نیما یوشیج · مجموعه اشعار

از : قصه ی رنگ پریده ، خون سرد

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
من ندانم با که گویم شرح درد
۲
قصه ی رنگ پریده ، خون سرد ؟
۳
هر که با من همره و پیمانه شد
۴
عاقبت شیدا دل و دیوانه شد
۵
قصه ام عشاق را دلخون کند
۶
عاقبت ، خواننده را مجنون کند
۷
آتش عشق است و گیرد در کسی
۸
کاو ز سوز عشق ، می سوزد بسی
۹
قصه ای دارم من از یاران خویش
۱۰
قصه ای از بخت و از دوران خویش
۱۱
یاد می اید مرکز کودکی
۱۲
همره من بوده همواره یکی
۱۳
قصه ای دارم از این همراه خود
۱۴
همره خوش ظاهر بدخواه خود
۱۵
او مرا همراه بودی هر دمی
۱۶
سیرها می کردم اندر عالمی
۱۷
یک نگارستانم آمد در نظر
۱۸
اندرو هر گونه حس و زیب و فر
۱۹
هر نگاری را جمالی خاص بود
۲۰
یک صفت ، یک غمزه و یک رنگ سود
۲۱
هر یکی محنت زدا ،‌خاطر نواز
۲۲
شیوه ی جلوه گری را کرده ساز
۲۳
هر یکی با یک کرشمه ،‌یک هنر
۲۴
هوش بردی و شکیبایی ز سر
۲۵
هر نگاری را به دست اندر کمند
۲۶
می کشیدی هر که افتادی به بند
۲۷
بهر ایشان عالمی گرد آمده
۲۸
محو گشته ، عاشق و حیرت زده
۲۹
من که در این حلقه بودم بیقرار
۳۰
عاقبت کردم نگاری اختیار
۳۱
مهر او به سرشت با بنیاد من
۳۲
کودکی شد محو ، بگذشت آن ز من
۳۳
رفت از من طاقت و صبر و قرار
۳۴
باز می جستم همیشه وصل یار
۳۵
هر کجا بودم ، به هر جا می شدم
۳۶
بود آن همراه دیرین در پیم
۳۷
من نمی دانستم این همراه کیست
۳۸
قصدش از همراهی در کار چیست ؟
۳۹
بس که دیدم نیکی و یاری او
۴۰
مار سازی و مددکاری او
۴۱
گفتم : ای غافل بباید جست او
۴۲
هر که باشد دوستار توست او
۴۳
شادی تو از مدد کاری اوست
۴۴
بازپرس از حال این دیرینه دوست
۴۵
گفتمش : ای نازنین یار نکو
۴۶
همرها ،‌تو چه کسی ؟ آخر بگو
۴۷
کیستی ؟ چه نام داری ؟ گفت : عشق
۴۸
گفت : چونی ؟ حال تو چون است ؟ من
۴۹
گفتمش : روی تو بزداید محن
۵۰
تو کجایی ؟ من خوشم ؟ گفتم : خوشی
۵۱
خوب صورت ، خوب سیرت ، دلکشی
۵۲
به به از کردار و رفتار خوشت
۵۳
به به از این جلوه های دلکشت
۵۴
بی تو یک لحظه نخواهم زندگی
۵۵
خیر بینی ، باش در پایندگی
۵۶
باز ای و ره نما ، در پیش رو
۵۷
که منم آماده و مفتون تو
۵۸
در ره افتاد و من از دنبال وی
۵۹
شاد می رفتم بدی نی ، بیم نی
۶۰
در پی او سیرها کردم بسی
۶۱
از همه دور و نمی دیدیم کسی
۶۲
چون که در من سوز او تاثیر کرد
۶۳
عالمی در نزد من تغییر کرد
۶۴
عشق ، کاول صورتی نیکوی داشت
۶۵
بس بدی ها عاقبت در خوی داشت
۶۶
روز درد و روز نکامی رسید
۶۷
عشق خوش ظاهر مرا در غم کشید
۶۸
ناگهان دیدم خطا کردم ،‌خطا
۶۹
که بدو کردم ز خامی اقتفا
۷۰
آدم کم تجربه ظاهر پرست
۷۱
ز آفت و شر زمان هرگز نرست
۷۲
من ز خامی عشق را خوردم فریب
۷۳
که شدم از شادمانی بی نصیب
۷۴
در پشیمانی سر آمد روزگار
۷۵
یک شبی تنها بدم در کوهسار
۷۶
سر به زانوی تفکر برده پیش
۷۷
محو گشته در پریشانی خویش
۷۸
زار می نالیدم از خامی خود
۷۹
در نخستین درد و نکامی خود
۸۰
که : چرا بی تجربه ، بی معرفت
۸۱
بی تأمل ،‌بی خبر ،‌بی مشورت
۸۲
من که هیچ از خوی او نشناختم
۸۳
از چه آخر جانب او تاختم ؟
۸۴
دیدم از افسوس و ناله نیست سود
۸۵
درد را باید یکی چاره نمود
۸۶
چاره می جستم که تا گردم رها
۸۷
زان جهان درد وطوفان بلا
۸۸
سعی می کردم بهر جیله شود
۸۹
چاره ی این عشق بد پیله شود
۹۰
عشق کز اول مرا درحکم بود
۹۱
س آنچه می گفتم بکن ،‌ آن می نمود
۹۲
من ندانستم چه شد کان روزگار
۹۳
اندک اندک برد از من اختیار
۹۴
هر چه کردم که از او گردم رها
۹۵
در نهان می گفت با من این ندا
۹۶
بایدت جویی همیشه وصل او
۹۷
که فکنده ست او تو را در جست و جو
۹۸
ترک آن زیبارخ فرخنده حال
۹۹
از محال است ، از محال است از محال
۱۰۰
گفتم : ای یار من شوریده سر
۱۰۱
سوختم در محنت و درد و خطر
۱۰۲
در میان آتشم آورده ای
۱۰۳
این چه کار است ، اینکه با من کرده ای ؟
۱۰۴
چند داری جان من در بند ، چند ؟
۱۰۵
بگسل آخر از من بیچاره بند
۱۰۶
هر چه کردم لابه و افغان و داد
۱۰۷
گوش بست و چشم را بر هم نهاد
۱۰۸
یعنی : ای بیچاره باید سوختن
۱۰۹
نه به آزادی سرور اندوختن
۱۱۰
بایدت داری سر تسلیم پیش
۱۱۱
تا ز سوز من بسوزی جان خویش
۱۱۲
چون که دیدم سرنوشت خویش را
۱۱۳
تن بدادم تا بسوزم در بلا
۱۱۴
مبتلا را چیست چاره جز رضا
۱۱۵
چون نیابد راه دفع ابتلا ؟
۱۱۶
این سزای آن کسان خام را
۱۱۷
که نیندیشند هیچ انجام را
۱۱۸
سالها بگذشت و در بندم اسیر
۱۱۹
کو مرا یک یاوری ، کو دستگیر ؟
۱۲۰
می کشد هر لحظه ام در بند سخت
۱۲۱
او چه خواهد از من برگشته بخت ؟
۱۲۲
ای دریغا روزگارم شد سیاه
۱۲۳
آه از این عشق قوی پی آه ! آه
۱۲۴
کودکی کو ! شادمانی ها چه شد ؟
۱۲۵
تازگی ها ، کامرانی ها چه شد ؟
۱۲۶
چه شد آن رنگ من و آن حال من
۱۲۷
محو شد آن اولین آمال من
۱۲۸
شد پریده ،‌رنگ من از رنج و درد
۱۲۹
این منم : رنگ پریده ،‌خون سرد
۱۳۰
عشقم آخر در جهان بدنام کرد
۱۳۱
آخرم رسوای خاص و عام کرد
۱۳۲
وه ! چه نیرنگ و چه افسون داشت او
۱۳۳
که مرا با جلوه مغتون داشت او
۱۳۴
عاقبت آواره ام کرد از دیار
۱۳۵
نه مرا غمخواری و نه هیچ یار
۱۳۶
می فزاید درد و آسوده نیم
۱۳۷
چیست این هنگامه ، آخر من کیم ؟
۱۳۸
که شده ماننده ی دیوانگان
۱۳۹
می روم شیدا سر و شیون کنان
۱۴۰
می روم هر جا ، به هر سو ، کو به کو
۱۴۱
خود نمی دانم چه دارم جست و جو
۱۴۲
سخت حیران می شوم در کار خود
۱۴۳
که نمی دانم ره و رفتار خود
۱۴۴
خیره خیره گاه گریان می شوم
۱۴۵
بی سبب گاهی گریزان می شوم
۱۴۶
زشت آمد در نظرها کار من
۱۴۷
خلق نفرت دارد از گفتار من
۱۴۸
دور گشتند از من آن یاران همه
۱۴۹
چه شدند ایشان ، چه شد آن همهمه ؟
۱۵۰
چه شد آن یاری که از یاران من
۱۵۱
خویش را خواندی ز جانبازان من ؟
۱۵۲
من شنیدم بود از آن انجمن
۱۵۳
که ملامت گو بدند و ضد من
۱۵۴
چه شد آن یار نکویی کز فا
۱۵۵
دم زدی پیوسته با من از وفا ؟
۱۵۶
گم شد از من ، گم شدم از یاد او
۱۵۷
ماند بر جا قصه ی بیداد او
۱۵۸
بی مروت یار من ، ای بی وفا
۱۵۹
بی سبب از من چرا گشتی جدا ؟
۱۶۰
بی مروت این جفاهایت چراست ؟
۱۶۱
یار ، آخر آن وفاهایت کجاست ؟
۱۶۲
چه شد آن یاری که با من داشتی
۱۶۳
دعوی یک باطنی و آشتی ؟
۱۶۴
چون مرا بیچاره و سرگشته دید
۱۶۵
اندک اندک آشنایی را برید
۱۶۶
دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او
۱۶۷
بی تأمل روز من برتافت او
۱۶۸
دوستی این بود ز ابنای زمان
۱۶۹
مرحبا بر خوی یاران جهان
۱۷۰
مرحبا بر پایداری های خلق
۱۷۱
دوستی خلق و یاری های خلق
۱۷۲
بس که دیدم جور از یاران خود
۱۷۳
وز سراسر مردم دوران خود
۱۷۴
من شدم : رنگ پریده ، خون سرد
۱۷۵
پس نشاید دوستی با خلق کرد
۱۷۶
وای بر حال من بدبخت!‌وای
۱۷۷
کس به درد من مبادا مبتلای
۱۷۸
عشق با من گفت : از جا خیز ، هان
۱۷۹
خلق را از درد بدبختی رهان
۱۸۰
خواستم تا ره نمایم خلق را
۱۸۱
تا ز نکامی رهانم خلق را
۱۸۲
می نمودم راهشان ، رفتارشان
۱۸۳
منع می کردم من از پیکارشان
۱۸۴
خلق صاحب فهم صاحب معرفت
۱۸۵
عاقبت نشنید پندم ، عاقبت
۱۸۶
جمله می گفتند او دیوانه است
۱۸۷
گاه گفتند او پی افسانه است
۱۸۸
خلقم آخر بس ملامت ها نمود
۱۸۹
سرزنش ها و حقارت ها نمود
۱۹۰
با چنین هدیه مرا پاداش کرد
۱۹۱
هدیه ،‌آری ، هدیه ای از رنج و درد
۱۹۲
که پریشانی من افزون نمود
۱۹۳
خیرخواهی را چنین پاداش بود
۱۹۴
عاقبت قدر مرا نشناختند
۱۹۵
بی سبب آزرده از خود ساختند
۱۹۶
بیشتر آن کس که دانا می نمود
۱۹۷
نفرتش از حق و حق آرنده بود
۱۹۸
آدمی نزدیک خود را کی شناخت
۱۹۹
دور را بشناخت ، سوی او بتاخت
۲۰۰
آن که کمتر قدر تو داند درست
۲۰۱
در میانخویش ونزدیکان توست
۲۰۲
الغرض ، این مردم حق ناشناس
۲۰۳
بس بدی کردند بیرون از قیاس
۲۰۴
هدیه ها دادند از درد و محن
۲۰۵
زان سراسر هدیه ی جانسوز ،‌من
۲۰۶
یادگاری ساختم با آه و درد
۲۰۷
نام آن ، رنگ پریده ، خون سرد
۲۰۸
مرحبا بر عقل و بر کردار خلق
۲۰۹
مرحبا بر طینت و رفتار خلق
۲۱۰
مرحبا بر آدم نیکو نهاد
۲۱۱
حیف از اویی که در عالم فتاد
۲۱۲
خوب پاداش مرا دادند ،‌خوب
۲۱۳
خوب داد عقل را دادند ، خوب
۲۱۴
هدیه این بود از خسان بی خرد
۲۱۵
هر سری یک نوع حق را می خرد
۲۱۶
نور حق پیداست ،‌ لیکن خلق کور
۲۱۷
کور را چه سود پیش چشم نور ؟
۲۱۸
ای دریفا از دل پر سوز من
۲۱۹
ای دریغا از من و از روز من
۲۲۰
که به غفلت قسمتی بگذشاتم
۲۲۱
خلق را حق جوی می پنداشتمن
۲۲۲
من چو آن شخصم که از بهر صدف
۲۲۳
کردم عمر خود به هر آبی تلف
۲۲۴
کمتر اندر قوم عقل پاک هست
۲۲۵
خودپرست افزون بود از حق پرست
۲۲۶
خلق خصم حق و من ، خواهان حق
۲۲۷
سخت نفرت کردم از خصمان حق
۲۲۸
دور گردیدم از این قوم حسود
۲۲۹
عاشق حق را جز این چاره چه بود ؟
۲۳۰
عاشقم من بر لقای روی دوست
۲۳۱
سیر من هممواره ، هر دم ، سوی اوست
۲۳۲
پس چرا جویم محبت از کسی
۲۳۳
که تنفر دارد از خویم بسی؟
۲۳۴
پس چرا گردم به گرد این خسان
۲۳۵
که رسد زایشان مرا هردم زیان ؟
۲۳۶
ای بسا شرا که باشد در بشر
۲۳۷
عاقل آن باشد که بگریزد ز شر
۲۳۸
آفت و شر خسان را چاره ساز
۲۳۹
احتراز است ، احتراز است ، احتراز
۲۴۰
بنده ی تنهاییم تا زنده ام
۲۴۱
گوشه ای دور از همه جوینده ام
۲۴۲
می کشد جان را هوای روز یار
۲۴۳
از چه با غیر آورم سر روزگار ؟
۲۴۴
من ندارم یار زین دونان کسی
۲۴۵
سالها سر برده ام تنها بسی
۲۴۶
من یکی خونین دلم شوریده حال
۲۴۷
که شد آخر عشق جانم را وبال
۲۴۸
سخت دارم عزلت و اندوه دوست
۲۴۹
گرچه دانم دشمن سخت من اوست
۲۵۰
من چنان گمنامم و تنهاستم
۲۵۱
گوییا یکباره ناپیداستم
۲۵۲
کس نخوانده ست ایچ آثار مرا
۲۵۳
نه شنیده ست ایچ گفتار مرا
۲۵۴
اولین بار است اینک ، کانجمن
۲۵۵
ای می خواند از اندوه من
۲۵۶
شرح عشق و شرح نکامی و درد
۲۵۷
قصه ی رنگ پریده ، خون سرد
۲۵۸
من از این دو نان شهرستان نیم
۲۵۹
خاطر پر درد کوهستانیم
۲۶۰
کز بدی بخت ،‌در شهر شما
۲۶۱
روزگاری رفت و هستم مبتلا
۲۶۲
هر سری با عالم خاصی خوش است
۲۶۳
هر که را یک چیز خوب و دلکش است
۲۶۴
من خوشم با زندگی کوهیان
۲۶۵
چون که عادت دارم از صفلی بدان
۲۶۶
به به از آنجا که مأوای من است
۲۶۷
وز سراسر مردم شهر ایمن است
۲۶۸
اندر او نه شوکتی ،‌ نه زینتی
۲۶۹
نه تقید ،‌نه فریب و حیلتی
۲۷۰
به به از آن آتش شب های تار
۲۷۱
در کنار گوسفند و کوهسار
۲۷۲
به به از آن شورش و آن همهمه
۲۷۳
که بیفتد گاهگاهی دررمه
۲۷۴
بانگ چوپانان ، صدای های های
۲۷۵
بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ نای
۲۷۶
زندگی در شهر فرساید مرا
۲۷۷
صحبت شهری بیازارد مرا
۲۷۸
خوب دیدم شهر و کار اهل شهر
۲۷۹
گفته ها و روزگار اهل شهر
۲۸۰
صحبت شهری پر از عیب و ضر است
۲۸۱
پر ز تقلید و پر از کید و شر است
۲۸۲
شهر باشد منبع بس مفسده
۲۸۳
بس بدی ، بس فتنه ها ، بس بیهده
۲۸۴
تا که این وضع است در پایندگی
۲۸۵
نیست هرگز شهر جای زندگی
۲۸۶
زین تمدن خلق در هم اوفتاد
۲۸۷
آفرین بر وحشت اعصار باد
۲۸۸
جان فدای مردم جنگل نشین
۲۸۹
آفرین بر ساده لوحان ،‌آفرین
۲۹۰
شهر درد و محنتم افزون نمود
۲۹۱
این هم از عشق است ، ای کاش او نبود
۲۹۲
من هراسانم بسی از کار عشق
۲۹۳
هر چه دیدم ، دیدم از کردار عشق
۲۹۴
او مرا نفرت بداد از شهریان
۲۹۵
وای بر من ! کو دیار و خانمان ؟
۲۹۶
خانه ی من ،‌جنگل من ، کو، کجاست ؟.
۲۹۷
حالیا فرسنگ ها از من جداست
۲۹۸
بخت بد را بین چه با من می کند
۲۹۹
س دورم از دیرینه مسکن می کند
۳۰۰
یک زمانم اندکی نگذاشت شاد
۳۰۱
کس گرفتار چنین بختی مباد
۳۰۲
تازه دوران جوانی من است
۳۰۳
که جهانی خصم جانی من است
۳۰۴
هیچ کس جز من نباشد یار من
۳۰۵
یار نیکوطینت غمخوار من
۳۰۶
باطن من خوب یاری بود اگر
۳۰۷
این همه در وی نبودی شور و شر
۳۰۸
آخر ای من ، تو چه طالع داشتی
۳۰۹
یک زمانت نیست با بخت آشتی ؟
۳۱۰
از چو تو شوریده آخر چیست سود
۳۱۱
در زمانه کاش نقش تو نبود
۳۱۲
کیستی تو ! این سر پر شور چیست
۳۱۳
تو چه ها جویی درین دوران زیست ؟
۳۱۴
تو نداری تاب درد و سوختن
۳۱۵
باز داری قصد درد اندوختن ؟
۳۱۶
پس چو درد اندوختی ،‌ افغان کنی
۳۱۷
خلق را زین حال خود حیران کنی
۳۱۸
چیست آخر! این چنین شیدا چرا؟
۳۱۹
این همه خواهان درد و ماجرا
۳۲۰
چشم بگشای و به خود باز ای ، هان
۳۲۱
که تویی نیز از شمار زندگان
۳۲۲
دائما تنهایی و آوارگی
۳۲۳
دائما نالیدن و بیچارگی
۳۲۴
نیست ای غافل ! قرار زیستن
۳۲۵
حاصل عمر است شادی و خوشی
۳۲۶
س نه پریشان حالی و محنت کشی
۳۲۷
اندکی آسوده شو ، بخرام شاد
۳۲۸
چند خواهی عمر را بر باد داد
۳۲۹
چند ! چند آخر مصیبت بردنا
۳۳۰
لحظه ای دیگر بباید رفتنا
۳۳۱
با چنین اوصاف و حالی که تو راست
۳۳۲
گر ملامت ها کند خلقت رواست
۳۳۳
ای ملامت گو بیا وقت است ،‌ وقت
۳۳۴
که ملامت دارد این شوریده بخت
۳۳۵
گرد ایید و تماشایش کنید
۳۳۶
خنده ها بر حال و روز او زنید
۳۳۷
او خرد گم کرده است و بی قرار
۳۳۸
ای سر شهری ، از او پرهیزدار
۳۳۹
رفت بیرون مصلحت از دست او
۳۴۰
مشنوی این گفته های پست او
۳۴۱
او نداند رسم چه ،‌ آداب چیست
۳۴۲
که چگونه بایدش با خلق زیست
۳۴۳
او نداند چیست این اوضاع شوم
۳۴۴
این مذاهب ، این سیاست ، وین رسوم
۳۴۵
او نداند هیچ وضع گفت و گو
۳۴۶
چون که حق را باشد اندر جست و جو
۳۴۷
ای بسا کس را که حاجت شد روا
۳۴۸
بخت بد را ای بسا باشد دوا
۳۴۹
ای بسا بیچاره را کاندوه و درد
۳۵۰
گردش ایام کم کم محو کرد
۳۵۱
جز من شوریده را که چاره نیست
۳۵۲
بایدم تا زنده ام در درد زیست
۳۵۳
عاشقم من ، عاشقم من ، عاشقم
۳۵۴
عاشقی را لازم اید درد و غم
۳۵۵
راست گویند این که : من دیوانه ام
۳۵۶
در پی اوهام یا افسانه ام
۳۵۷
زان که بر ضد جهان گویم سخن
۳۵۸
یا جهان دیوانه باشد یا که من
۳۵۹
بلکه از دیوانگان هم بدترم
۳۶۰
زان که مردم دیگر و من دیگرم
۳۶۱
هر چه در عالم نظر می افکنم
۳۶۲
خویش را دذ شور و شر می افکنم
۳۶۳
جنبش دریا ،‌خروش آب ها
۳۶۴
پرتو مه ،‌طلعت مهتاب ها
۳۶۵
ریزش باران ، سکوت دره ها
۳۶۶
پرش و حیرانی شب پره ها
۳۶۷
ناله ی جغدان و تاریکی کوه
۳۶۸
های های آبشار باشکوه
۳۶۹
بانگ مرغان و صدای بالشان
۳۷۰
چون که می اندیشم از احوالشان
۳۷۱
گوییا هستند با من در سخن
۳۷۲
رازها گویند پر درد و محن
۳۷۳
گوییا هر یک مرا زخمی زنند
۳۷۴
گوییا هر یک مرا شیدا کنند
۳۷۵
من ندانم چیست در عالم نهان
۳۷۶
که مرا هرلحظه ای دارد زیان
۳۷۷
آخر این عالم همان ویرانه است
۳۷۸
که شما را مأمن است و خانه است
۳۷۹
پس چرا آرد شما را خرمی
۳۸۰
بهر من آرد همیشه مؤتمی ؟
۳۸۱
آه! عالم ،‌ آتشم هر دم زنی
۳۸۲
بی سبب با من چه داری دشمنی
۳۸۳
من چه کردم با تو آخر ، ای پلید
۳۸۴
دشمنی بی سبب هرگز که دید
۳۸۵
چشم ، آخر چند در او بنگری
۳۸۶
می نبینی تو مگر فتنه گری
۳۸۷
تیره شو ، ای چشم ، یا آسوده باش
۳۸۸
کاش تو با من نبودی ! کاش ! کاش
۳۸۹
لیک ، ای عشق ، این همه از کار توست
۳۹۰
سوزش من از ره و رفتار توست
۳۹۱
زندگی با تو سراسر ذلت است
۳۹۲
غم ،‌همیشه غم ،‌ همیشه محنت است
۳۹۳
هر چه هست از غم بهم آمیخته است
۳۹۴
و آن سراسر بر سر من ریخته است
۳۹۵
درد عالم در سرم پنهان بود
۳۹۶
در هر افغانم هزار افغان بود
۳۹۷
نیست درد من ز نوع درد عام
۳۹۸
این چنین دردی کجا گردد تمام ؟
۳۹۹
جان من فرسود از این اوهام فرد
۴۰۰
دیدی آخر عشق با جانم چه کرد ؟
۴۰۱
ای بسا شب ها کنار کوهسار
۴۰۲
من به تنهایی شدم نالان و زار
۴۰۳
سوخته در عشق بی سامان خود
۴۰۴
شکوه ها کردم همه از جان خود
۴۰۵
آخر از من ، جان چه می خواهی ؟ برو
۴۰۶
دور شو از جانب من ! دور شو
۴۰۷
عشق را در خانه ات پرورده ای
۴۰۸
خود نمی دانی چه با خود کرده ای
۴۰۹
قدرتش دادی و بینایی و زور
۴۱۰
تا که در تو و لوله افکند و شور
۴۱۱
گه ز خانه خواهدت بیرون کند
۴۱۲
گه اسیر خلق پر افسون کند
۴۱۳
گه تو را حیران کند در کار خویش
۴۱۴
گه مطیع و تابع رفتار خویش
۴۱۵
هر زمان رنگی بجوید ماجرا
۴۱۶
بهر خود خصی بپروردی چرا ؟
۴۱۷
ذلت تو یکسره از کار اوست
۴۱۸
باز از خامی چرا خوانیش دوست ؟
۴۱۹
گر نگویی ترک این بد کیش را
۴۲۰
خود ز سوز او بسوزی خویش را
۴۲۱
چون که دشمن گشت در خانه قوی
۴۲۲
رو که در دم بایدت زانجا روی
۴۲۳
بایدت فانی شدن در دست خویش
۴۲۴
نه به دست خصم بدکردار و کیش
۴۲۵
نیستم شایسته ی یاری تو
۴۲۶
می رسد بر من همه خواری تو
۴۲۷
رو به جایی کت به دنیایی خزند
۴۲۸
بس نوازش ها ،‌حمایت ها کنند
۴۲۹
چه شود گر تو رها سازی مرا
۴۳۰
رحم کن بر بیچارگان باشد روا
۴۳۱
کاش جان را عقل بود و هوش بود
۴۳۲
ترک این شوریده سرا را می نمود
۴۳۳
او شده چون سلسله بر گردنم
۴۳۴
وه ! چه ها باید که از وی بردنم
۴۳۵
چند باید باشم اندر سلسله
۴۳۶
رفت طاقت ، رفت آخر حوصله
۴۳۷
من ز مرگ و زندگی ام بی نصیب
۴۳۸
تا که داد این عشق سوزانم فریب
۴۳۹
سوختم تا عشق پر سوز و فتن
۴۴۰
کرد دیگرگون من و بنیاد من
۴۴۱
سوختم تا دیده ی من باز کرد
۴۴۲
بر من بیچاره کشف راز کرد
۴۴۳
سوختم من ، سوختم من ، سوختم
۴۴۴
کاش راه او نمی آموختم
۴۴۵
کی ز جمعیت گریزان می شدم
۴۴۶
کی به کار خویش حیران می شدم ؟
۴۴۷
کی همیشه با خسانم جنگ بود
۴۴۸
باطل و حق گر مرا یک رنگ بود ؟
۴۴۹
کی ز خصم حق مرا بودی زیان
۴۵۰
گر نبودی عشق حق در من عیان ؟
۴۵۱
آفت جان من آخر عشق شد
۴۵۲
علت سوزش سراسر عشق شد
۴۵۳
هر چه کرد این عشق آتشپاره کرد
۴۵۴
عشق را بازیچه نتوان فرض کرد
۴۵۵
ای دریغا روزگار کودکی
۴۵۶
که نمی دیدم از این غم ها ، یکی
۴۵۷
فکر ساده ، درک کم ، اندوه کم
۴۵۸
شادمان با کودکان دم می زدم
۴۵۹
ای خوشا آن روزگاران ،‌ای خوشا
۴۶۰
یاد باد آن روزگار دلگشا
۴۶۱
گم شد آن ایام ، بگذشت آن زمان
۴۶۲
خود چه ماند در گذرگاه جهان ؟
۴۶۳
بگذرد آب روان جویبار
۴۶۴
تازگی و طلعت روز بهار
۴۶۵
گریه ی بیچاره ی شوریده حال
۴۶۶
خنده ی یاران و دوران وصال
۴۶۷
بگذرد ایام عشق و اشتیاق
۴۶۸
سوز خاطر ،‌سوز جان ،‌درد فراق
۴۶۹
شادمانی ها ، خوشی ها غنی
۴۷۰
وین تعصب ها و کین و دشمنی
۴۷۱
بگذرد درد گدایان ز احتیاج
۴۷۲
عهد را زین گونه بر گردد مزاج
۴۷۳
این چنین هرشادی و غم بگذرد
۴۷۴
جمله بگذشتند ، این هم بگذرد
۴۷۵
خواه آسان بگذرانم ، خواه سخت
۴۷۶
بگذرد هم عمر این شوریده بخت
۴۷۷
حال ،‌ بین مردگان و زندگان
۴۷۸
قصه ام این است ،‌ ای ایندگان
۴۷۹
قصه ی رنگ پریده آتشی ست
۴۸۰
س در پی یک خاطر محنت کشی ست
۴۸۱
زینهار از خواندن این قصه ها
۴۸۲
که ندارد تاب سوزش جثه ها
۴۸۳
بیم آرید و بیندیشید ،‌هان
۴۸۴
ز آنچه از اندوهم آمد بر زبان
۴۸۵
پند گیرید از من و از حال من
۴۸۶
پیروی خوش نیست از اعمال من
۴۸۷
بعد من آرید حال من به یاد
۴۸۸
آفرین بر غفلت جهال باد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.