آوای گیاه
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
از شب ریشه سر چشمه گرفتم ، و به گرداب آفتاب ریختم.
۲
بی پروا بودم : دریچه ام را به سنگ گشودم.
۳
مغاک جنبش را زیستم.
۴
هشیاری ام شب را نشکافت، روشنی ام روشن نکرد:
۵
من ترا زیستم، شتاب دور دست!
۶
رها کردم، تا ریزش نور ، شب را بر رفتارم بلغزاند.
۷
بیداری ام سر بسته ماند : من خابگرد راه تماشا بودم.
۸
و همیشه کسی از باغ آمد ، و مرا نوبر وحشت هدیه کرد.
۹
و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت ، و کنار من خوشه راز از دستش لغزید.
۱۰
و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ ، من ماندم و همهمه آفتاب.
۱۱
و از سفر آفتاب، سرشار از تاریکی نور آمده ام:
۱۲
سایه تر شده ام
۱۳
وسایه وار بر لب روشنی ایستاده ام.
۱۴
شب می شکافد ، لبخند می شکفد، زمین بیدار می شود.
۱۵
صبح از سفال آسمان می تراود.
۱۶
و شاخه شبانه اندیشه من بر پرتگاه زمان خم می شود.