برای خون و ماتیک
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
گر تو شاه دخترانی، من خدای شاعرانم
۲
مهدی حمیدی
۵
ـ «این بازوانِ اوست
۶
با داغهای بوسهی بسیارها گناهاش
۷
وینک خلیجِ ژرفِ نگاهش
۸
کاندر کبودِ مردمکِ بیحیای آن
۹
فانوسِ صد تمنا ــ گُنگ و نگفتنی ــ
۱۰
با شعلهی لجاج و شکیبایی
۱۱
میسوزد.
۱۲
وین، چشمهسارِ جادویی تشنگیفزاست
۱۳
این چشمهی عطش
۱۴
که بر او هر دَم
۱۵
حرصِ تلاشِ گرمِ همآغوشی
۱۶
تبخالهها رسوایی
۱۷
میآورد به بار.
۱۹
شورِ هزار مستی ناسیراب
۲۰
مهتابهای گرمِ شرابآلود
۲۱
آوازهای میزدهی بیرنگ
۲۲
با گونههای اوست،
۲۳
رقصِ هزار عشوهی دردانگیز
۲۴
با ساقهای زندهی مرمرتراشِ او.
۲۶
گنجِ عظیمِ هستی و لذت را
۲۷
پنهان به زیرِ دامنِ خود دارد
۲۸
و اژدهای شرم را
۲۹
افسونِ اشتها و عطش
۳۰
از گنجِ بیدریغاش میراند...»
۳۲
بگذار اینچنین بشناسد مرد
۳۳
در روزگارِ ما
۳۴
آهنگ و رنگ را
۳۵
زیبایی و شُکوه و فریبندگی را
۳۶
زندگی را.
۳۷
حال آنکه رنگ را
۳۸
در گونههای زردِ تو میباید جوید، برادرم!
۳۹
در گونههای زردِ تو
۴۰
وندر
۴۱
این شانهی برهنهی خونمُرده،
۴۲
از همچو خود ضعیفی
۴۳
مضرابِ تازیانه به تن خورده،
۴۴
بارِ گرانِ خفّتِ روحش را
۴۵
بر شانههای زخمِ تنش بُرده!
۴۶
حال آنکه بیگمان
۴۷
در زخمهای گرمِ بخارآلود
۴۸
سرخی شکفتهتر به نظر میزند ز سُرخی لبها
۴۹
و بر سفیدناکی این کاغذ
۵۰
رنگِ سیاهِ زندگی دردناکِ ما
۵۱
برجستهتر به چشمِ خدایان
۵۲
تصویر میشود...
۵۵
□
۵۸
هی!
۵۹
شاعر!
۶۰
هی!
۶۱
سُرخی، سُرخیست:
۶۲
لبها و زخمها!
۶۳
لیکن لبانِ یارِ تو را خنده هر زمان
۶۴
دنداننما کند،
۶۵
زان پیشتر که بیند آن را
۶۶
چشمِ علیلِ تو
۶۷
چون «رشتهیی ز لولوِ تر، بر گُلِ انار» ـ
۶۸
آید یکی جراحتِ خونین مرا به چشم
۶۹
کاندر میانِ آن
۷۰
پیداست استخوان؛
۷۱
زیرا که دوستانِ مرا
۷۲
زان پیشتر که هیتلر ــ قصابِ«آوش ویتس»
۷۳
در کورههای مرگ بسوزاند،
۷۴
همگامِ دیگرش
۷۵
بسیار شیشهها
۷۶
از صَمغِ سُرخِ خونِ سیاهان
۷۷
سرشار کرده بود
۷۸
در هارلم و برانکس
۷۹
انبار کرده بود
۸۰
کُنَد تا
۸۱
ماتیک از آن مهیا
۸۲
لابد برای یارِ تو، لبهای یارِ تو!
۸۵
□
۸۸
بگذار عشقِ تو
۸۹
در شعرِ تو بگرید...
۹۱
بگذار دردِ من
۹۲
در شعرِ من بخندد...
۹۴
بگذار سُرخ خواهرِ همزادِ زخمها و لبان باد!
۹۵
زیرا لبانِ سُرخ، سرانجام
۹۶
پوسیده خواهد آمد چون زخمهایِ سُرخ
۹۷
وین زخمهای سُرخ، سرانجام
۹۸
افسرده خواهد آمد چونان لبانِ سُرخ؛
۹۹
وندر لجاجِ ظلمتِ این تابوت
۱۰۰
تابد به ناگزیر درخشان و تابناک
۱۰۱
چشمانِ زندهیی
۱۰۲
چون زُهرهیی به تارکِ تاریکِ گرگ و میش
۱۰۳
چون گرمْساز امیدی در نغمههای من!
۱۰۶
□
۱۰۹
بگذار عشقِ اینسان
۱۱۰
مُردارْوار در دلِ تابوتِ شعرِ تو
۱۱۱
ـ تقلیدکارِ دلقکِ قاآنی ــ
۱۱۲
گندد هنوز و
۱۱۳
باز
۱۱۴
خود را
۱۱۵
تو لافزن
۱۱۶
بیشرمتر خدای همه شاعران بدان!
۱۱۸
لیکن من (این حرام،
۱۱۹
این ظلمزاده، عمر به ظلمت نهاده،
۱۲۰
این بُرده از سیاهی و غم نام)
۱۲۱
بر پای تو فریب
۱۲۲
بیهیچ ادعا
۱۲۳
زنجیر مینهم!
۱۲۴
فرمان به پاره کردنِ این تومار میدهم!
۱۲۵
گوری ز شعرِ خویش
۱۲۶
کندن خواهم
۱۲۷
وین مسخرهخدا را
۱۲۸
با سر
۱۲۹
درونِ آن
۱۳۰
فکندن خواهم
۱۳۱
و ریخت خواهمش به سر
۱۳۲
خاکسترِ سیاهِ فراموشی...
۱۳۵
□
۱۳۸
بگذار شعرِ ما و تو
۱۳۹
باشد
۱۴۰
تصویرکارِ چهرهی پایانپذیرها:
۱۴۱
تصویرکارِ سُرخی لبهای دختران
۱۴۲
تصویرکارِ سُرخی زخمِ برادران!
۱۴۳
و نیز شعرِ من
۱۴۴
یکبار لااقل
۱۴۵
تصویرکارِ واقعی چهرهی شما
۱۴۶
دلقکان
۱۴۷
دریوزهگان
۱۴۸
«شاعران!»
۱۵۰
۱۳۲۹
۱۵۲
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو