با چشمها
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
با چشمها
۲
ز حیرتِ این صبحِ نابجای
۳
خشکیده بر دریچهی خورشیدِ چارتاق
۴
بر تارکِ سپیدهی این روزِ پابهزای،
۵
دستانِ بستهام را
۶
آزاد کردم از
۷
زنجیرهای خواب.
۹
فریاد برکشیدم:
۱۰
«ــ اینک
۱۱
چراغ معجزه
۱۲
مَردُم!
۱۳
تشخیصِ نیمشب را از فجر
۱۴
در چشمهای کوردلیتان
۱۵
سویی به جای اگر
۱۶
ماندهست آنقدر،
۱۷
تا
۱۸
از
۱۹
کیسهتان نرفته تماشا کنید خوب
۲۰
در آسمانِ شب
۲۱
پروازِ آفتاب را !
۲۳
با گوشهای ناشنواییتان
۲۴
این طُرفه بشنوید:
۲۵
در نیمپردهی شب
۲۶
آوازِ آفتاب را!»
۲۸
«ــ دیدیم
۲۹
(گفتند خلق، نیمی)
۳۰
پروازِ روشنش را. آری!»
۳۲
نیمی به شادی از دل
۳۳
فریاد برکشیدند:
۳۵
«ــ با گوشِ جان شنیدیم
۳۶
آوازِ روشنش را!»
۳۸
باری
۳۹
من با دهانِ حیرت گفتم:
۴۱
«ــ ای یاوه
۴۲
یاوه
۴۳
یاوه،
۴۴
خلایق!
۴۵
مستید و منگ؟
۴۶
یا به تظاهر
۴۷
تزویر میکنید؟
۴۸
از شب هنوز مانده دو دانگی.
۴۹
ور تایبید و پاک و مسلمان
۵۰
نماز را
۵۱
از چاوشان نیامده بانگی!»
۵۳
□
۵۵
هر گاوگَندچاله دهانی
۵۶
آتشفشانِ روشنِ خشمی شد:
۵۸
«ــ این گول بین که روشنیِ آفتاب را
۵۹
از ما دلیل میطلبد.»
۶۱
توفانِ خندهها...
۶۳
«ــ خورشید را گذاشته،
۶۴
میخواهد
۶۵
با اتکا به ساعتِ شماطهدارِ خویش
۶۶
بیچاره خلق را متقاعد کند
۶۷
که شب
۶۸
از نیمه نیز برنگذشتهست.»
۷۰
توفانِ خندهها...
۷۲
من
۷۳
درد در رگانم
۷۴
حسرت در استخوانم
۷۵
چیزی نظیرِ آتش در جانم
۷۶
پیچید.
۷۸
سرتاسرِ وجودِ مرا
۷۹
گویی
۸۰
چیزی به هم فشرد
۸۱
تا قطرهیی به تفتگیِ خورشید
۸۲
جوشید از دو چشمم.
۸۳
از تلخیِ تمامیِ دریاها
۸۴
در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم.
۸۶
آنان به آفتاب شیفته بودند
۸۷
زیرا که آفتاب
۸۸
تنهاترین حقیقتِشان بود
۸۹
احساسِ واقعیتِشان بود.
۹۰
با نور و گرمیاش
۹۱
مفهومِ بیریای رفاقت بود
۹۲
با تابناکیاش
۹۳
مفهومِ بیفریبِ صداقت بود.
۹۵
□
۹۷
(ای کاش میتوانستند
۹۸
از آفتاب یاد بگیرند
۹۹
که بیدریغ باشند
۱۰۰
در دردها و شادیهاشان
۱۰۱
حتا
۱۰۲
با نانِ خشکِشان. ــ
۱۰۳
و کاردهایشان را
۱۰۴
جز از برایِ قسمت کردن
۱۰۵
بیرون نیاورند.)
۱۰۷
□
۱۰۹
افسوس!
۱۱۰
آفتاب
۱۱۱
مفهومِ بیدریغِ عدالت بود و
۱۱۲
آنان به عدل شیفته بودند و
۱۱۳
اکنون
۱۱۴
با آفتابگونهیی
۱۱۵
آنان را
۱۱۶
اینگونه
۱۱۷
دل
۱۱۸
فریفته بودند!
۱۲۰
□
۱۲۲
ای کاش میتوانستم
۱۲۳
خونِ رگانِ خود را
۱۲۴
من
۱۲۵
قطره
۱۲۶
قطره
۱۲۷
قطره
۱۲۸
بگریم
۱۲۹
تا باورم کنند.
۱۳۱
ای کاش میتوانستم
۱۳۲
ــ یک لحظه میتوانستم ای کاش ــ
۱۳۳
بر شانههای خود بنشانم
۱۳۴
این خلقِ بیشمار را،
۱۳۵
گردِ حبابِ خاک بگردانم
۱۳۶
تا با دو چشمِ خویش ببینند که خورشیدِشان کجاست
۱۳۷
و باورم کنند.
۱۳۹
ای کاش
۱۴۰
میتوانستم!
۱۴۲
۱۳۴۶
۱۴۴
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو