مجلهی کوچک
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
به عباس جوانمرد
۲
۱
۳
آه، تو میدانی
۴
میدانی که مرا
۵
سرِ بازگفتنِ بسیاری حرفهاست.
۶
هنگامی که کودکان
۷
در پسِ دیوارِ باغ
۸
با سکههای فرسوده
۹
بازی کهنهی زندگی را
۱۰
آماده میشوند.
۱۲
میدانی
۱۳
تو میدانی
۱۴
که مرا
۱۵
سرِ بازگفتنِ کدامین سخن است
۱۶
از کدامین درد.
۱۹
۲
۲۰
دورههای مجلهی کوچک ــ
۲۱
کارنامهی بردگی
۲۲
با جلدِ زرکوبش...
۲۴
ای دریغ! ای دریغ
۲۵
که فقر
۲۶
چه بهآسانی احتضارِ فضیلت است
۲۷
به هنگامی که
۲۸
تو را
۲۹
از بودن و ماندن
۳۰
گزیر نیست.
۳۲
ماندن
۳۳
ــ آری! ــ
۳۴
و اندوهِ خویشتن را
۳۵
شامگاهان
۳۶
به چاهساری متروک
۳۷
درسپردن،
۳۸
فریادِ دردِ خود را
۳۹
در نعرهی توفان
۴۰
رها کردن،
۴۱
و زاریِ جانِ بیقرار را
۴۲
با هیاهوی باران
۴۳
درآمیختن.
۴۵
ماندن
۴۶
آری
۴۷
ماندن
۴۸
و به تماشا نشستن
۴۹
آری
۵۰
به تماشا نشستن
۵۱
دروغ را
۵۲
که عمر
۵۳
چه شاهانه میگذارد
۵۴
به شهری که
۵۵
ریا را
۵۶
پنهان نمیکنند
۵۷
و صداقتِ همشهریان
۵۸
تنها
۵۹
در همین است.
۶۲
۳
۶۳
به هنگامی که همجنسباز و قصاب
۶۴
بر سرِ تقسیمِ لاشه
۶۵
خنجر به گلوی یکدیگر نهادند
۶۶
من جنازهی خود را بر دوش داشتم
۶۷
و خسته و نومید
۶۸
گورستانی میجُستم.
۷۰
کارنامهی من
۷۱
«کارنامهی بردگی»
۷۲
بود:
۷۳
دورههای مجلهی کوچک
۷۴
با جلدِ زرکوبش!
۷۶
□
۷۸
دریغا که فقر
۷۹
ممنوع ماندن است
۸۰
از تواناییها
۸۱
به هیأتِ محکومیتی؛ ــ
۸۲
ورنه، حدیثِ به هر گامی
۸۳
ستارهها را
۸۴
درنوشتن.
۸۶
ورنه حدیث شادی و
۸۷
از کهکشانها
۸۸
برگذشتن،
۸۹
لبخنده و
۹۰
از جرقهی هر دندان
۹۱
آفتابی زادن.
۹۴
۴
۹۵
صبحِ پاییزی
۹۶
دررسیده بود
۹۷
با بوی گرسنگی
۹۸
در رهگذرها
۹۹
و مجلهی کوچک
۱۰۰
در دستها
۱۰۱
با جلدِ طلاکوبش.
۱۰۳
لوطی و قصاب
۱۰۴
بر سرِ واپسین کفارهی مُردنِ خلق
۱۰۵
دستوگریبان بودند و
۱۰۶
مرا
۱۰۷
به خفّتِ از خویش
۱۰۸
تابِ نظر کردن در آیینه نبود:
۱۰۹
احساس میکردم که هر دینار
۱۱۰
نه مزدِ شرافتمندانهی کار،
۱۱۱
که به رشوت
۱۱۲
لقمهییست گلوگیر
۱۱۳
تا فریاد برنیارم
۱۱۴
از رنجی که میبرم
۱۱۵
از دردی که میکشم
۱۱۸
۵
۱۱۹
ماندن بهناگزیر و
۱۲۰
به ناگزیری
۱۲۱
به تماشا نشستن
۱۲۲
که روتاتیفها
۱۲۳
چگونه
۱۲۴
بزرگترینِ دروغها را
۱۲۵
به لقمههایی بس کوچک
۱۲۶
مبدل میکنند.
۱۲۸
و دَم فروبستن ــ آری ــ
۱۲۹
به هنگامی که سکوت
۱۳۰
تنها
۱۳۱
نشانهی قبول است و رضایت.
۱۳۳
دریغا که فقر
۱۳۴
چه بهآسانی
۱۳۵
احتضارِ فضیلت است
۱۳۶
به هنگامی که تو را
۱۳۷
از بودن و ماندن
۱۳۸
چاره نیست؛
۱۳۹
بودن و ماندن
۱۴۰
و رضا و پذیرش.
۱۴۳
۶
۱۴۴
در پسِ دیوارِ باغ
۱۴۵
کودکان
۱۴۶
با سکههای کهنهبِسوده
۱۴۷
بازیِ زندگی را
۱۴۸
آماده میشوند...
۱۵۰
آه، تو میدانی
۱۵۱
میدانی که مرا
۱۵۲
سرِ بازگفتنِ کدامین سخن است
۱۵۳
از کدامین درد.
۱۵۵
۲۳ اسفندِ ۱۳۴۴
۱۵۷
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو