذوالفقاری که از بهشت خدای
۸۲
بفرستاده بود شرک زدای
۸۳
آوریدش به نزد پیغمبر
۸۴
گفت کاین هست بابتِ حیدر
۸۵
تا بدو دینت آشکار کند
۸۶
لشکر کفر تار و مار کند
۸۷
مصطفی داد مرتضی را گفت
۸۸
که بدین آر دین برون ز نهفت
۸۹
نه جگر بود داعی مردیش
۹۰
نه ظفر باعث جوانمردیش
۹۱
آنچنان آختی ز باغی کین
۹۲
کایچ تاوان نبد ورا در دین
۹۳
چون نه از خشم بود از ایمان بود
۹۴
آز و کافر کشیش یکسان بود
۹۵
روز او بت شکن ز روز ازل
۹۶
دست او تیغ زن بر اوج زحل
۹۷
مر نبی را وصی و هم داماد
۹۸
جانِ پیغمبر از جمالش شاد
۹۹
ای خوارج اگر درونت شکیست
۱۰۰
کفر و دین نزد تو ز جهل یکیست
۱۰۱
کس ندیده به رزم در پشتش
۱۰۲
منهزم شرک از یک انگشتش
۱۰۳
آل یاسین شرف بدو دیده
۱۰۴
ایزد او را به علم بگزیده
۱۰۵
نائب مصطفی به روز غدیر
۱۰۶
کرده در شرع مر ورا به امیر
۱۰۷
سرِّ قرآن بخوانده بود به دل
۱۰۸
علم دو جهان ورا شده حاصل
۱۰۹
به فصاحت چو او سخن گفتی
۱۱۰
مستمع زان حدیث دُر سفتی
۱۱۱
لطف او بود لطف پیغمبر
۱۱۲
عنف او بود شیر شرزهٔ نر
۱۱۳
هرکه دیدی حسام او مسلول
۱۱۴
نفی گشتی برو طریق حلول
۱۱۵
تو کشیدی ز کافری پندار
۱۱۶
تیغ بر روی حیدر کرّار
۱۱۷
کرده در عقل و دین به تیغ و قلم
۱۱۸
با شجاعت سماحت اندر هم
۱۱۹
خوانده در دین و ملک مختارش
۱۲۰
هم دَرِ علم و هم علم‌دارش
۱۲۱
جان آزاد مردی و تن دین
۱۲۲
خسرو سنت و تهمتن دین
۱۲۳
شرف شرع و قاضی دین او
۱۲۴
صدف دُرِّ آلِ یاسین او
۱۲۵
قابل راز حق رزانت او
۱۲۶
مهبط وحی حق امانت او
۱۲۷
نفس نفسش کشندهٔ تنزیل
۱۲۸
جان جانش چشندهٔ تاویل
۱۲۹
عرضه کرده بر آن جمال و سرشت
۱۳۰
هفتهٔ هفت روز هشت بهشت
۱۳۱
چشمها دیده‌ور ز دیدارش
۱۳۲
سمعها شمعدان ز گفتارش
۱۳۳
تیغ او تیرِ چرخ را بنیان
۱۳۴
بوده در خانهٔ وبال کمان
۱۳۵
هرکجا آن دل و زبان بودی
۱۳۶
فطنت تیر چون کمان بودی
۱۳۷
سرِ بدعت زده به تیغ زبان
۱۳۸
روی سنت بشسته ز آب سنان
۱۳۹
کرده از لعل و دُر کرامت را
۱۴۰
پر گهر دامن قیامت را
۱۴۱
کرده از بهر جان اهل هنر
۱۴۲
دَرج در یک سخن دو دُرج گهر
۱۴۳
مُحرم او بوده کعبهٔ جان را
۱۴۴
مَحرم او بوده سرِّ یزدان را
۱۴۵
بوده با آسمان ثناش خلیط
۱۴۶
بر بسیط زمین چوبحر محیط
۱۴۷
در دیار عرب براعت او
۱۴۸
در زمین عجم شجاعت او
۱۴۹
کرده خورشید و ماه را به دو نیم
۱۵۰
نور اقلامش اندر آن اقلیم
۱۵۱
صدف صدهزار بحر دلش
۱۵۲
شرف صدهزار عرش گلش
۱۵۳
این برهنه شده ز زحمت ظرف
۱۵۴
وآن برون آمده ز پردهٔ حرف
۱۵۵
تا بدان حد شده مکرّم بود
۱۵۶
لو کشف مر ورا مسلم بود
۱۵۷
مصطفی را مطیع و فرمان‌بر
۱۵۸
همه بشنیده رمز دین یکسر
۱۵۹
بهر او گفته مصطفی به آله
۱۶۰
کای خداوند وال من والاه
۱۶۱
فضلِ حق پیشوای سیرت او
۱۶۲
خلق او عشرتِ عشیرت او
۱۶۳
هرکه جستی مخالفت در دین
۱۶۴
کردی او را به زیر خاک دفین
۱۶۵
دیو گرینده در ملاعبتش
۱۶۶
عقل خندیده در متابعتش
۱۶۷
کد خدای زمانه چاکر او
۱۶۸
خواجهٔ روزگار قنبر او
۱۶۹
هرکه تن دشمنست و یزدان دوست
۱۷۰
داند الرّاسخون فی‌العلم اوست
۱۷۱
حرمت دین چو ظرف جانش داشت
۱۷۲
زحمت حرف پیش او نگذاشت
۱۷۳
کاتب نقش‌نامهٔ تنزیل
۱۷۴
خازن گنج‌خانهٔ تأویل
۱۷۵
علم او را که صخره کردی موم
۱۷۶
بود چون محرم و عرب محروم
۱۷۷
عالم علم بود و بحرِ هنر
۱۷۸
بود چشم و چراغ پیغمبر
۱۷۹
بحرِ علم اندرو بجوشیده
۱۸۰
چاه را به ز مستمع دیده
۱۸۱
رازدار خدای پیغمبر
۱۸۲
رازدار پیمبرش حیدر
۱۸۳
حیدری‌کش خدای خواند شیر
۱۸۴
کی زدی بر معاویه شمشیر
۱۸۵
شیر روباه را نیازارد
۱۸۶
لیک صد گور زنده نگذارد
۱۸۷
عقل در آب رویش آغشته
۱۸۸
سهو در گِرد دینش ناگشته
۱۸۹
کرده از رمزهای عقل‌انگیز
۱۹۰
طبع و بازار و ذهن و خاطر تیز
۱۹۱
لفظ قرآن چو دید درویشش
۱۹۲
خویشتن جلوه کرد در پیشش
۱۹۳
عشق را بحر بود و دل را کان
۱۹۴
شرع را دیده بود و دین را جان
۱۹۵
مصطفی از برای جان و تنش
۱۹۶
نه ز بهر کلاه و پیرهنش
۱۹۷
نام او کرده در ولایت علم
۱۹۸
علی از علم و بوتراب از حلم
۱۹۹
ذاتِ باری از آن ستم دیده
۲۰۰
تاش نادیده ناپرستیده
۲۰۱
باز دانسته در جهان نوی
۲۰۲
در دل نقش نفس را ز نُبی
۲۰۳
فرشِ توحید جان هستش بود
۲۰۴
سدِّ اسلام تیغ و دستش بود
۲۰۵
کی شود آنکه ماه دین با او
۲۰۶
تبع و تابعِ ثریّا او
۲۰۷
نه که این عقد پیش از این بودست
۲۰۸
در ازل تا ابد قرین بودست
۲۰۹
با ثریّا ثَری برابر شد
۲۱۰
چون علی با نبی برادر شد
۲۱۱
مرد را عقل رایزن باشد
۲۱۲
سغبهٔ فال گوی زن باشد
۲۱۳
مرتضایی که کرد یزدانش
۲۱۴
همره جان مصطفی جانش
۲۱۵
در سفر پیش آن قوی ایمان
۲۱۶
بود چون لاشهٔ دبر دبران
۲۱۷
هردو یک قبله و خردشان دو
۲۱۸
هر دو یک روح و کالبدشان دو
۲۱۹
هر دو یک در ز یک صدف بودند
۲۲۰
هر دو پیرایهٔ شرف بودند
۲۲۱
دو رونده چو اختر و گردون
۲۲۲
دو برادر چو موسی و هارون
۲۲۳
از پی سائلی به یک دو رغیف
۲۲۴
سورت هل اتی ورا تشریف
۲۲۵
درِّ منظوم پادشا کانش
۲۲۶
لوح محفوظ مصطفی جانش
۲۲۷
سایهٔ چاکرانش از رهِ حلم
۲۲۸
قدوهٔ عاشقانش از سر علم
۲۲۹
سرّ توحید اندرین گلشن
۲۳۰
پیش جانِ عزیز او روشن
۲۳۱
بادی عدل جوی همچو بهار
۲۳۲
حاکمی سخت مهر و سست مهار
۲۳۳
در ره خدمت رسول خدای
۲۳۴
اندرین کارگاه دیونمای
۲۳۵
با کسی علم دین نگفت استاخ
۲۳۶
زانکه دل تنگ بود و علم فراخ
۲۳۷
سایلان را به آشکار و نهفت
۲۳۸
جز به اندازه سرِّ شرع نگفت
۲۳۹
درِ خیبر بکند شوب بتول
۲۴۰
درِ دین را بدو سپرد رسول
۲۴۱
چون توانست چاه کفر انباشت
۲۴۲
چاه دین هم نگاه داند داشت
۲۴۳
قوّت حسرتش ز فوت نماز
۲۴۴
داشته چرخ را ز گلشن باز
۲۴۵
تا دگرباره برنشاند به زین
۲۴۶
خسروِ چرخ را تهمتن دین
۲۴۷
ماند اندر دل علی هر سوی
۲۴۸
عرش و کرسی چو نیم دانگ و تسوی
۲۴۹
زمزم لطف آب خامهٔ اوست
۲۵۰
کعبهٔ اهل فضل نامهٔ اوست
۲۵۱
خامهٔ او چو یار شد با دست
۲۵۲
سمط لؤلؤ زیک نقط پیوست
۲۵۳
هریکی غین و صدهزار غُرر
۲۵۴
هریکی دال و صدهزار درر
۲۵۵
زانکه غینش ز غیب آگه بود
۲۵۶
دال با دردِ دینش همره بود
۲۵۷
شمتی یاد کن ز یک نامه
۲۵۸
خام کی باشد آنچنان خامه
۲۵۹
آن سخنها که در ضیافت و ضیف
۲۶۰
بفرستاد سوی سهل حنیف
۲۶۱
هریکی لفظ کو ادا کردست
۲۶۲
سرِ انگشت مصطفی کردست
۲۶۳
نه به هنگام کودکی پدرش
۲۶۴
برد نزدیک صاحب خبرش
۲۶۵
مهتر انگشت بر دهان آورد
۲۶۶
قطرهٔ آب بر زبان آورد
۲۶۷
سرِ انگشت خویش را تر کرد
۲۶۸
آنگهی در دهان حیدر کرد
۲۶۹
داد مردی و علم و حفظ سخن
۲۷۰
سرِ انگشتش از بُن ناخن
۲۷۱
گشت از بهر سود و سرمایه‌اش
۲۷۲
سرِ انگشت مصطفی دایه‌اش
۲۷۳
لاجرم زان غذا و زان انگشت
۲۷۴
دین بپرورد و کافران را کشت
۲۷۵
سرِ انگشت مه شکاف آمد
۲۷۶
نطق حیدر چو کوه قاف آمد
۲۷۷
همچو خورشید شرع تابنده
۲۷۸
ثابت و استوار و پاینده
۲۷۹
گفته او را رسول جبّارش
۲۸۰
کای خدای از بدان نگه‌دارش
۲۸۱
نطقِ شرع از برای سیرتِ او
۲۸۲
مصطفی خواندش از بصیرت او
۲۸۳
علم او از برای یک تعلیم
۲۸۴
گفته در بیت مال با زر و سیم
۲۸۵
چون دو توده بدید از این و از آن
۲۸۶
گشت حیران ازین دل و زان جان
۲۸۷
دیگری را فریب ای رعنا
۲۸۸
نیستی تو سزا و درخورِ ما
۲۸۹
ننگرم من سوی دوال شما
۲۹۰
نشنوم نیز در جوال شما
۲۹۱
همتش سغبهٔ وجود نبود
۲۹۲
کار او جز سجود و جود نبود
۲۹۳
چرخ را رهنمای حلم او بود
۲۹۴
دهر را کدخدای علم او بود
۲۹۵
حلم را کار بست روز جمل
۲۹۶
عفو کرد از عدو خلاف و جدل
۲۹۷
باز با خصم خویش در صفّین
۲۹۸
با عدو کار بست رای رزین
۲۹۹
تاج حلمش گذشته از پروین
۳۰۰
تختِ علمش نهاده بر درِ دین
۳۰۱
تا بنگشاد علم حیدر در
۳۰۲
ندهد سنّت پیمبر بَر
۳۰۳
در سرای فنا و کشور دین
۳۰۴
حیدر ملک بود و کوثر دین
۳۰۵
در قیام و قعود عود او کرد
۳۰۶
در رکوع و سجود جود او کرد
۳۰۷
خاتم اینجا بداد بر درِ راز
۳۰۸
ملک آنجا عوض ستد با ناز
۳۰۹
نفس او را چو دیو چاهی بود
۳۱۰
چرخ او را رسن آلهی بود
۳۱۱
تیغ خشمش منیر بود منیر
۳۱۲
بحرِ علمش غدیر بود غدیر
۳۱۳
چون نمود او به دشمنان دندان
۳۱۴
تنگ شد بر عدو جهان چو دهان
۳۱۵
او توانست خصم را مالید
۳۱۶
لیک خصمش بدو همی نالید
۳۱۷
خشم با رای خویش یار نکرد
۳۱۸
جز به دستوری ایچ کار نکرد
۳۱۹
گر سری بر زدی ازو به زمان
۳۲۰
اول این سر بریدی آخر آن
۳۲۱
گر تهوّر چو جنگیان کردی
۳۲۲
روم چون موی زنگیان کردی
۳۲۳
آمدی در هزاهز از پی بیم
۳۲۴
دلِ مریخ همچو جان یتیم
۳۲۵
زحل اندر محل خود حیران
۳۲۶
چشم ناهید سوی مه نگران
۳۲۷
به تعجب ز زخم تیرش تیر
۳۲۸
پشت همچو کمان و رخ چو زریر
۳۲۹
نایب کردگار حیدر بود
۳۳۰
صاحب ذوالفقار حیدر بود
۳۳۱
مهر و کینش دلیل منبر و دار
۳۳۲
حلم و خشمش قسیم جنت و نار
۳۳۳
آب رویش ببرده آبِ ملک
۳۳۴
باد عزمش نشانده تابِ فلک
۳۳۵
کرد چون گردِ ناوکش پرواز
۳۳۶
دامنِ کوه را گریبان باز
۳۳۷
شیر یزدان چو برگشادی چنگ
۳۳۸
روی گردون شدی چو پشت پلنگ
۳۳۹
صخره چون زخم تیغ دستش دید
۳۴۰
جان به ساعت ز جسم او برمید
۳۴۱
ذوالخمار از نهیب شمشیرش
۳۴۲
دید بر جان خویشتن چیرش
۳۴۳
پیش تیغش به ننگ و نام نبرد
۳۴۴
همچو مردم گیا نمودی مرد
۳۴۵
اندرین عالم و در آن عالم
۳۴۶
اوست با کار علم و یار علَم
۳۴۷
دیده چون دید خلق و جود علی
۳۴۸
مشک خون شد دگر ره از خجلی
۳۴۹
هر دو کوتاه داشت و ناشایست
۳۵۰
از برون دست و از درون بایست
۳۵۱
بر قلیلی ز قُوت قانع بود
۳۵۲
ترس بر حرص و جهد مانع بود
۳۵۳
او نبود آن اسد که رنگ خلوق
۳۵۴
کردی او را در این کهن صندوق
۳۵۵
چرخ پیری و خاک ره گذرش
۳۵۶
عقل زالی و عاشق نظرش
۳۵۷
او ز بهر کمال بی‌بندی
۳۵۸
وز برای جمال خرسندی
۳۵۹
خوانده بر گنده پیری و میری
۳۶۰
سه طلاق و چهار تکبیری
۳۶۱
کودک از زرد و سرخ بشکیبد
۳۶۲
مرد را زرد و سرخ نفریبد
۳۶۳
جان حیدر در آز ناویزد
۳۶۴
شیر از آتش همیشه بگریزد
۳۶۵
حکم و عزّ بابت علی باشد
۳۶۶
شیر را تب ز بددلی باشد
۳۶۷
عالمی بود همچو نوح استاخ
۳۶۸
عالمی بود همچو روح فراخ
۳۶۹
دل او را چو رای برهان کرد
۳۷۰
چرخ را شرع تنگ میدان کرد
۳۷۱
بود پیوسته در عقیله و قیل
۳۷۲
تاکجا تا به درد چشم عقیل
۳۷۳
دل او عالم معانی بود
۳۷۴
لفظ او آبِ زندگانی بود
۳۷۵
عقد او با بتول در سلوی
۳۷۶
بود در زیر سایهٔ طوبی
۳۷۷
تنگ از آن شد برو جهان سترگ
۳۷۸
که جهان تنگ بود و مرد بزرگ

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.