افسانه
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
افسانه : در شب تیره ، دیوانه ای کاو
۲
دل به رنگی گریزان سپرده
۳
در دره ی سرد و خلوت نشسته
۴
همچو ساقه ی گیاهی فسرده
۵
می کند داستانی غم آور
۶
در میان بس آشفته مانده
۷
قصه ی دانه اش هست و دامی
۸
وز همه گفته ناگفته مانده
۹
از دلی رفته دارد پیامی
۱۰
داستان از خیالی پریشان
۱۱
ای دل من ، دل من ، دل من
۱۲
بینوا ، مضطرا ، قابل من
۱۳
با همه خوبی و قدر و دعوی
۱۴
از تو آخر چه شد حاصل من
۱۵
جز سر شکی به رخساره ی غم ؟
۱۶
آخر ای بینوا دل ! چه دیدی
۱۷
که ره رستگاری بریدی ؟
۱۸
مرغ هرزه درایی ، که بر هر
۱۹
شاخی و شاخساری پریدی
۲۰
تا بماندی زبون و فتاده ؟
۲۱
می توانستی ای دل ، رهیدن
۲۲
گر نخوردی فریب زمانه
۲۳
آنچه دیدی ، ز خود دیدی و بس
۲۴
هر دمی یک ره و یک بهانه
۲۵
تا تو ای مست ! با من ستیزی
۲۶
تا به سرمستی و غمگساری
۲۷
با فسانه کنی دوستاری
۲۸
عالمی دایم از وی گریزد
۲۹
با تو او را بود سازگاری
۳۰
مبتلایی نیابد به از تو
۳۱
افسانه : مبتلایی که ماننده ی او
۳۲
کس در این راه لغزان ندیده
۳۳
آه! دیری است کاین قصه گویند
۳۴
از بر شاخه مرغی پریده
۳۵
مانده بر جای از او آشیانه
۳۶
لیک این آشیان ها سراسر
۳۷
بر کف بادها اندر ایند
۳۸
رهروان اندر این راه هستند
۳۹
کاندر این غم ، به غم می سرایند
۴۰
او یکی نیز از رهروان بود
۴۱
در بر این خرابه مغازه
۴۲
وین بلند آسمان و ستاره
۴۳
سالها با هم افسرده بودید
۴۴
وز حوادث به دل پاره پاره
۴۵
او تو را بوسه می زد ، تو او را
۴۶
عاشق : سال ها با هم افسرده بودیم
۴۷
سالها همچو واماندگی
۴۸
لیک موجی که آشفته می رفت
۴۹
بودش از تو به لب داستانی
۵۰
می زدت لب ، در آن موج ، لبخند
۵۱
افسانه : من بر آن موج آشفته دیدم
۵۲
یکه تازی سراسیمه
۵۳
عاشق : اما
۵۴
من سوی گلعذاری رسیدم
۵۵
در همش گیسوان چون معما
۵۶
همچنان گردبادی مشوش
۵۷
افسانه : من در این لحظه ، از راه پنهان
۵۸
نقش می بستم از او بر آبی
۵۹
عاشق : آه! من بوسه می دادم از دور
۶۰
بر رخ او به خوابی چه خوابی
۶۱
با چه تصویرهای فسونگر
۶۲
ای افسانه ، فسانه ، فسانه
۶۳
ای خدنگ تو را من نشانه
۶۴
ای علاج دل ، ای داروی درد
۶۵
همره گریه های شبانه
۶۶
با من سوخته در چه کاری ؟
۶۷
چیستی ! ای نهان از نظرها
۶۸
ای نشسته سر رهگذرها
۶۹
از پسرها همه ناله بر لب
۷۰
ناله ی تو همه از پدرها
۷۱
تو که ای ؟ مادرت که ؟ پدر که ؟
۷۲
چون ز گهواره بیرونم آورد
۷۳
مادرم ، سرگذشت تو می گفت
۷۴
بر من از رنگ و روی تو می زد
۷۵
دیده از جذبه های تو می خفت
۷۶
می شدم بیهوش و محو و مفتون
۷۷
رفته رفته که بر ره فتادم
۷۸
از پی بازی بچگانه
۷۹
هر زمانی که شب در رسیدی
۸۰
بر لب چشمه و رودخانه
۸۱
در نهان ، بانگ تو می شنیدم
۸۲
ای فسانه ! مگر تو نبودی
۸۳
آن زمانی که من در صحاری
۸۴
می دویدم چو دیوانه ، تنها
۸۵
داشتم زاری و اشکباری
۸۶
تو مرا اشک ها می ستردی ؟
۸۷
آن زمانی که من ، مست گشته
۸۸
زلف ها می فشاندم بر باد
۸۹
تو نبودی مگر که همآهنگ
۹۰
می شدی با من زار و ناشاد
۹۱
می زدی بر زمین آسمان را ؟
۹۲
در بر گوسفندان ، شبی تار
۹۳
بودم افتاده من ، زرد و بیمار
۹۴
تو نبودی مگر آن هیولا
۹۵
آن سیاه مهیب شرربار
۹۶
که کشیدم ز بیم تو فریاد ؟
۹۷
دم ، که لبخنده های بهاران
۹۸
بود با سبزه ی جویباران
۹۹
از بر پرتو ماه تابان
۱۰۰
در بن صخره ی کوهساران
۱۰۱
هر کجا ، بزم و رزمی تو را بود
۱۰۲
بلبل بینوا ناله می زد
۱۰۳
بر رخ سبزه ، شب ژاله می زد
۱۰۴
روی آن ماه ، از گرمی عشق
۱۰۵
چون گل نار تبخالع می زد
۱۰۶
می نوشتی تو هم سرگذشتی
۱۰۷
سرگذشت منی ای فسانه
۱۰۸
که پریشانی و غمگساری ؟
۱۰۹
یا دل من به تشویش بسته
۱۱۰
یا که دو دیده ی اشکباری ؟
۱۱۱
یا که شیطان رانده ز هر جای ؟
۱۱۲
قلب پر گیر و دار منی تو
۱۱۳
که چنین ناشناسی و گمنام ؟
۱۱۴
یا سرشت منی ، که نگشتی
۱۱۵
در پی رونق و شهرت و نام ؟
۱۱۶
یا تو بختی که از من گریزی ؟
۱۱۷
هر کس از جانب خود تو را راند
۱۱۸
بی خبر که تویی جاودانه
۱۱۹
تو که ای ؟ ای ز هر جای رانده
۱۲۰
با منت بوده ره ، دوستانه ؟
۱۲۱
قطره ی اشکی ایا تو ، یا غم ؟
۱۲۲
یاد دارم شبی ماهتابی
۱۲۳
بر سر کوه نوبن نشسته
۱۲۴
دیده از سوز دل خواب رفته
۱۲۵
دل ز غوغای دو دیده رسته
۱۲۶
باد سردی دمید از بر کوه
۱۲۷
گفت با من که : ای طفل محزون
۱۲۸
از چه از خانه ی خود جدایی ؟
۱۲۹
چیست گمگشته ی تو در این جا ؟
۱۳۰
طفل ! گل کرده با دلربایی
۱۳۱
کرگویجی در این دره ی تنگ
۱۳۲
چنگ در زلف من زد چو شانه
۱۳۳
نرم و آسهته و دوستانه
۱۳۴
با من خسته ی بینوا داشت
۱۳۵
بازی وشوخی بچگانه
۱۳۶
ای فسانه ! تو آن باد سردی ؟
۱۳۷
ای بسا خنده ها که زدی تو
۱۳۸
بر خوشی و بدی گل من
۱۳۹
ای بسا کامدی اشک ریزان
۱۴۰
بر من و بر دل و حاصل من
۱۴۱
تو ددی ، یا که رویی پریوار ؟
۱۴۲
ناشناسا ! که هستی که هر جا
۱۴۳
با من بینوا بوده ای تو ؟
۱۴۴
هر زمانم کشیده در آغوش
۱۴۵
بیهشی من افزوده ای تو ؟
۱۴۶
ای فسانه ! بگو ، پاسخم ده
۱۴۷
افسانه : بس کن ازپرسش ای سوخته دل
۱۴۸
بس که گفتی دلم ساختی خون
۱۴۹
باورم شد که از غصه مستی
۱۵۰
هر که را غم فزون ، گفته افزون
۱۵۱
عاشقا ! تو مرا می شناسی
۱۵۲
از دل بی هیاهو نهفته
۱۵۳
من یک آواره ی آسمانم
۱۵۴
وز زمان و زمین بازمانده
۱۵۵
هر چه هستم ، بر عاشقانم
۱۵۶
آنچه گویی منم ، و آنچه خواهی
۱۵۷
من وجودی کهن کار هستم
۱۵۸
خوانده ی بی کسان گرفتار
۱۵۹
بچه ها را به من ، مادر پیر
۱۶۰
بیم و لرزه دهد ، در شب تار
۱۶۱
من یکی قصه ام بی سر و بن
۱۶۲
عاشق : تو یکی قصه ای ؟
۱۶۳
افسانه : آری ، آری
۱۶۴
قصه ی عاشق بیقراری
۱۶۵
نا امیدی ، پر از اضطرابی
۱۶۶
که به اندوه و شب زنده داری
۱۶۷
سال ها در غم و انزوا زیست
۱۶۸
قصه ی عاشقی پر ز بیمم
۱۶۹
گر مهیبم چو دیو صحاری
۱۷۰
ور مرا پیرزن روستایی
۱۷۱
غول خواند ز آدم فراری
۱۷۲
زاده ی اضطراب جهانم
۱۷۳
یک زمان دختری بوده ام من
۱۷۴
نازنین دلبری بوده ام من
۱۷۵
چشم ها پر ز آشوب کرده
۱۷۶
یکه افسونگری بوده ام من
۱۷۷
آمدم بر مزاری نشسته
۱۷۸
چنگ سازنده ی من به دستی
۱۷۹
دست دیگر یکی جام باده
۱۸۰
نغمه ای ساز نکرده ، سرمست
۱۸۱
شد ز چشم سیاهم ، گشاده
۱۸۲
قطره قطره سرشک پر از خون
۱۸۳
در همین لحظه ، تاریک می شد
۱۸۴
در افق ، صورت ابر خونین
۱۸۵
در میان زمین و فلک بود
۱۸۶
اختلاط صداهای سنگین
۱۸۷
دود از این خیمه می رفت بالا
۱۸۸
خواب آمد مرا دیدگان بست
۱۸۹
جام و چنگم فتادند از دست
۱۹۰
چنگ پاره شد و جام بشکست
۱۹۱
من ز دست دل و دل ز من رست
۱۹۲
رفتم و دیگرم تو ندیدی
۱۹۳
ای بسا وحشت انگیز شب ها
۱۹۴
کز پس ابرها شد پدیدار
۱۹۵
قامتی که ندانستی اش کیست
۱۹۶
با صدایی حزین و دل آزار
۱۹۷
نام من در بن گوش تو گفت
۱۹۸
عاشقا ! من همان ناشناسم
۱۹۹
آن صدایم که از دل بر اید
۲۰۰
صورت مردگان جهانم
۲۰۱
یک دمم که چو برقی سر اید
۲۰۲
قطره ی گرم چشمی ترم من
۲۰۳
چه در آن کوهها داشت می ساخت
۲۰۴
دست مردم ، بیالوده در گل ؟
۲۰۵
لیک افسوس ! از آن لحظه دیگر
۲۰۶
سکنین را نشد هیچ حاصل
۲۰۷
سالها طی شدند از پی هم
۲۰۸
یک گوزن فراری در آنجا
۲۰۹
شاخه ای را ز برگش تهی کرد
۲۱۰
گشت پیدا صداهای دیگر
۲۱۱
شمل مخروطی خانه ای فرد
۲۱۲
کله ی چند بز در چراگاه
۲۱۳
بعد از آن ، مرد چوپان پیری
۲۱۴
اندر آن تنگنا جست خانه
۲۱۵
قصه ای گشت پیدا ، که در آن
۲۱۶
بود گم هر سراغ و نشانه
۲۱۷
کرد از من درین راه معنی
۲۱۸
کی ولی با خبر بود از این راز
۲۱۹
که بر آن جغد هم خواند غمناک ؟
۲۲۰
ریخت آن خانه ی شوق از هم
۲۲۱
چون نه جز نقش آن ماند بر خاک
۲۲۲
هر چه ، بگریست ، جز چشم شیطان
۲۲۳
عاشق : ای فسانه ! خسانند آنان
۲۲۴
که فروبسته ره را به گلزار
۲۲۵
خس ، به صد سال طوفان ننالد
۲۲۶
گل ، ز یک تندباد است بیمار
۲۲۷
تو مپوشان سخن ها که داری
۲۲۸
تو بگو با زبان دل خود
۲۲۹
هیچکس گوی نپسندد آن را
۲۳۰
می توان حیله ها راند در کار
۲۳۱
عیب باشد ولی نکته دان را
۲۳۲
نکته پوشی پی حرف مردم
۲۳۳
این ، زبان دل افسردگان است
۲۳۴
نه زبان پی نام خیزان
۲۳۵
گوی در دل نگیرد کسش هیچ
۲۳۶
ما که در این جانیم سوزان
۲۳۷
حرف خود را بگیریم دنبال
۲۳۸
کی در آن کلبه های دگر بود ؟
۲۳۹
افسانه : هیچکس جز من ، ای عاشق مست
۲۴۰
دیدی آن شور و بنشییدی آن بانگ
۲۴۱
از بن بام هایی که بشکست
۲۴۲
روی دیوارهایی که ماندند
۲۴۳
در یکی کلبه ی خرد چوبین
۲۴۴
طرف ویرانه ای ، یاد داری ؟
۲۴۵
که یکی پیرزن روستایی
۲۴۶
پنبه می رشت و می کرد زاری
۲۴۷
خامشی بود و تاریکی شب
۲۴۸
باد سرد از برون نعره می زد
۲۴۹
آتش اندر دل کلبه می سوخت
۲۵۰
دختری ناگه از در درآمد
۲۵۱
که همی گفت و بر سر همی کوفت
۲۵۲
ای دل من ، دل من ، دل من
۲۵۳
آه از قلب خسته بر آورد
۲۵۴
در بر ما درافتاد و شد سرد
۲۵۵
این چنین دختر بیدلی را
۲۵۶
هیچ دانی چهزار و زبون کرد ؟
۲۵۷
عشق فانی کننده ، منم عشق
۲۵۸
حاصل زندگانی منم ، من
۲۵۹
روشنی جهانی منم ، من
۲۶۰
من ، فسانه ، دل عاشقانم
۲۶۱
گر بود جسم و جانی ، منم ، من
۲۶۲
من گل عشقم و زاده ی اشک
۲۶۳
یاد می آوری آن خرابه
۲۶۴
آن شب و جنگل آلیو را
۲۶۵
که تو از کهنه ها می شمردی
۲۶۶
می زدی بوسه خوبان نو را ؟
۲۶۷
زان زمان ها مرا دوست بودی
۲۶۸
عاشق : آن زمان ها که از آن به ره ماند
۲۶۹
همچنان کز سواری غباری ...ـ
۲۷۰
افسانه : تند خیزی که ، ره شد پس از او
۲۷۱
جای خالی نمای سواری
۲۷۲
طعمه ی این بیابان موحش
۲۷۳
عاشق : لیک در خنده اش ، آن نگارین
۲۷۴
مست می خواند و سرمست می رفت
۲۷۵
تا شناسد حریفش به مستی
۲۷۶
جام هر جای بر دست می رفت
۲۷۷
چه شبی ! ماه خندان ، چمن نرم
۲۷۸
افسانه : آه عاشق ! سحر بود آندم
۲۷۹
سینه ی آسمان باز و روشن
۲۸۰
شد ز ره کاروان طربنک
۲۸۱
جرسش را به جا ماند شیون
۲۸۲
آتشش را اجاقی که شد سرد
۲۸۳
عاشق : کوهها راست استاده بودند
۲۸۴
دره ها همچو دزدان خمیده
۲۸۵
افسانه : آری ای عاشق ! افتاده بودند
۲۸۶
دل ز کف دادگان ، وارمیده
۲۸۷
داستانیم از آنجاست در یاد
۲۸۸
هر کجا فتنه بود و شب و کین
۲۸۹
مردمی ، مردمی کرده نابود
۲۹۰
بر سر کوه های کباچین
۲۹۱
نقطه ای سوخت در پیکر دود
۲۹۲
طفل بیتابی آمد به دنیا
۲۹۳
تا به هم یار و دمساز باشیم
۲۹۴
نکته ها آمد از قصه کوتاه
۲۹۵
اندر آن گوشه ، چوپان زنی ، زود
۲۹۶
ناف از شیرخواری ببرید
۲۹۷
عاشق : آه
۲۹۸
چه زمانی ، چه دلکش زمانی
۲۹۹
قصه ی شادمان دلی بود
۳۰۰
باز آمد سوی خانه ی دل
۳۰۱
افسانه : عاشقا ! جغد گو بود ، و بودش
۳۰۲
آشنایی به ویرانه ی دل
۳۰۳
عاشق : آری افسانه ! یک جغد غمناک
۳۰۴
هر دم امشب ، از آنان که بودند
۳۰۵
یاد می آورد جغد باطل
۳۰۶
ایستاده است ، استاده گویی
۳۰۷
آن نگارین به ویران ناتل
۳۰۸
دست بر دست و با چشم نمناک
۳۰۹
افسانه : آمده از مزار مقدس
۳۱۰
عاشقا ! راه درمان بجوید
۳۱۱
عاشق : آمده با زبانی که دارد
۳۱۲
قصه ی رفتگان را بگوید
۳۱۳
زندگان را بیابد در این غم
۳۱۴
افسانه : آمده تا به دست آورد باز
۳۱۵
عاشق ! آن را که بر جا نهاده است
۳۱۶
لیک چو سود ، کاندر بیابان
۳۱۷
هول را باز دندان گشاده است
۳۱۸
باید این جام گردد شکسته
۳۱۹
به که ای نقشبند فسونکار
۳۲۰
نقش دیگر بر آری که شاید
۳۲۱
اندر این پرده ، در نقشبندی
۳۲۲
بیش از این نز غمت غم فزاید
۳۲۳
جلوه گیرد سپید ، از سیاهی
۳۲۴
آنچه بگذشت چون چشمه ی نوش
۳۲۵
بود روزی بدانگونه کامروز
۳۲۶
نکته اینست ، دریاب فرصت
۳۲۷
گنج در خانه ، دل رنج اندوز
۳۲۸
از چه ؟ ایا چمن دلربا نیست ؟
۳۲۹
آن زمانی که امرود وحشی
۳۳۰
سایه افکنده آرام بر سنگ
۳۳۱
ککلی ها در آن جنگل دور
۳۳۲
می سرایند با هم همآهنگ
۳۳۳
گه یکی زان میان است خوانا
۳۳۴
شکوه ها را بنه ، خیز و بنگر
۳۳۵
که چگونه زمستان سر آمد
۳۳۶
جنگل و کوه در رستخیز است
۳۳۷
عالم از تیره رویی در آمد
۳۳۸
چهره بگشاد و چون برق خندید
۳۳۹
توده ی برف از هم شکافید
۳۴۰
قله ی کوه شد یکسر ابلق
۳۴۱
مرد چوپان در آمد ز دخمه
۳۴۲
خنده زد شادمان و موفق
۳۴۳
که دگر وقت سبزه چرانی است
۳۴۴
عاشقا ! خیز کامد بهاران
۳۴۵
چشمه ی کوچک از کوه جوشید
۳۴۶
گل به صحرا در آمد چو آتش
۳۴۷
رود تیره چو توفان خروشید
۳۴۸
دشت از گل شده هفت رنگه
۳۴۹
آن پرده پی لانه سازی
۳۵۰
بر سر شاخه ها می سراید
۳۵۱
خار و خاشاک دارد به منقار
۳۵۲
شاخه ی سبز هر لحظه زاید
۳۵۳
بچگانی همه خرد و زیبا
۳۵۴
عاشق : در سریها به راه ورازون
۳۵۵
گرگ ، دزدیده سر می نماید
۳۵۶
افسانه : عاشق! اینها چه حرفی است ؟ کنون
۳۵۷
گرگ کاو دیری آنجا نپاید
۳۵۸
از بهار است آنگونه رقصان
۳۵۹
آفتاب طلایی بتابید
۳۶۰
بر سر ژاله ی صبحگاهی
۳۶۱
ژاله ها دانه دانه درخشند
۳۶۲
همچو الماس و در آب ، ماهی
۳۶۳
بر سر موج ها زد معلق
۳۶۴
تو هم ای بینوا ! شاد بخرام
۳۶۵
که ز هر سو نشاط بهار است
۳۶۶
که به هر جا زمانه به رقص است
۳۶۷
تا به کی دیده ات اشکبار است ؟
۳۶۸
بوسه ای زن که دوران رونده است
۳۶۹
دور گردان گذشته ز خاطر
۳۷۰
روی دامان این کوه ، بنگر
۳۷۱
بره های سفید و سیه را
۳۷۲
نغمه ی زنگ ها را ، که یکسر
۳۷۳
چون دل عاشق ، آوازه خوان اند
۳۷۴
بر سر سبزه ی بیشل اینک
۳۷۵
نازنینی است خندان نشسته
۳۷۶
از همه رنگ ، گل های کوچک
۳۷۷
گرد آورده و دسته بسته
۳۷۸
تا کند هدیه ی عشقبازان
۳۷۹
همتی کن که دزدیده ، او را
۳۸۰
هر دمی جانب تو نگاهی است
۳۸۱
عاشقا ! گر سیه دوست داری
۳۸۲
اینک او را دو چشم سیاهی است
۳۸۳
که ز غوغای دل قصه گوی است
۳۸۴
عاشق : رو ، فسانه ! که اینها فریب است
۳۸۵
دل ز وصل و خوشی بی نصیب است
۳۸۶
دیدن و سوزش و شادمانی
۳۸۷
چه خیالی و وهمی عجیب است
۳۸۸
بیخبر شاد و بینا فسرده است
۳۸۹
خنده ای ناشکفت از گل من
۳۹۰
که ز باران زهری نشد تر
۳۹۱
من به بازار کالافروشان
۳۹۲
داده ام هر چه را ، در برابر
۳۹۳
شادی روز گمگشته ای را
۳۹۴
ای دریغا ! دریغا ! دریغا
۳۹۵
که همه فصل ها هست تیره
۳۹۶
از گشته چو یاد آورم من
۳۹۷
چشم بیند ، ولی خیره خیره
۳۹۸
پر ز حیرانی و ناگواری
۳۹۹
ناشناسی دلم برد و گم شد
۴۰۰
من پی دل کنون بی قرارم
۴۰۱
لیکن از مستی باده ی دوش
۴۰۲
می روم سرگران و خمارم
۴۰۳
جرعه ای بایدم تا رهم من
۴۰۴
افسانه : که ز نو قطره ای چند ریزی ؟
۴۰۵
بینوا عاشقا
۴۰۶
عاشق : گر نریزم
۴۰۷
دل چگونه تواند رهیدن ؟
۴۰۸
چون توانم که دلشاد خیزم
۴۰۹
بنگرم بر بساط بهاران
۴۱۰
افسانه : حالیا تو بیا و رها کن
۴۱۱
اول و آخر زندگانی
۴۱۲
وز گذشته میاور دگر یاد
۴۱۳
که بدین ها نیرزد جهانی
۴۱۴
که زبون دل خودشوی تو
۴۱۵
عاشق : لیک افسوس ! چون مارم این درد
۴۱۶
می گزد بند هر بند جان را
۴۱۷
پیچم از درد بر خود چو ماران
۴۱۸
تنگ کرده به ان استخوان را
۴۱۹
چون فریبم در این حال کان هست ؟
۴۲۰
قلب من نامه ی آسمان هاست
۴۲۱
مدفن آرزوها و جان هاست
۴۲۲
ظاهرش خنده های زمانه
۴۲۳
باطن آن سرشک نهان هاست
۴۲۴
چون رها دارمش؟ چون گریزم ؟
۴۲۵
همرها ! باز آمد سیاهی
۴۲۶
می برندم به خواهی نخواهی
۴۲۷
می درخشد ستاره بدانسان
۴۲۸
که یکی شعله رو در تباهی
۴۲۹
می کشد باد ، محکم غریوی
۴۳۰
زیر آن تپه ها که نهان است
۴۳۱
حالیا روبه آوازه خوان است
۴۳۲
کوه و جنگل بدان ماند اینجا
۴۳۳
که نمایشگه روبهان است
۴۳۴
هر پرنده به یک شاخه در خواب
۴۳۵
افسانه : هر پرنده به کنجی فسرده
۴۳۶
شب دل عاشقی مست خورده
۴۳۷
عاشق : خسته این خاکدان ، ای فسانه
۴۳۸
چشم ها بسته ، خوابش ببرده
۴۳۹
با خیال دگر رفته از خوش
۴۴۰
بگذر از من ، رها کن دلم را
۴۴۱
که بسی خواب آشفته دیده است
۴۴۲
عاشق و عشق و معشوق و عالم
۴۴۳
آنچه دیده ، همه خفته دیده است
۴۴۴
عاشقم ، خفته ام ، غافلم من
۴۴۵
گل ، به جامه درون پر ز ناز است
۴۴۶
بلبل شیفته چاره ساز است
۴۴۷
رخ نتابیده ، نکام پژمرد
۴۴۸
بازگو ! این چه غوغا ، چه راز است ؟
۴۴۹
یک دم و این همه کشمکش ها
۴۵۰
واگذار ای فسانه ! که پرسم
۴۵۱
زین ستاره هزاران حکایت
۴۵۲
که : چگونه شکفت آن گل سرخ ؟
۴۵۳
چه شد ؟ کنون چه دارد شکایت ؟
۴۵۴
وز دم بادها ، چون بپژمرد ؟
۴۵۵
آنچه من دیده ام خواب بوده
۴۵۶
نقش یا بر رخ آب بوده
۴۵۷
عشق ، هذیان بیماری ای بود
۴۵۸
یا خمار میی ناب بود
۴۵۹
همرها ! این چه هنگامه ای بود ؟
۴۶۰
بر سر ساحل خلوتی ، ما
۴۶۱
می دویدیم و خوشحال بودیم
۴۶۲
با نفس های صبحی طربنک
۴۶۳
نغمه های طرب می سرودیم
۴۶۴
نه غم روزگار جدایی
۴۶۵
کوچ می کرد با ما قبیله
۴۶۶
ما ، شماله به کف ، در بر هم
۴۶۷
کوه ها ، پهلوانان خودسر
۴۶۸
سر برافراشته روی در هم
۴۶۹
گله ی ما ، همه رفته از پیش
۴۷۰
تا دم صبح می سوخت آتش
۴۷۱
باد ، فرسوده ، می رفت و می خواند
۴۷۲
مثل اینکه ، در آن دره ی تنگ
۴۷۳
عده ای رفته ، یک عده می ماند
۴۷۴
زیر دیوار از سرو و شمشاد
۴۷۵
آه ، افسانه ! در من بهشتی است
۴۷۶
همچو ویرانه ای در بر من
۴۷۷
آبش از چشمه ی چشم غمناک
۴۷۸
خاکش ، از مشت خاکستر من
۴۷۹
تا نبینی به صورت خموشم
۴۸۰
من بسی دیده ام صبح روشن
۴۸۱
گل به لبخند و جنگل سترده
۴۸۲
بس شبان اندر او ماه غمگین
۴۸۳
کاروان را جرس ها فسرده
۴۸۴
پای من خسته ، اندر بیابان
۴۸۵
دیده ام روی بیمار نکان
۴۸۶
با چراغی که خاموش می شد
۴۸۷
چون یکی داغ دل دیده محراب
۴۸۸
ناله ای را نهان گوش می شد
۴۸۹
شکل دیوار ، سنگین و خاموش
۴۹۰
درههم فتاد دندانه ی کوه
۴۹۱
سیل برداشت ناگاه فریاد
۴۹۲
فاخته کرد گم آشیانه
۴۹۳
ماند توکا به ویرانه آباد
۴۹۴
رفت از یادش اندیشه ی جفت
۴۹۵
که تواند مرا دوست دارد
۴۹۶
وندر آن بهره ی خود نجوید ؟
۴۹۷
هرکس از بهر خود در تکاپوست
۴۹۸
کس نچیند گلی که نبوید
۴۹۹
عشق بی حظ و حاصل خیالی ست
۵۰۰
آنکه پشمینه پوشید دیری
۵۰۱
نغمه ها زد همه جاودانه
۵۰۲
عاشق زندگانی خود بود
۵۰۳
بی خبر ، در لباس فسانه
۵۰۴
خویشتن را فریبی همی داد
۵۰۵
خنده زد عقل زیرک بر این حرف
۵۰۶
کز پی این جهان هم جهانی ست
۵۰۷
آدمی ، زاده ی خاک ناچیز
۵۰۸
بسته ی عشق های نهانی ست
۵۰۹
عشوه ی زندگانی است این حرف
۵۱۰
بار رنجی به سربار صد رنج
۵۱۱
خواهی ار نکته ای بشنوی راست
۵۱۲
محو شد جسم رنجور زاری
۵۱۳
ماند از او زبانی که گویاست
۵۱۴
تا دهد شرح عشق دگرسان
۵۱۵
حافظا ! این چهکید و دروغیست
۵۱۶
کز زبان می و جام و ساقی ست ؟
۵۱۷
نالی ار تا ابد ، باورم نیست
۵۱۸
که بر آن عشق بازی که باقی ست
۵۱۹
من بر آن عاشقم که رونده است
۵۲۰
در شگفتم ! من و تو که هستیم ؟
۵۲۱
وز کدامین خم کهنه مستیم ؟
۵۲۲
ای بسا قید ها که شکستیم
۵۲۳
باز از قید وهمی نرستیم
۵۲۴
بی خبر خنده زن ، بیهده نال
۵۲۵
ای فسانه ! رها کن در اشکم
۵۲۶
کاتشی شعله زد جان من سوخت
۵۲۷
گریه را اختیاری نمانده ست
۵۲۸
من چه سازم ؟ جز اینم نیامخوت
۵۲۹
هرزه گردی دل ، نغمه ی روح
۵۳۰
افسانه : عاشق ! اینها سخن های تو بود ؟
۵۳۱
حرف بسیارها می توان زد
۵۳۲
می توان چون یکی تکه ی دود
۵۳۳
نقش تردید در آسمان زد
۵۳۴
می توان چون شبی ماند خاموش
۵۳۵
می توان چون غلامان ، به طاعت
۵۳۶
شنوا بود و فرمانبر ، اما
۵۳۷
عشق هر لحظه پرواز جوید
۵۳۸
عقل هر روز بیند معما
۵۳۹
و آدمیزاده در این کشکش
۵۴۰
لیک یک نکته هست و نه جز این
۵۴۱
ما شریک همیم اندر این کار
۵۴۲
صد اگر نقش از دل براید
۵۴۳
سایه آنگونه افتد به دیوار
۵۴۴
که ببینند و جویند مردم
۵۴۵
خیزد اینک در این ره ، که ما را
۵۴۶
خبر از رفتگان نیست در دست
۵۴۷
شادی آورده ، با هم توانیم
۵۴۸
نقش دیگر براین داستان بست
۵۴۹
زشت و زیبا ، نشانی که از ماست
۵۵۰
تو مرا خواهی و من تو را نیز
۵۵۱
این چه کبر و چه شوخی و نازی ست ؟
۵۵۲
به دوپا رانی ، از دست خوانی
۵۵۳
با من ایا تو را قصد بازی است ؟
۵۵۴
تو مرا سر به سر می گذاری ؟
۵۵۵
ای گل نوشکفته ! اگر چند
۵۵۶
زود گشتی زبون و فسرده
۵۵۷
از وفور جوانی چنینی
۵۵۸
هر چه کان زنده تر ، زود مرده
۵۵۹
با چنین زنده من کار دارم
۵۶۰
می زدم من در این کهنه گیتی
۵۶۱
بر دل زندگان دائما دست
۵۶۲
در از این باغ کنون گشادند
۵۶۳
که در از خارزاران بسی بست
۵۶۴
شد بهار تو با تو پدیدار
۵۶۵
نوگل من ! گلی ، گرچه پنهان
۵۶۶
در بن شاخه ی خارزاری
۵۶۷
عاشق تو ، تو را بازیابد
۵۶۸
سازد از عشق تو بی قراری
۵۶۹
هر پرنده ، تو را آشنا نیست
۵۷۰
بلبل بینوا زی تو اید
۵۷۱
عاشق مبتلا زی تو اید
۵۷۲
طینت تو همه ماجرایی ست
۵۷۳
طالب ماجرا زی تو اید
۵۷۴
تو ، تسلیده ، عاشقانی
۵۷۵
عاشق : ای فسانه ! مرا آرزو نیست
۵۷۶
که بچینندم و دوست دارند
۵۷۷
زاده ی کوهم ، آورده ی ابر
۵۷۸
به که بر سبزه ام واگذارند
۵۷۹
با بهاری که هستم در آغوش
۵۸۰
کس نخواهم زند بر دلم دست
۵۸۱
که دلم آشیان دلی هست
۵۸۲
زاشیانم اگر حاصلی نیست
۵۸۳
من بر آنم کز آن حاصلی هست
۵۸۴
به فریب و خیالی منم خوش
۵۸۵
افسانه : عاشق ! از هر فریبنده کان هست
۵۸۶
یک فریب دلاویزتر ، من
۵۸۷
کهنه خواهد شدن آن چه خیزد
۵۸۸
یک دروغ کهن خیزتر ، من
۵۸۹
رانده ی عاقلان ، خوانده ی تو
۵۹۰
کرده در خلوت کوه منزل
۵۹۱
عاشق : همچو من
۵۹۲
افسانه : چون تو از درد خاموش
۵۹۳
بگذرانم ز چشم آنچه بینم
۵۹۴
عاشق : تا بیابی دلی را همه جوش
۵۹۵
افسانه : دردش افتاده اندر رگ و پوست
۵۹۶
عاشقا ! با همه این سخن ها
۵۹۷
به محک آمدت تکه ی زر
۵۹۸
چه خوشی ؟ چه زیانی ، چه مقصود ؟
۵۹۹
گردد این شاخه یک روز بی بر
۶۰۰
لیک سیراب از این چوی کنون
۶۰۱
یک حقیقت فقط هست بر جا
۶۰۲
آنچنانی که بایست ، بودن
۶۰۳
یک فریب است ره جسته هر جا
۶۰۴
چشم ها بسته ، پابست بودن
۶۰۵
ماچنانیم لیکن ، که هستیم
۶۰۶
عاشق : آه افسانه ! حرفی است این راست
۶۰۷
گر فریبی ز ما خاست ، ماییم
۶۰۸
روزگاری اگر فرصتی ماند
۶۰۹
بیش از این با هم اندر صفاییم
۶۱۰
همدل و همزبان و همآهنگ
۶۱۱
تو دروغی ، دروغی دلاویز
۶۱۲
تو غمی ، یک غم سخت زیبا
۶۱۳
بی بها مانده عشق و دل من
۶۱۴
می سپارم به تو ، عشق و دل را
۶۱۵
که تو خود را به من واگذاری
۶۱۶
ای دروغ ! ای غم ! ای نیک و بد ، تو
۶۱۷
چه کست گفت از این جای برخیز ؟
۶۱۸
چه کست گفت زین ره به یکسو
۶۱۹
همچو گل بر سر شاخه آویز
۶۲۰
همچو مهتاب در صحنه ی باغ
۶۲۱
ای دل عاشقان ! ای فسانه
۶۲۲
ای زده نقش ها بر زمانه
۶۲۳
ای که از چنگ خود باز کردی
۶۲۴
نغمه هیا همه جاودانه
۶۲۵
بوسه ، بوسه ، لب عاشقان را
۶۲۶
در پس ابرهایم نهان دار
۶۲۷
تا صدای مرا جز فرشته
۶۲۸
نشنوند ایچ در آسمان ها
۶۲۹
کس نخواند ز من این نوشته
۶۳۰
جز به دل عاشق بی قراری
۶۳۱
اشک من ریز بر گونه ی او
۶۳۲
ناله ام در دل وی بیکن
۶۳۳
روح گمنامم آنجا فرود آر
۶۳۴
که بر اید از آنجای شیون
۶۳۵
آتش آشفته خیزد ز دل ها
۶۳۶
هان ! به پیش ای از این دره ی تنگ
۶۳۷
که بهین خوابگاه شبان هاست
۶۳۸
که کسی را نه راهی بر آن است
۶۳۹
تا در اینجا که هر چیز تنهاست
۶۴۰
بسراییم دلتنگ با هم