احمد شاملو · مدایح بی‌صله

مردِ مصلوب...

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
مردِ مصلوب
۲
دیگر بار به خود آمد.
۳
درد
۴
موجاموج از جریحه‌ی دست و پایش به درونش می‌دوید
۵
در حفره‌ی یخ‌زده‌ی قلبش
۶
در تصادمی عظیم
۷
منفجر می‌شد
۸
و آذرخشِ چشمک‌زنِ گُدازه‌ی ملتهبش
۹
ژرفاهای دور از دسترسِ درکِ او از لامتناهی حیاتش را
۱۰
روشن می‌کرد.
۱۲
دیگربار نالید:
۱۳
«ــ پدر، ای مهرِ بی‌دریغ،
۱۴
چنان که خود بدین رسالتم برگزیدی چنین تنهایم به خود وانهاده‌ای؟
۱۵
مرا طاقتِ این درد نیست
۱۶
آزادم کن آزادم کن، آزادم کن ای پدر!»
۱۷
و دردِ عُریان
۱۸
تُندروار
۱۹
در کهکشانِ سنگینِ تنش
۲۰
از آفاق تا آفاق
۲۱
به نعره درآمد که:
۲۲
«ــ بیهوده مگوی!
۲۳
دست من است آن
۲۴
که سلطنتِ مقدرت را
۲۵
بر خاک
۲۶
تثبیت
۲۷
می‌کند.
۲۹
جاودانگی‌ست این
۳۰
که به جسمِ شکننده‌ی تو می‌خَلَد
۳۱
تا نامت اَبَدُالاباد
۳۲
افسونِ جادوییِ‌ نسخ بر فسخِ اعتبارِ زمین شود.
۳۴
به جز این‌ات راهی نیست:
۳۵
با دردِ جاودانه شدن تاب آر ای لحظه‌ی ناچیز!»
۳۷
□
۳۹
و در آن دم در بازارِ اورشلیم
۴۰
به راسته‌ی ریس‌بافان پیچید مردِ سرگشته.
۴۱
لبانِ تاریکش بر هم فشرده بود و
۴۲
چشمانِ تلخش از نگاه تهی:
۴۳
پنداری به اعماقِ تاریکِ درونِ خویش می‌نگریست.
۴۴
در جانِ خود تنها بود
۴۵
پنداری
۴۶
تنها
۴۷
در جانِ خود
۴۸
به تنهایی‌ خویش می‌گریست.
۵۰
□
۵۲
مردِ مصلوب
۵۳
دیگربار
۵۴
به خود آمد.
۵۵
جسمش سنگین‌تر از سنگینای زمین
۵۶
بر مِسمارِ جراحاتِ زنده‌ی دستانش آویخته بود:
۵۷
«ــ سَبُکم سبکبارم کن ای پدر!
۵۸
به گذارِ از این گذرگاهِ درد
۵۹
یاری‌ام کن یاری‌ام کن یاری‌ام کن!»
۶۱
و جاودانگی
۶۲
رنجیده خاطر و خوار
۶۳
در کهکشانِ بی‌مرزِ دردِ او
۶۴
به شکایت
۶۵
سر به کوه و اقیانوس کوفت نعره‌کشان که:
۶۶
«ــ یاوه منال!
۶۷
تو را در خود می‌گُوارم من تا من شوی.
۶۸
جاودانه شدن را به دردِ جویده‌شدن تاب آر!»
۷۰
□
۷۲
و در آن هنگام
۷۳
برابرِ دکه‌ی ریس‌فروشِ یهودی
۷۴
تاریک ایستاده بود مردِ تلخ، انبانچه‌ی سی‌پاره‌ی نقره در مُشتش.
۷۵
حلقه‌ی ریسمانی را که از سبد بر داشت مقاومت آزمود
۷۶
و انبانچه‌ی نفرت را
۷۷
به دامنِ مردِ یهودی پرتاب کرد مرد تلخ.
۷۹
□
۸۱
مرد مصلوب
۸۲
از لُجِّه‌ها‌ی سیاهِ بی‌خویشی برآمد دیگربار سایه‌ی مصلوب:
۸۳
«ــ به ابدیت می‌پیوندم.
۸۴
من آبستنِ جاودانگی‌ام، جاودانگی آبستنِ من.
۸۵
فرزند و مادرِ تواَمانم من،
۸۶
اَب و اِبنم
۸۷
مرا با شکوهِ تسبیح و تعظیم از خاطر می‌گذرانند
۸۸
و چون خواهند نامم به زبان آرند
۸۹
زانوی خاکساری بر خاک می‌گذارند:
۹۰
El Cristo Rey!»
۹۱
«Viva, Viva el Cristo Rey!
۹۳

۹۶
و درد
۹۷
در جانِ سایه
۹۸
به تبسمی عمیق شکوفید.
۱۰۰
□
۱۰۲
مردِ تلخ که بر شاخه‌ی خشکِ انجیربُنی وحشی نشسته بود سری جنباند و با خود گفت:
۱۰۳
«ــ چنین است آری.
۱۰۴
می‌بایست از لحظه
۱۰۵
از آستانه‌ی زمان تردید
۱۰۶
بگذرد
۱۰۷
و به گستره‌ی جاودانگی درآید.
۱۰۸
زایشِ دردناکی‌ست اما از آن گزیر نیست.
۱۰۹
بارِ ایمان و وظیفه شانه می‌شکند، مردانه باش!»
۱۱۱
حلقه‌ی تسلیم را گردن نهاد و خود را
۱۱۲
در فضا رها کرد.
۱۱۳
با تبسمی.
۱۱۵
□
۱۱۷
شبح مصلوب در دل گفت:
۱۱۹
«ــ جسمی خُرد و خونین
۱۲۰
در رواقِ بلندِ سلطنتِ ابدی...
۱۲۱
اینک، منم !
۱۲۲
شاهِ شاهان!
۱۲۳
حُکمِ جاودانه‌ی فسخم بر نسخِ اعتبارِ زمین!»
۱۲۵
درد و جاودانگی به هم در نگریستند پیروزشاد
۱۲۶
و دست در دستِ یکدیگر نهادند
۱۲۷
و شبحِ مصلوب در تلخای سردِ دلش اندیشید:
۱۲۹
«ــ اما به نزدیکِ خویش چه‌ام من؟
۱۳۰
ابدیتِ شرمساری و سرافکندگی!
۱۳۱
روشناییِ مشکوکِ من از فروغِ آن مردِ اسخریوتی‌ست که دمی پیش
۱۳۲
به سقوطِ در فضای سیاهِ بی‌انتهای ملعنت گردن نهاد.
۱۳۳
انسانی برتر از آفریدگانِ خویش
۱۳۴
برتر از اَب و اِبن و روحُ‌القدس.
۱۳۵
پیش از آنکه جسمش را فدیه‌ی من و خداوندِ پدر کند
۱۳۶
فروتنانه به فروشدن تن درداد
۱۳۷
تا کَفِّه‌ی خدایی ما چنین بلند برآید.
۱۳۸
نورِ ابدیتِ من
۱۳۹
سربه‌زیر
۱۴۰
در سایه‌سارِ گردن‌فرازِ شهامتِ او گام بر خواهد داشت!»
۱۴۲
با آهی تلخ
۱۴۳
کوتاه و تلخ
۱۴۵
سرِ خارآذینِ شبح بر سینه شکست و
۱۴۶
«مسیحیت»
۱۴۷
شد.
۱۴۹
□
۱۵۱
کامیاب و سیر
۱۵۲
درد شتابان گذشت و
۱۵۳
درمانده و حیران
۱۵۴
جاودانگی
۱۵۵
سر به زیر افکند.
۱۵۷
زمین بر خود بلرزید
۱۵۸
توفان به عصیان زنجیر برگسیخت
۱۵۹
و خورشید
۱۶۰
از شرمساری
۱۶۱
چهره در دامنِ تاریکِ کسوف نهان کرد.
۱۶۳
زیرِ خاک‌پُشته‌ی خاموش
۱۶۴
سوگواران به زانو درآمدند
۱۶۵
و جاودانگی
۱۶۶
سربندِ سیاهش را بر ایشان گسترد.
۱۶۸
۳۱ شهریورِ ۱۳۶۵
۱۷۰
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.