دیدار واپسین
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
باران کُنَد ز لوحِ زمین نقشِ اشک پاک
۲
آوازِ در، به نعرهیِ توفان، شود هلاک
۳
بیهوده میفشانی اشک اینچنین به خاک
۴
بیهوده میزنی به در، انگشتِ دردناک.
۵
دانم که آنچه خواهی ازین بازگشت، چیست:
۶
این در به صبر کوفتن، از دردِ بیکسیست.
۷
دانم که اشکِ گرمِ تو دیگر دروغ نیست:
۸
چون مرهمی، صدای تو، با دردِ من یکیست.
۹
افسوس بر تو باد و به من باد! ازآنکه، درد
۱۰
بیمار و دردِ او را، با هم هلاک کرد.
۱۱
ای بیمریضدارو! زان زخمخورده مَرد
۱۲
یک لکه دود مانده و یک پاره سنگِ سرد!
۱۳
۱۳۳۵/۴/۶
۱۵
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو