احمد شاملو · هوای تازه

رُکسانا

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بگذار پس از من هرگز کسی نداند از رُکسانا با من چه گذشت.
۳
بگذار کسی نداند
۴
که چگونه من از روزی که تخته‌های کفِ این کلبه‌ی چوبینِ ساحلی رفت و آمدِ کفش‌های سنگینم را
۵
بر خود احساس کرد
۶
و سایه‌ی دراز و سردم بر ماسه‌های مرطوبِ این ساحلِ متروک کشیده شد،
۷
تا روزی که دیگر آفتاب به چشم‌هایم نتابد،
۸
با شتابی امیدوار کفنِ خود را دوخته‌ام، گورِ خود را کنده‌ام...
۱۰
□
۱۲
اگرچه نسیم‌وار از سرِ عمرِ خود گذشته‌ام
۱۳
و بر همه چیز ایستاده‌ام و در همه چیز تأمل کرده‌ام رسوخ کرده‌ام؛
۱۵
اگرچه همه چیز را به دنبالِ خود کشیده‌ام:
۱۶
همه‌یِ حوادث را، ماجراها را، عشق‌ها و رنج‌ها را به دنبالِ خود کشیده‌ام
۱۷
و زیرِ این پرده‌ی زیتونی رنگ که پیشانیِ آفتاب‌سوخته‌ی من است پنهان کرده‌ام، ــ
۱۸
اما من هیچ کدامِ این‌ها را نخواهم گفت
۱۹
لام‌تاکام حرفی نخواهم زد
۲۰
می‌گذارم هنوز چو نسیمی سبک از سرِ بازمانده‌ی عمرم بگذرم
۲۱
و بر همه چیز بایستم و در همه چیز تأمل کنم، رسوخ کنم.
۲۲
همه چیز را دنبالِ خود بکشم و زیرِ پرده‌ی زیتونی رنگ پنهان کنم:
۲۳
همه‌ی حوادث و ماجراها را،
۲۴
عشق‌ها را و رنج‌ها را مثلِ رازی مثلِ سرّی پُشتِ این پرده‌ی ضخیم به چاهی بی‌انتها بریزم،
۲۵
نابودِشان کنم و از آن همه لام‌تاکام با کسی حرفی نزنم...
۲۷
بگذار کسی نداند که چگونه من به جایِ نوازش شدن، بوسیده شدن، گزیده شده‌ام!
۲۹
بگذار هیچ‌کس نداند، هیچ‌کس! و از میانِ همه‌ی خدایان، خدایی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد.
۳۱
و به‌کلی مثلِ این که این‌ها همه نبوده است،
۳۲
اصلاً نبوده است و من همچون تمامِ آن کسان که دیگر نامی ندارند
۳۳
ــ نسیم‌وار از سرِ این‌ها همه نگذشته‌ام و بر این‌ها همه تأمل نکرده‌ام،
۳۴
این‌ها همه را ندیده‌ام...
۳۶
بگذار هیچ‌کس نداند،
۳۷
هیچ‌کس نداند تا روزی که سرانجام، آفتابی که باید به چمن‌ها و جنگل‌ها بتابد،
۳۸
آبِ این دریایِ مانع را بخشکاند و مرا چون قایقی فرسوده به شن بنشاند
۳۹
و بدین‌گونه، روحِ مرا به رُکسانا ــ روحِ دریا و عشق و زندگی ــ باز رساند.
۴۱
چرا که رُکسانایِ من مرا به هجرانی که اعصاب را می‌فرساید و دلهره می‌آورد محکوم کرده است.
۴۲
و محکومم کرده است
۴۳
که تا روزِ خشکیدنِ دریاها به انتظارِ رسیدنِ بدو ــ در اضطرابِ انتظاری سرگردان ــ محبوس بمانم...
۴۵
و این است ماجرایِ شبی که به دامنِ رُکسانا آویختم و از او خواستم که مرا با خود ببرد.
۴۶
چرا که رُکسانا ــ روحِ دریا و عشق و زندگی ــ در کلبه‌ی چوبینِ ساحلی نمی‌گنجید،
۴۷
و من بی‌وجودِ رُکسانا ــ بی‌تلاش و بی‌عشق و بی‌زندگی ــ در ناآسودگی و نومیدی زنده نمی‌توانستم بود...
۴۹
□
۵۱
...سرانجام، در عربده‌های دیوانه‌وارِ شبی تار و توفانی که دریا تلاشی زنده داشت
۵۲
و جرقه‌های رعد، زندگی را در جامه‌ی قارچ‌های وحشی به دامنِ کوهستان می‌ریخت؛
۵۳
دیرگاه از کلبه‌ی چوبینِ ساحلی بیرون آمدم.
۵۴
و توفان با من درآویخت و شنلِ سُرخِ مرا تکان داد و من در زردتابیِ فانوس، مخملِ کبودِ آسترِ آن را دیدم.
۵۵
و سرمایِ پاییزی استخوان‌های مرا لرزاند.
۵۷
اما سایه‌ی درازِ پاهایم که به‌دقت از نورِ نیم‌رنگِ فانوس می‌گریخت
۵۸
و در پناهِ من به ظلمتِ خیس و غلیظِ شب می‌پیوست، به رفت‌وآمد تعجیل می‌کرد.
۵۹
و من شتابم را بر او تحمیل می‌کردم.
۶۰
و دلم در آتش بود.
۶۱
و موجِ دریا از سنگ‌چینِ ساحل لب‌پَر می‌زد.
۶۲
و شب سنگین و سرد و توفانی بود. زمین پُرآب و هوا پُرآتش بود.
۶۳
و من در شنلِ سُرخِ خویش، شیطان را می‌مانستم که به مجلسِ عشرت‌های شوق‌انگیز می‌رفت.
۶۵
اما دلم در آتش بود و سوزندگیِ این آتش را در گلوی خوداحساس می‌کردم.
۶۶
و باد، مرا از پیش‌رفتن مانع می‌شد...
۶۸
کنارِ ساحلِ آشوب، مرغی فریاد زد
۶۹
و صدایِ او در غرشِ روشنِ رعد خفه شد.
۷۰
و من فانوس را در قایق نهادم.
۷۱
و ریسمانِ قایق را از چوب‌پایه جدا کردم.
۷۲
و در واپس‌رفتِ نخستین موجی که به زیرِ قایق رسید،
۷۳
رو به دریای ظلمت‌آشوب پارو کشیدم.
۷۴
و در ولوله‌ی موج و باد ــ در آن شبِ نیمه‌خیسِ غلیظ ــ به دریای دیوانه درآمدم
۷۵
که کفِ جوشانِ غیظ بر لبانِ کبودش می‌دوید.
۷۷
موج از ساحل بالا می‌کشید
۷۸
و دریا گُرده تهی می‌کرد
۸۰
و من در شیبِ تهی‌گاهِ دریا چنان فرو می‌شدم
۸۱
که برخوردِ کفِ قایق را با ماسه‌هایی که دریایِ آبستن هرگز نخواهدِشان زاد،
۸۲
احساس می‌کردم.
۸۴
اما می‌دیدم که ناآسودگیِ روحِ من اندک‌اندک خود را به آشفته‌گیِ دنیایِ خیس و تلاش‌کارِ بیرون وامی‌گذارد.
۸۵
و آرام‌آرام، رسوبِ آسایش را در اندرونِ خود احساس می‌کردم.
۸۷
لیکن شب آشفته بود
۸۸
و دریا پرپر می‌زد
۸۹
و مستی دیرسیرابی در آشوبِ سردِ امواجِ دیوانه به جُستجویِ لذتی گریخته عربده می‌کشید...
۹۰
و من دیدم که آسایشی یافته‌ام
۹۱
و اکنون به حلزونی دربه‌در می‌مانم که در زیروزِبَررفتِ بی‌پایانِ شتابندگانِ دریا صدفی جُسته است.
۹۲
و می‌دیدم که اگر فانوس را به آب افکنم و سیاهیِ شب را به فروبستگیِ چشمانِ خود تعبیر کنم،
۹۳
به بودای بی‌دغدغه ماننده‌ام که درد را از آن روی که طلیعه‌تازِ نیروانا می‌داند به دلاسودگی برمی‌گزارد.
۹۴
اما من از مرگ به زندگی گریخته بودم.
۹۵
و بویِ لجنِ نمک‌سودِ شبِ خفتن‌جایِ ماهی‌خوارها که با انقلابِ امواجِ برآمده همراهِ وزشِ باد
۹۶
در نفسِ من چپیده بود، مرا به دامنِ دریا کشیده بود.
۹۷
و زیروفرارفتِ زنده‌وارِ دریا، مرا به‌سانِ قایقی که بادِ دریا ریسمانش را بگسلد
۹۸
از سکونِ مرده‌وارِ ساحل بر آب رانده بود،
۹۹
و در می‌یافتم از راهی که بودا گذشته است به زندگی بازمی‌گردم.
۱۰۰
و در این هنگام
۱۰۱
در زردتابیِ نیم‌رنگِ فانوس، سرکشیِ کوهه‌های بی‌تاب را
۱۰۲
می‌نگریستم.
۱۰۳
و آسایشِ تن و روحِ من در اندرونِ من به خواب می‌رفت.
۱۰۴
و شب آشفته بود
۱۰۵
و دریا چون مرغی سرکنده پرپر می‌زد و به‌سانِ مستی ناسیراب به جُستجویِ لذت عربده می‌کشید.
۱۰۷
□
۱۰۹
در یک آن، پنداشتم که من اکنون همه چیزِ زندگی را به‌دلخواهِ خود یافته‌ام.
۱۱۰
یک چند، سنگینیِ خُردکننده‌ی آرامشِ ساحل را در خفقانِ مرگی بی‌جوش،
۱۱۱
بر بی‌تابیِ روحِ آشفته‌یی که به دنبالِ آسایش می‌گشت تحمل کرده بودم:
۱۱۲
ــ آسایشی که از جوشش مایه می‌گیرد!
۱۱۳
و سرانجام در شبی چنان تیره، به‌سانِ قایقی که بادِ دریا ریسمانش را بگسلد،
۱۱۴
دل به دریای توفانی زده بودم.
۱۱۵
و دریا آشوب بود.
۱۱۶
و من در زیروفرارفتِ زنده‌وارِ آن‌که خواهشی پُرتپش در هر موجِ بی‌تابش گردن می‌کشید،
۱۱۷
مایه‌ی آسایش و زندگیِ خود را بازیافته بودم، همه چیزِ زندگی را به‌دلخواهِ خویش به‌دست آورده بودم.
۱۱۸
اما ناگهان در آشفتگیِ تیره و روشنِ بخار و مهِ بالایِ قایق ــ که شب گهواره جنبانش بود ــ
۱۱۹
و در انعکاسِ نورِ زردی که به مخملِ سُرخِ شنلِ من می‌تافت، چهره‌یی آشنا به چشمانم سایه زد.
۱۲۰
و خیزاب‌ها، کنارِ قایقِ بی‌قرارِ بی‌آرام در تبِ سردِ خود می‌سوختند.
۱۲۲
فریاد کشیدم: «رُکسانا!»
۱۲۴
اما او در آرامشِ خود آسایش نداشت
۱۲۵
و غریوِ من به مانندِ نفسی که در توده‌هایِ عظیم دود دَمَند، چهره‌ی او را برآشفت.
۱۲۶
و این غریو،
۱۲۷
رخساره‌ی رویاییِ او را به‌سانِ روحِ گنه‌کاری شبگرد که از آوازِ خروس نزدیکیِ سپیده‌دمان را احساس کند،
۱۲۸
شکنجه کرد.
۱۲۹
و من زیرِ پرده‌ی نازکِ مه و ابر، دیدمش که چشمانش را به خواب گرفت
۱۳۰
و دندان‌هایش را از فشارِ رنجی گنگ برهم فشرد.
۱۳۲
فریاد کشیدم: «رُکسانا!»
۱۳۴
اما او در آرامشِ خود آسوده نبود
۱۳۵
و به‌سانِ مهی از باد آشفته،
۱۳۶
با سکوتی که غریوِ مستانه‌ی توفانِ دیوانه را در زمینه‌ی خود پُررنگ‌تر می‌نمود
۱۳۷
و برجسته‌تر می‌ساخت و برهنه‌تر می‌کرد، گفت:
۱۳۸
«ــ من همین دریای بی‌پایانم!»
۱۴۰
و در دریا آشوب بود
۱۴۱
در دریا توفان بود...
۱۴۳
فریاد کشیدم: «ــ رُکسانا!»
۱۴۴
اما رُکسانا در تبِ سردِ خود می‌سوخت
۱۴۵
و کفِ غیظ بر لبِ دریا می‌دوید
۱۴۶
و در دلِ من آتش بود
۱۴۸
و زنِ مه‌آلود که رخسارش از انعکاسِ نورِ زردِ فانوس بر مخملِ سُرخِ شنلِ من رنگ می‌گرفت
۱۴۹
و من سایه‌ی بزرگِ او را بر قایق و فانوس و روحِ خود احساس می‌کردم،
۱۵۰
با سکوتی که شُکوهش دلهره‌آور بود، گفت:
۱۵۱
«ــ من همین توفانم من همین غریوم
۱۵۲
من همین دریای آشوبم که آتشِ صدهزار خواهشِ زنده در هر موجِ بی‌تابش شعله می‌زند!»
۱۵۴
«رُکسانا!»
۱۵۶
«ــ اگر می‌توانستی بیایی، تو را با خود می‌بردم.
۱۵۷
تو نیز ابری می‌شدی و هنگامِ دیدارِ ما از قلبِ ما آتش می‌جَست و دریا و آسمان را روشن می‌کرد...
۱۵۸
در فریادهای توفانیِ خود سرود می‌خواندیم
۱۵۹
در آشوبِ امواجِ کف کرده‌ی دورگریزِ خود آسایش می‌یافتیم
۱۶۰
و در لهیبِ آتشِ سردِ روحِ پُرخروشِ خود می‌زیستیم...
۱۶۱
اما تو نمی‌توانی بیایی، نمی‌توانی
۱۶۲
تو نمی‌توانی قدمی از جای خود فراتر بگذاری!»
۱۶۴
«ــ می‌توانم
۱۶۵
رُکسانا!
۱۶۶
می‌توانم»...
۱۶۸
«ــ می‌توانستی، اما اکنون نمی‌توانی
۱۷۰
و میانِ من و تو به همان اندازه فاصله هست
۱۷۱
که میانِ ابرهایی که در آسمان و انسان‌هایی که بر زمین سرگردانند...»
۱۷۳
«ــ رُکسانا...»
۱۷۴
و دیگر در فریادِ من آتشِ امیدی جرقه نمی‌زد.
۱۷۶
«ــ شاید بتوانی تا روزی که هنوز آخرین نشانه‌های زندگی را از تو بازنستانده‌اند
۱۷۷
چونان قایقی که بادِ دریا ریسمانش را از چوب‌پایه‌ی ساحل بگسلد
۱۷۸
بر دریای دلِ من عشقِ من زندگیِ من بی‌وقفه‌گردی کنی...
۱۷۹
با آرامشِ من آرامش یابی در توفانِ من بغریوی و ابری که به دریا می‌گرید
۱۸۰
شورابِ اشک را از چهره‌ات بشوید.
۱۸۱
تا اگر روزی،
۱۸۲
آفتابی که باید بر چمن‌ها و جنگل‌ها بتابد آبِ این دریا را فرو خشکاند
۱۸۳
و مرا گودالی بی‌آب و بی‌ثمر کرد، تو نیز به‌سانِ قایقی برخاک‌افتاده بی‌ثمر گردی
۱۸۴
و بدین‌گونه، میانِ تو و من آشناییِ نزدیک‌تری پدید آید.
۱۸۵
اما اگر اندیشه کنی که هم‌اکنون می‌توانی
۱۸۶
به من که روحِ دریا روحِ عشق و روحِ زندگی هستم بازرسی،
۱۸۷
نمی‌توانی، نمی‌توانی!»
۱۸۸
«ــ رُک... سا... نا»
۱۸۹
و فریادِ من دیگر به پچپچه‌یی مأیوس و مضطرب مبدل گشته بود.
۱۹۱
و دریا آشوب بود.
۱۹۲
و خیالِ زندگی با درونِ شوریده‌اش عربده می‌زد.
۱۹۳
و رُکسانا بر قایق و من و بر همه‌ی دریا در پیکرِ ابری که از باد به هم برمی‌آمد
۱۹۴
در تبِ زنده‌ی خود غریو می‌کشید:
۱۹۶
«ــ شاید به هم بازرسیم:
۱۹۷
روزی که من به‌سانِ دریایی خشکیدم،
۱۹۸
و تو چون قایقی فرسوده بر خاک ماندی
۱۹۹
اما اکنون میانِ ما فاصله چندان است
۲۰۰
که میانِ ابرهایی که در آسمان و انسان‌هایی که بر زمین سرگردانند».
۲۰۲
«ــ می‌توانم
۲۰۳
رُکسانا!
۲۰۴
می‌توانم...»
۲۰۶
«ــ نمی‌توانی!
۲۰۷
نمی‌توانی»
۲۰۹
«ــ رُکسانا...»
۲۱۰
خواهشِ متضرعی در صدایم می‌گریست
۲۱۱
و در دریا آشوب بود.
۲۱۳
«ــ اگر می‌توانستی تو را با خود می‌بردم
۲۱۴
تو هم بر این دریای پُرآشوب موجی تلاش‌کار می‌شدی
۲۱۵
و آنگاه در التهابِ شب‌هایِ سیاه و توفانی
۲۱۶
که خواهشی قالب‌شکاف در هر موجِ بی‌تابِ دریا گردن می‌کشد،
۲۱۷
در زیروفرارفتِ جاویدانِ کوهه‌های تلاش، زندگی می‌گرفتیم.»
۲۱۹
بی‌تاب در آخرین حمله‌ی یأس کوشیدم تا از جای برخیزم اما زنجیرِ لنگری به خروار بر پایم بود.
۲۲۰
و خیزاب‌ها کنارِ قایقِ بی‌قرارِ بی‌سکون در تبِ سردِ خود می‌سوختند.
۲۲۱
و روحِ تلاشنده‌ی من در زندانِ زمخت و سنگینِ تنم می‌افسرد
۲۲۲
و رُکسانا بر قایق و من و دریا در پیکرِ ابری که از باد به‌هم برآید،
۲۲۳
با سکوتی که غریوِ شتابندگانِ موج را بر زمینه‌ی خود برجسته‌تر می‌کرد فریاد می‌کشید:
۲۲۵
«ــ نمی‌توانی!
۲۲۷
و هرکس آن‌چه را که دوست می‌دارد در بند می‌گذارد.
۲۲۸
و هر زن مرواریدِ غلتانِ خود را به زندانِ صندوقش محبوس می‌دارد،
۲۳۰
و زنجیرهای گران را من بر پایت نهاده‌ام،
۲۳۱
ورنه پیش از آن‌که به من رسی طعمه‌ی دریای بی‌انتها شده بودی
۲۳۲
و چشمانت چون دو مرواریدِ جاندار که هرگز صیدِ غواصانِ دریا نگردد،
۲۳۳
بلعِ صدف‌ها شده بود...
۲۳۵
تو نمی‌توانی بیایی
۲۳۶
نمی‌توانی بیایی!
۲۳۸
تو می‌باید به کلبه‌ی چوبینِ ساحلی بازگردی
۲۳۹
و تا روزی که آفتاب مرا و تو را بی‌ثمر نکرده است،
۲۴۰
کنارِ دریا از عشقِ من، تنها از عشقِ من روزی بگیری...»
۲۴۲
□
۲۴۴
من در آخرین شعله‌ی زردتابِ فانوس،
۲۴۵
چکشِ باران را بر آب‌های کف کرده‌ی بی‌پایانِ دریا دیدم
۲۴۶
و سحرگاهان مردانِ ساحل،
۲۴۷
در قایقی که امواجِ سرگردان به خاک کشانده بود مدهوشم یافتند...
۲۴۹
□
۲۵۱
بگذار کسی نداند که ماجرایِ من و رُکسانا چگونه بود!
۲۵۳
من اکنون در کلبه‌یِ چوبینِ ساحلی که باد در سفالِ بامش عربده می‌کشد
۲۵۴
و باران از درزِ تخته‌های دیوارش به درون نشت می‌کند،
۲۵۵
از دریچه به دریای آشوب می‌نگرم
۲۵۶
و از پسِ دیوارِ چوبین،
۲۵۷
رفت‌وآمدِ آرام و متجسسانه‌ی مردمِ کنجکاوی را که به تماشای دیوانگان رغبتی دارند
۲۵۸
احساس می‌کنم.
۲۵۹
و می‌شنوم که زیرِ لب با یکدیگر می‌گویند:
۲۶۱
«ــ هان گوش کنید،
۲۶۲
دیوانه هم‌اکنون با خود سخن خواهد گفت».
۲۶۴
و من از غیظ لب به دندان می‌گزم
۲۶۵
و انتظارِ آن روزِ دیرآینده که آفتاب،
۲۶۶
آبِ دریاهای مانع را خشکانده باشد
۲۶۷
و مرا چون قایقی رسیده به ساحل به خاک نشانده باشد
۲۶۸
و روحِ مرا به رُکسانا ــ روحِ دریا و عشق و زندگی ــ باز رسانده باشد،
۲۶۹
به سانِ آتشِ سردِ امیدی در تَهِ چشمانم شعله می‌زند.
۲۷۰
و زیرِ لب با سکوتی مرگبار فریاد می‌زنم:
۲۷۲
«رُکسانا!»
۲۷۴
و غریوِ بی‌پایانِ رُکسانا را می‌شنوم
۲۷۵
که از دلِ دریا،
۲۷۶
با شتابِ بی‌وقفه‌ی خیزاب‌های دریا که هزاران خواهشِ زنده در هر موجِ بی‌تابش گردن می‌کشد،
۲۷۷
یکریز فریاد می‌زند:
۲۷۹
«ــ نمی‌توانی بیایی!
۲۸۰
نمی‌توانی بیایی!»...
۲۸۲
مشت بر دیوارِ چوبین می‌کوبم
۲۸۳
و به مردمِ کنجکاوی که از دیدارِ دیوانگان دلشاد می‌شوند
۲۸۴
و سایه‌شان که به درزِ تخته‌ها می‌افتد حدودِ هیکلِشان را مشخص می‌کند،
۲۸۵
نهیب می‌زنم:
۲۸۷
«ــ می‌شنوید؟
۲۸۸
بدبخت‌ها
۲۸۹
می‌شنوید؟»
۲۹۱
و سایه‌ها از درزِ تخته‌های دیوار به زمین می‌افتند.
۲۹۲
و من، زیرِ ضربِ پاهای گریزآهنگ،
۲۹۳
فریادِ رُکسانا را می‌شنوم که از دلِ دریا،
۲۹۴
با شتابِ بی‌وقفه‌ی امواجِ خویش،
۲۹۵
همراهِ بادی که از فرازِ آب‌های دوردست می‌گذرد،
۲۹۶
یک‌ریز فریاد می‌کشد:
۲۹۸
«ــ نمی‌توانی بیایی!
۲۹۹
نمی‌توانی بیایی!».
۳۰۱
۱۳۲۹
۳۰۳
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.