غزلِ آخرین انزوا
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
۱
۳
من فروتن بودهام
۴
و به فروتنی،
۵
از عمقِ خوابهای پریشانِ خاکساریِ خویش
۶
تمامیِ عظمتِ عاشقانهی انسانی را سرودهام
۷
تا نسیمی برآید.
۸
نسیمی برآید و ابرهای قطرانی را پارهپاره کند.
۹
و من بهسانِ دریایی از صافیِ آسمان پُرشوم ــ از آسمان و مرتع و مردم پُر شوم.
۱۰
تا از طراوتِ برفیِ آفتابِ عشقی که بر افقم مینشیند،
۱۱
یکچند در سکوت و آرامشِ بازنیافتهی خویش از سکوتِ خوشآوازِ «آرامش» سرشار شوم ــ
۱۲
چرا که من،
۱۳
دیرگاهیست جز این قالبِ خالی که به دندانِ طولانیِ لحظهها خاییده شده است نبودهام؛
۱۴
جز منی که از وحشتِ خلأِ خویش فریاد کشیده است نبودهام...
۱۶
□
۱۸
پیکری
۱۹
چهرهیی
۲۰
دستی
۲۱
سایهیی ــ
۲۲
بیدارخوابیِ هزاران چشم در رؤیا و خاطره؛
۲۴
سایهها
۲۵
کودکان
۲۶
آتشها
۲۷
زنان ــ
۲۹
سایههای کودک و آتشهای زن؛
۳۱
سنگها
۳۲
دوستان
۳۳
عشقها
۳۴
دنیاها ــ
۳۶
سنگهای دوست و عشقهای دنیا؛
۳۸
درختان
۳۹
مردگان ــ
۴۰
و درختانِ مرده؛
۴۲
وطنی که هوا و آفتابِ شهرها،
۴۳
و جراحات و جنسیتهای همشهریان را به قالبِ خود گیرد؛
۴۵
و چیزی دیگر، چیزی دیگر،
۴۶
چیزی عظیمتر از تمامِ ستارهها تمامِ خدایان:
۴۷
قلبِ زنی که مرا کودکِ دستنوازِ دامنِ خود کند!
۴۹
چرا که من دیرگاهیست
۵۰
جز این هیبتِ تنهایی که به دندانِ سردِ بیگانگیها جویده شده است نبودهام
۵۱
ــ جز منی که از وحشتِ تنهاییِ خود فریاد کشیده است نبودهام...
۵۳
□
۵۵
نامِ هیچکجا و همهجا
۵۶
نامِ هیچگاه و همهگاه...
۵۸
آه که چون سایهیی به زبان میآمدم
۵۹
بیآنکه شفقِ لبانم بگشاید
۶۰
و بهسانِ فردایی از گذشته میگذشتم
۶۱
بیآنکه گوشتهای خاطرهام بپوسد.
۶۳
□
۶۵
سوادی از عشق نیاموخته و هرگز سخنی آشنا به هیچ زبانِ آشنایی نخوانده و نشنیده. ــ
۶۷
سایهیی که با پوک سخن میگفت!
۶۹
□
۷۱
عشقی بهروشنیانجامیده را بر سرِ بازاری فریاد نکرده،
۷۲
منادییِ نامِ انسان و تمامیِ دنیا چگونه بودهام؟
۷۳
آیا فرداپرستان را با دُهُلِ درونخالیِ قلبم فریب میدادهام؟
۷۵
□
۷۷
من جارِ خاموشِ سقفِ لانهی سردِ خود بودم
۷۸
من شیرخوارهی مادرِ یأسِ خود، دامنآویزِ دایهی دردِ خود بودم.
۸۰
آه که بدونِ شک این خلوتِ یأسانگیزِ توجیهنکردنی
۸۱
(این سرچشمهی جوشان و سهمگینِ قطرانِ تنهایی، در عمقِ قلبِ انسانی)
۸۲
برای درد کشیدن انگیزهیی خالص است.
۸۴
و من ــ اسکندرِ مغمومِ ظلماتِ آبِ رنجِ جاویدان ــ چگونه درین دالانِ تاریک،
۸۵
فریادِ ستارگان را سرودهام؟
۸۷
آیا انسان معجزهیی نیست؟
۸۸
انسان... شیطانی که خدا را بهزیر آورد،
۸۹
جهان را به بند کشید
۹۰
و زندانها را درهم شکست!
۹۱
ــ کوهها را درید،
۹۲
دریاها را شکست،
۹۳
آتشها را نوشید
۹۴
و آبها را خاکستر کرد!
۹۶
انسان... این شقاوتِ دادگر! این متعجبِ اعجابانگیز!
۹۷
انسان... این سلطانِ بزرگترین عشق و عظیمترین انزوا!
۹۹
انسان... این شهریارِ بزرگ که در آغوشِ حرمِ اسرارِ خویش آرام یافته است
۱۰۰
و با عظمتِ عصیانیِ خود به رازِ طبیعت و پنهانگاهِ خدایانِ خویش پهلو میزند!
۱۰۲
انسان!
۱۰۴
و من با این زن با این پسر با این برادرِ بزرگواری که شبِ بیشکافم را نورانی کرده است،
۱۰۵
با این خورشیدی که پلاسِ شب را از بامِ زندانِ بیروزنم برچیده است،
۱۰۶
بیعشق و بیزندگی سخن از عشق و زندگی چگونه به میان آوردهام؟
۱۰۷
آیا انسان معجزهیی نیست؟
۱۰۹
□
۱۱۱
آه، چگونه تا دیگر این مارشِ عظیمِ اقیانوس را نشنوم؛
۱۱۲
تا دیگر این نگاهِ آینده را در نینیِ شیطانِ چشمِ کودکانم ننگرم؛
۱۱۳
تا دیگر این زیباییِ وحشتانگیزِ همهجاگیر را احساس نکنم
۱۱۴
حصارِ بیپایانی از کابوس به گِرداگِردِ رؤیاهایم کشیده بودند،
۱۱۵
و من، آه! چگونه اکنون
۱۱۶
تنگ در تنگیِ دردها و دستها شدهام!
۱۱۸
□
۱۲۰
به خود گفتم: «ــ هان!
۱۲۱
من تنها و خالیام.
۱۲۲
بههمریختگیِ دهشتناکِ غوغای سکوت و سرودهای شورش را میشنوم،
۱۲۳
و خود بیابانی بیکس و بیعابرم که پامالِ لحظههای گریزندهی زمان است.
۱۲۵
عابرِ بیابانی بیکسام که از وحشتِ تنهاییِ خود فریاد میزند...
۱۲۷
من تنها و خالیام و ملتِ من جهانِ ریشههای معجزآساست
۱۲۸
من منفذِ تنگچشمیِ خویشام و ملتِ من گذرگاهِ آبهای جاویدان است
۱۲۹
من ظرافت و پاکیِ اشکام و ملتِ من عرق و خونِ شادیست...
۱۳۱
آه، به جهنم! ــ پیراهنِ پشمینِ صبر بر زخمهای خاطرهام میپوشم
۱۳۲
و دیگر هیچگاه به دریوزگیِ عشقهای وازده بر دروازهی کوتاهِ قلبهای گذشته حلقه نمیزنم.
۱۳۴
۲
۱۳۶
تو اجاقِ همهی چشمهساران
۱۳۷
سحرگاهِ تمامِ ستارگان
۱۳۸
و پرندهی جملهی نغمهها و سعادتها را به من میبخشی.
۱۴۰
تو به من دست میزنی و من
۱۴۱
در سپیدهدمِ نخستین چشمگشودگیِ خویش به زندگی باز میگردم.
۱۴۳
پیشِ پایِ منتظرم
۱۴۴
راهها
۱۴۵
چون مُشتِ بستهیی میگشاید
۱۴۶
و من
۱۴۷
در گشودگیِ دستِ راهها
۱۴۸
به پیوستگیِ انسانها و خدایان مینگرم.
۱۵۰
نوبرگی بر عشقم جوانه میزند
۱۵۱
و سایهی خنکی بر عطشِ جاویدانِ روحم میافتد
۱۵۲
و چشمِ درشتِ آفتابهای زمینی
۱۵۳
مرا
۱۵۴
تا عمقِ ناپیدای روحم
۱۵۵
روشن میکند.
۱۵۷
□
۱۵۹
عشقِ مردم آفتاب است
۱۶۰
اما من بیتو
۱۶۱
بیتو زمینی بیگیا بودم...
۱۶۳
در لبانِ تو
۱۶۴
آبِ آخرین انزوا به خواب میرود
۱۶۵
و من با جذبهیِ زودشکنِ قلبی که در کارِ خاموششدن بود
۱۶۶
به سرودِ سبزِ جرقههای بهار گوش میدارم.
۱۶۸
رویِ تمی از: ژ.آ. کلانسیه
۱۶۹
۱۳۳۱
۱۷۱
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو