احمد شاملو · مرثیه‌های خاک

حکایت

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
اینک آهوبره‌یی
۲
که مجالِ خود را
۳
به تمامی
۴
زمان‌مایه‌ی جُستجویش کردم.
۶
□
۸
خسته خسته و
۹
پای‌آبله
۱۰
تَنگ‌خُلق و
۱۱
تهی‌دست
۱۲
از پَست‌ْپُشته‌های سنگ
۱۳
فرود می‌آیم
۱۴
و آفتاب بر خط‌الرأسِ برترین پشته نشسته است
۱۵
تا شب
۱۶
چالاک‌تَرَک
۱۷
بر دامنه دامن گُستَرَد.
۱۹
□
۲۱
اکنون کمندِ باطل را رها می‌کنم
۲۲
که احساسِ بطلانش
۲۳
خِفت
۲۴
پنداری بر گردنِ من خود می‌فشارد،
۲۵
که آنک آهوبره
۲۶
آنک!
۲۷
زیرِ سایبانِ من ایستاده است
۲۸
کنارِ سبوی آب
۲۹
و با زبانِ خشکش
۳۰
بر جدارِ نمورِ سبو
۳۱
لیسه می‌کشد؛
۳۳
آهوبره‌یی
۳۴
که مجالِ خود را به‌تمامی
۳۵
زیان‌مایه‌ی جُستجویش کردم
۳۶
و زلالی‌ِ محبتش
۳۷
در خطوطِ مهربانی
۳۸
که چشمانش را تصویر می‌کند
۳۹
آشکار است.
۴۱
□
۴۳
آفتاب در آن سوی تپه
۴۴
فروتر می‌نشیند.
۴۵
مرا زمان‌مایه به آخر رسیده
۴۶
که شب بر سرِ دست آمده است
۴۷
و در سبو
۴۸
جز به میزانِ سیرابیِ یک تن
۴۹
آب نیست.
۵۱
۱۳۴۷
۵۳
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.