عصیان ( بندگی )
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز
۲
در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز
۳
راز سرگردانی این روح عاصی را
۴
با تو خواهم در میان بگذاردن ، امروز
۷
گر چه از درگاه خود می رانیم ، اما
۸
تا من اینجا بنده ، تو آنجا ، خدا باشی
۹
سرگذشت تیرهٔ من ، سرگذشتی نیست
۱۰
کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی
۱۳
نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
۱۴
بی خبر از کوچ دردآلود انسانها
۱۵
دست مرموزی مرا چون زورقی لرزان
۱۶
می کشد پاروزنان در کام طوفانها
۱۹
چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه
۲۰
خانه هایی بر فرازش اشکِ اخترها
۲۱
وحشت زندان و برق حلقه زنجیر -
۲۲
داستانهایی ز لطفِ ایزد یکتا !
۲۵
سینهٔ سرد زمین و لکه های گور
۲۶
هر سلامی سایهٔ تاریک بدرودی
۲۷
دستهایی خالی و در آسمانی دور
۲۸
زردی ِخورشید ِبیمار ِتب آلودی
۳۱
جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ
۳۲
جاده ای ظلمانی و پایی به ره خسته
۳۳
نه نشان ِآتشی بر قله های طور
۳۴
نه جوابی از ورای این در ِبسته
۳۷
آه ... آیا ناله ام ره می برد در تو ؟
۳۸
تا زنی بر سنگ ، جام ِخود پرستی را
۳۹
یک زمان با من نشینی ، با من ِخاکی
۴۰
از لب شعرم بنوشی درد هستی را
۴۳
سالها در خویش افسردم ، ولی امروز
۴۴
شعله سان سر می کشم تا خرمنت سوزم
۴۵
یا خمش سازی خروش بی شکیبم را
۴۶
یا تو را من شیوه ای دیگر بیاموزم
۴۹
دانم از درگاه خود می رانیم ، اما
۵۰
تا من اینجا بنده ، تو آنجا ، خدا باشی
۵۱
سرگذشت تیرهٔ من ، سرگذشتی نیست
۵۲
کز سر آغاز و سرانجامش جدا باشی
۵۵
چیستم من ؟ زادهٔ یک شام ِ لذتبار
۵۶
ناشناسی پیش می راند در این راهَم
۵۷
روزگاری پیکری بر پیکری پیچید
۵۸
من به دنیا آمدم ، بی آنکه خود خواهم
۶۱
کی رهایم کرده ای ، تا با دوچشم ِ باز
۶۲
برگزینم قالبی ، خود از برای خویش ؟
۶۳
تا دهم بر هر که خواهم نام مادر را
۶۴
خود به آزادی نهم در راه ، پای ِ خویش
۶۷
من به دنیا آمدم تا در جهان ِ تو
۶۸
حاصل پیوند سوزان دو تن باشم
۶۹
پیش از آن کی آشنا بودیم ما با هم ؟
۷۰
من به دنیا آمدم بی آنکه من باشم
۷۳
روزها رفتند و در چشم ِ سیاهی ریخت
۷۴
ظلمتِ شبهای کور دیرپای تو
۷۵
روزها رفتند و آن آوای لالایی
۷۶
مُرد و پُر شد گوشهایم از صدای تو
۷۹
کودکی همچون پرستوهای رنگین بال
۸۰
رو به سوی آسمانهای دگر پر زد
۸۱
نطفهٔ اندیشه در مغزم به خود جنبید
۸۲
میهمانی بی خبر انگشت بر در زد
۸۵
می دویدم در بیابانهای وهم انگیز
۸۶
می نشستم در کنار چشمه ها سرمست
۸۷
می شکستم شاخه های راز را ، امّا
۸۸
از تن این بوته هر دم شاخه ای می رست
۹۱
راه من تا دور دست دشتها می رفت
۹۲
من شناور در شط اندیشه های خویش
۹۳
می خزیدم در دل امواج سرگردان
۹۴
می گسستم بند ظلمت را ز پای خویش
۹۷
عاقبت روزی ز خود آرام پرسیدم ،
۹۸
چیستم من ؟ از کجا آغاز می یابم ؟
۹۹
گر سرا پا نور گرم زندگی هستم
۱۰۰
از کدامین آسمان ِ راز می تابم ؟
۱۰۳
از چه می اندیشم اینسان روز و شب خاموش ؟
۱۰۴
دانهٔ اندیشه را در من که افشانده است ؟
۱۰۵
چنگ در دست من و من چنگی ِ مغرور
۱۰۶
یا به دامانم کسی این چنگ بنشانده است ؟
۱۰۹
گر نبودم یا به دنیای دگر بودم
۱۱۰
باز آیا قدرت اندیشه ام می بود ؟
۱۱۱
باز آیا می توانسم که ره یابم
۱۱۲
در معماهای این دنیای رازآلود ؟
۱۱۵
ترس ترسان در پی آن پاسخ مرموز
۱۱۶
سر نهادم در رهی تاریک و پیچاپیچ
۱۱۷
سایه افکندی بر آن (پایان) و دانستم
۱۱۸
پای تا سر هیچ هستم ، هیچ هستم ، هیچ
۱۲۱
سایه افکندی بر آن (پایان) و در دستت
۱۲۲
ریسمانی بود و آن سویش به گردنها
۱۲۳
می کشیدی خلق را در کوره راه عمر
۱۲۴
چشمهاشان خیره در تصویر آن دنیا
۱۲۷
می کشیدی خلق را در راه و می خواندی :
۱۲۸
( آتش ِ دوزخ نصیب کفر گویان باد
۱۲۹
هر که شیطان را به جایم بر گزیند او
۱۳۰
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد . )
۱۳۳
خویش را آیینه ای دیدم تهی از خویش
۱۳۴
هر زمان نقشی در آن افتد به دست تو
۱۳۵
گاه نقش قدرتت ، گه نقش بیدادت
۱۳۶
گاه نقش دیدگان خودپرستِ تو
۱۳۹
گوسپندی در میان گله سرگردان
۱۴۰
آنکه چوپانست ره بر گرگ بگشوده !
۱۴۱
آنکه چوپانست خود سرمست از این بازی
۱۴۲
مِی زده در گوشه ای آرام آسوده
۱۴۵
می کشیدی خلق را در راه و می خواندی :
۱۴۶
آتش دوزخ نصیب کفرگویان باد
۱۴۷
هر که شیطان را به جایم برگزیند ، او
۱۴۸
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد .
۱۵۱
آفریدی خود تو این شیطان ِ ملعون را
۱۵۲
عاصیش کردی و او را سوی ما راندی
۱۵۳
این تو بودی ، این تو بودی کز یکی شعله
۱۵۴
دیوی اینسان ساختی ، در راه بنشاندی
۱۵۷
مهلتش دادی که تا دنیا به جا باشد
۱۵۸
با سرانگشتان شومش آتش افروزد
۱۵۹
لذتی وحشی شود در بستری خاموش
۱۶۰
بوسه گردد بر لبانی کز عطش سوزد
۱۶۳
هر چه زیبا بود بی رحمانه بخشیدیش
۱۶۴
شعر شد ، فریاد شد ، عشق و جوانی شد
۱۶۵
عطر گلها شد به روی دشتها پاشید
۱۶۶
رنگ دنیا شد ، فریب زندگانی شد
۱۶۹
موج شد بر دامن موّاج رقاصان
۱۷۰
آتش مِی شد درون خُم به جوش آمد
۱۷۱
آن چنان در جان مِی خواران خروش افکند
۱۷۲
تا ز هر ویرانه بانگ نوش نوش آمد
۱۷۵
نغمه شد در پنجهٔ چنگی به خود پیچید
۱۷۶
لرزه شد بر سینه های سیمگون افتاد
۱۷۷
خنده شد دندان مهرویان نمایان کرد
۱۷۸
عکس ساقی شد به جام واژگون افتاد
۱۸۱
سِحر آوازش در این شبهای ظلمانی
۱۸۲
هادی گم کرده راهان در بیابان شد
۱۸۳
بانگ پایش در دل محرابها رقصید
۱۸۴
برق چشمانش چراغ رَهنوردان شد
۱۸۷
هر چه زیبا بود بی رحمانه بخشیدیش
۱۸۸
در ره زیبا پرستانش رها کردی
۱۸۹
آن گه از فریاد های خشم و قهر خویش
۱۹۰
گنبد مینای ما را پر صدا کردی
۱۹۳
چشم ما لبریز از آن تصویر افسونی
۱۹۴
ما به پای افتاده در راه سجود تو
۱۹۵
رنگ خون گیرد دمادم در نظرهامان
۱۹۶
سرگذشت تیرهٔ قوم (ثمود) تو
۱۹۹
خود نشستی تا بر آنها چیره شد آنگاه
۲۰۰
چون گیاهی خشک کردیشان ز طوفانی
۲۰۱
تندباد خشم تو بر قوم (لوط) آمد
۲۰۲
سوختیشان ، سوختی با برق سوزانی
۲۰۵
وای از این بازی ، از این بازی ِ درد آلود
۲۰۶
از چه ما را این چنین بازیچه می سازی ؟
۲۰۷
رشتهٔ تسبیح و در دست تو می چرخیم
۲۰۸
گرم می چرخانی و بیهوده می تازی
۲۱۱
چشم ما تا در دو چشم زندگی افتاد
۲۱۲
با (خطا) ، این لفظ مبهم ، آشنا گشتیم
۲۱۳
تو خطا را آفریدی ، او به خود جنبید
۲۱۴
تاخت بر ما ، عاقبت نفس ِ خطا گشتیم
۲۱۷
گر تو با ما بودی و لطف تو با ما بود
۲۱۸
هیچ شیطان را به ما مهری و راهی بود ؟
۲۱۹
هیچ در این روح طغیان کردهٔ عاصی
۲۲۰
زو نشانی بود ، یا آوای پایی بود ؟
۲۲۳
تو من و ما را پیاپی می کشی در گود
۲۲۴
تا بگویی می توانی این چنین باشی
۲۲۵
تا من وما جلوه گاه قدرتت باشیم
۲۲۶
بر سر ما پتک سرد آهنین باشی
۲۲۹
چیست این شیطان از درگاه ها رانده ؟
۲۳۰
در سرای خامُش ما میهمان مانده
۲۳۱
بر اثیر پیکر سوزنده اش دستی
۲۳۲
عطر لذتهای دنیا را بیافشانده
۲۳۵
چیست او ، جز آن چه تو می خواستی باشد
۲۳۶
تیره روحی ، تیره جانی ، تیره بینایی
۲۳۷
تیره لبخندی بر آن لبهای بی لبخند
۲۳۸
تیره آغازی ، خدایا ، تیره پایانی
۲۴۱
میل او کی مایهٔ این هستی تلخست ؟
۲۴۲
رأی او را کی از او در کار پرسیدی ؟
۲۴۳
گر رهایش کرده بودی تا به خود باشد
۲۴۴
هرگز از او در جهان نقشی نمی دیدی
۲۴۷
ای بسا شبها که در خواب من آمد او
۲۴۸
چشمهایش چشمه های اشک و خون بودند
۲۴۹
سخت می نالید و می دیدم که بر لبهاش
۲۵۰
ناله هایش خالی از رنگ فُسون بودند
۲۵۳
شرمگین زین نام ننگ آلودهٔ رسوا
۲۵۴
گوشه ای می جست تا از خود رها گردد
۲۵۵
پیکرش رنگ پلیدی بود و او گریان
۲۵۶
قدرتی می خواست تا از خود جدا گردد
۲۵۹
ای بسا شبها که با من گفتگو می کرد
۲۶۰
گوش من گویی هنوز از ناله لبریز است :
۲۶۱
شیطان : تف بر این هستی ، بر این هستی ِدردآلود
۲۶۲
تف بر این هستی که این سان نفرت انگیزست
۲۶۵
خالق من او ، و او هر دم به گوش خلق
۲۶۶
از چه می گوید چنان بودم ، چنین باشم
۲۶۷
من اگر شیطان مکّارم گناهم چیست ؟
۲۶۸
او نمی خواهد که من چیزی جز این باشم
۲۷۱
دوزخش در آرزوی طعمه ای می سوخت
۲۷۲
دام صیادی به دستم داد و رامم کرد
۲۷۳
تا هزاران طعمه در دام افکنم ، ناگاه
۲۷۴
عالمی را پرخروش از بانگ نامم کرد
۲۷۷
دوزخش در آرزوی طعمه ای می سوخت
۲۷۸
منتظر ، بَرپا ، مَلَک های عذاب او
۲۷۹
نیزه های آتشین و خیمه های دود
۲۸۰
تشنهٔ قربانیان بی حساب او
۲۸۳
میوهٔ تلخ ِ درخت وحشی ِ (زَقوم)
۲۸۴
همچنان بر شاخه ها افتاده بی حاصل
۲۸۵
آن شرابِ از حمیم دوزخ آغشته
۲۸۶
نازَده کس را شرار ِ تازه ای در دل
۲۸۹
دوزخش از ضجه های درد خالی بود
۲۹۰
دوزخش بیهوده می تابید و می افروخت
۲۹۱
تا به این بیهودگی رنگ دگر بخشد
۲۹۲
او به من رسم فریب خلق را آموخت
۲۹۵
من چه هستم ؟ خود سیه روزی که بر پایش
۲۹۶
بندهای سرنوشتی تیره پیچیده
۲۹۷
ای مریدان من ، ای گمگشتگان راه
۲۹۸
راه ِ ما را او گزیده ، نیک سنجیده
۳۰۱
ای مریدان من ، ای گمگشتگان راه
۳۰۲
راه ، راهی نیست تا راهی به او جوییم
۳۰۳
تا به کی در جستجوی راه می کوشید ؟
۳۰۴
راه ناپیداست ، ما خود راهی ِ اوییم
۳۰۷
ای مریدان من ، ای نفرین ِ او بر ما
۳۰۸
ای مریدان من ، ای فریاد ِ ما از او
۳۰۹
ای همه بیداد ِ او ، بیداد ِ او بر ما
۳۱۰
ای سراپا خنده های شادِ ما از او
۳۱۳
ما نه دریاییم تا خود موج خود گردیم
۳۱۴
ما نه طوفانیم تا خود خشم خود باشیم
۳۱۵
ما که از چشمان او بیهوده افتادیم
۳۱۶
از چه می کوشیم تا خود چشم ِ خود باشیم ؟
۳۱۹
ما نه آغوشیم ، تا از خویشتن سوزیم
۳۲۰
ما نه آوازیم تا از خویشتن لرزیم
۳۲۱
ما نه (ما) هستیم تا بر ما گنه باشد
۳۲۲
ما نه (او) هستیم تا از خویشتن ترسیم
۳۲۵
ما اگر در دام نا افتاده می رفتیم
۳۲۶
دام ِ خود را با فریبی تازه می گسترد
۳۲۷
او برای دوزخ ِ تبدار سوزانش
۳۲۸
طعمه هایی تازه در هر لحظه می پرورد
۳۳۱
ای مریدان من ، ای گمگشتگان راه
۳۳۲
من خود از این نام ننگ آلوده بیزارم
۳۳۳
گر چه او کوشیده تا خوابم کند ، اما
۳۳۴
( من که شیطانم ، دریغا ، سخت بیدارم )
۳۳۷
ای بسا شبها که من با او در آن ظلمت
۳۳۸
اشک باریدم ، پیاپی اشک باریدم
۳۳۹
ای بسا شبها که من لبهای شیطان را
۳۴۰
چون ز گفتن مانده بود ، آرام بوسیدم
۳۴۳
ای بسا شبها که بر آن چهرهٔ پرچین
۳۴۴
دستهایم با نوازش ها فرود آمد
۳۴۵
ای بسا شبها که تا آوای او برخاست
۳۴۶
زانوانم بی تأمل در سجود آمد
۳۴۹
ای بسا شبها که او از آن ردای سرخ
۳۵۰
آرزو می کرد تا یک دم برون باشد
۳۵۱
آرزو می کرد تا روح صفا گردد
۳۵۲
نی خدای ِ نیمی از دنیای دون باشد
۳۵۵
باراِلها ، حاصل این خود پرستی چیست ؟
۳۵۶
( ما که خود افتادگان ِ زار ِ مسکینیم )
۳۵۷
ما که جز نقش تو در هر کار و هر پندار
۳۵۸
نقش دستی ، نقش جادویی نمی بینیم
۳۶۱
ساختی دنیای خاکی را و می دانی
۳۶۲
پای تا سر جز سرابی ، جز فریبی نیست
۳۶۳
ما عروسکها و دستان تو دربازی
۳۶۴
کفر ما ، عصیان ما ، چیز غریبی نیست
۳۶۷
شکر گفتی گفتنت ، شکر تو را گفتیم
۳۶۸
لیک دیگر تا به کی شکر تو را گوییم
۳۶۹
راه می بندی و می خندی به ره پویان
۳۷۰
در کجا هستی ، کجا ، تا در تو ره جوییم ؟
۳۷۳
ما که چون مومی به دستت شکل می گیریم
۳۷۴
پس دگر افسانهٔ روز قیامت چیست ؟
۳۷۵
پس چرا در کام دوزخ سخت می سوزیم ؟
۳۷۶
این عذاب تلخ و این رنج ندامت چیست ؟
۳۷۹
این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان
۳۸۰
سر به سر آتش ، سراپا ناله های درد
۳۸۱
بس غل و زنجیرهای تفته بر پاها
۳۸۲
از غبار جسم ها ، خیزنده دودی سرد
۳۸۵
خشک و تر با هم میان شعله ها در سوز
۳۸۶
خرقه پوش ِ زاهد و رند ِ خراباتی
۳۸۷
مِی فروش بیدل و میخوارهٔ سرمست
۳۸۸
ساقی روشنگر و پیر سماواتی
۳۹۱
این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان
۳۹۲
باز آنجا دوزخی در انتظار ماست
۳۹۳
بی پناهانیم و دوزخبان ِ سنگین دل
۳۹۴
هر زمان گوید که در هر کار یار ماست !
۳۹۷
یاد باد آن پیر فرّخ رای فرخ پی
۳۹۸
آن که از بختِ سیاهش نام (شیطان) بود
۳۹۹
آن که در کار تو و عدل تو حیران بود
۴۰۰
هر چه او می گفت ، دانستم ، نه جز آن بود
۴۰۳
این منم آن بندهٔ عاصی که نامم را
۴۰۴
دست تو با زیور این گفته ها آراست
۴۰۵
وای بر من ، وای بر عصیان و طغیانم
۴۰۶
گر بگویم ، یا نگویم ، جای من آنجاست
۴۰۹
باز در روز قیامت بر من ِ ناچیز
۴۱۰
خرده می گیری که روزی کفرگو بودم
۴۱۱
در ترازو می نهی بار گناهم را
۴۱۲
تا بگویی سرکش و تاریک خو بودم
۴۱۵
کفه ای لبریز از بار ِ گناه من
۴۱۶
کفه دیگر چه ؟ می پرسم خداوندا
۴۱۷
چیست میزان تو در این سنجش مرموز ؟
۴۱۸
میل ِ دل یا سنگهای تیرهٔ صحرا؟
۴۲۱
خود چه آسانست در آن روز هول انگیز
۴۲۲
روی در روی تو ، از (خود) گفتگو کردن
۴۲۳
آبرویی را که هر دم می بری از خلق
۴۲۴
در ترازوی تو نا گه جستجو کردن !
۴۲۷
در کتابی ، یا که خوابی ، خود نمی دانم
۴۲۸
نقشی از آن بارگاه ِ کبریا دیدم
۴۲۹
تو به کار داوری مشغول و صد افسوس
۴۳۰
در ترازویت ریا دیدم ، ریا دیدم
۴۳۳
خشم کن ، اما ز فریادم مپرهیزان
۴۳۴
من که فردا خاک خواهم شد ، چه پرهیزی
۴۳۵
خوب می دانم سر انجامم چه خواهد بود
۴۳۶
تو گرسنه ، من ، خدایا ، صید ِناچیزی
۴۳۹
تو گرسنه ، دوزخ آنجا کام بگشوده
۴۴۰
مارهای زهرآگین تک درختانش
۴۴۱
از دَم ِ آنها فضاها تیره و مسموم
۴۴۲
آب چرکینی شراب تلخ و سوزانش
۴۴۵
در پس دیوارهایی سخت پا برجا
۴۴۶
(هاویه) آن آخرین گودال آتشها
۴۴۷
خویش را گسترده تا ناگه فرا گیرد
۴۴۸
جسم های خاکی و بی حاصل ما را
۴۵۱
کاش هستی را به ما هرگز نمی دادی
۴۵۲
یا چو دادی ، هستی ِ ما هستی ِ ما بود
۴۵۳
می چشیدم این شرابِ ارغوانی را
۴۵۴
نیستی ، آن گه ، خمارِ مستی ِما بود
۴۵۷
سالها ما آدمکها بندگان تو
۴۵۸
با هزاران نغمهٔ ساز تو رقصیدیم
۴۵۹
عاقبت هم زآتش خشم تو می سوزیم
۴۶۰
معنی عدل تو را هم خوب فهمیدیم
۴۶۳
تا تو را ما تیره روزان دادگر خوانیم
۴۶۴
چهر ِ خود را در حریر مهر پوشاندی
۴۶۵
از بهشتی ساختی افسانه ای مرموز
۴۶۶
نسیه دادی ، نقد ِ عمر از خلق بستاندی
۴۶۹
گرم از هستی ، ز هستی ها حذر کردند
۴۷۰
سالها رخساره بر سجّاده ساییدند
۴۷۱
از تو نامی بر لب و در عالم ِ رویا
۴۷۲
جامی از مِی چهره ای زآن حوریان دیدند
۴۷۵
هم شکستی ساغرِ (امروزهاشان) را
۴۷۶
هم به (فرداهایشان) با کینه خندیدی
۴۷۷
گور خود گشتند و ای باران رحمتها
۴۷۸
قرنها بگذشت و بر آن نباریدی
۴۸۱
از چه می گویی حرامست این می گلگون ؟
۴۸۲
در بهشتت جویها از می روان باشد
۴۸۳
هدیهٔ پرهیزکاران عاقبت آنجا
۴۸۴
حوری ای از حوریان آسمان باشد
۴۸۷
می فریبی هر نفس ما را به افسونی
۴۸۸
می کشانی هر زمان ما را به دریایی
۴۸۹
در سیاهی های این زندان می افروزی
۴۹۰
گاه از باغ بهشتت شمع رویایی
۴۹۳
ما اگر در این جهان بی در و پیکر
۴۹۴
خویش را در ساغری سوزان رها کردیم
۴۹۵
باراِلها ، باز هم دستِ تو در کارست
۴۹۶
از چه می گویی که کاری ناروا کردیم ؟
۴۹۹
در کنار چشمه های سلسبیل تو
۵۰۰
ما نمی خواهیم آن خواب طلایی را
۵۰۱
سایه های سِدر و طوبا زآن ِ خوبان باد
۵۰۲
بر تو بخشیدیم این لطفِ خدایی را
۵۰۵
حافظ ، آن پیری که دریا بود و دنیا بود
۵۰۶
بر (جویی) بفروخت این باغ بهشتی را
۵۰۷
من که باشم تا به جامی نگذرم از آن ؟
۵۰۸
تو بزن بر نام شومم داغ زشتی را
۵۱۱
چیست این افسانهٔ رنگین عطرآلود ؟
۵۱۲
چیست این رویای جادوبار سِحرآمیز ؟
۵۱۳
کیستند این حوریان این خوشه های نور ؟
۵۱۴
جامه هاشان از حریر نازکِ پرهیز
۵۱۷
کوزه ها در دست و بر آن ساقهای نرم
۵۱۸
لرزش موج خیال انگیز دامانها
۵۱۹
می خرامند از دری بر درگهی آرام
۵۲۰
سینه هاشان خفته در آغوش مرجانها
۵۲۳
آبها پاکیزه تر از قطره های اشک
۵۲۴
نهرها بر سبزه های تازه لغزیده
۵۲۵
میوه ها چون دانه های روشن یاقوت
۵۲۶
گاه چیده ، گاه بر هر شاخه ناچیده
۵۲۹
سبز خطّانی سراپا لطف و زیبایی
۵۳۰
ساقیان بزم و رَهزن های گنج دل
۵۳۱
حُسنشان جاوید و چشمان بهشتی ها
۵۳۲
گاه بر آنان گهی بر حوریان مایل
۵۳۵
قصر ها ، دیوارهاشان مرمر موّاج
۵۳۶
تخت ها ، بر پایه هاشان دانهٔ الماس
۵۳۷
پرده ها چون بالهایی از حریر سبز
۵۳۸
از فضاها می تراود عطرِ تند ِ یاس
۵۴۱
ما در اینجا خاکِ پای باده و معشوق
۵۴۲
ناممان میخوارگان رانده رسوا
۵۴۳
تو در آن دنیا می و معشوق می بخشی
۵۴۴
مؤمنان بی گناهِ پارسا خو را
۵۴۷
آن (گناه) تلخ وسوزانی که در راهش
۵۴۸
جان ما را شوق وصلی و شتابی بود
۵۴۹
در بهشتت ناگهان نام ِ دگر بگرفت
۵۵۰
در بهشتت ، باراِلها ، خود ثوابی بود
۵۵۳
هر چه داریم از تو داریم ، ای که خود گفتی :
۵۵۴
( مهر من دریا و خشمم همچو طوفانست
۵۵۵
هر که را من خواهم او را تیره دل سازم
۵۵۶
هر که را من برگزینم ، پاکدامانست )
۵۵۹
پس دگر ما را چه حاصل زین عبث کوشش
۵۶۰
تا درون غرفه های عاج ره یابیم
۵۶۱
یا برانی یا بخوانی ، میل میل تست
۵۶۲
ما ز فرمانت خدایا رخ نمی تابیم
۵۶۵
تو چه هستی ای همه هستی ِ ما از تو ؟
۵۶۶
تو چه هستی جز دو دستِ گرم در بازی ؟
۵۶۷
دیگران در کار گل مشغول و تو در گل
۵۶۸
می دمی ، تا بندهٔ سر گشته ای سازی
۵۷۱
تو چه هستی ، ای همه هستی ِ ما از تو ؟
۵۷۲
جز یکی سدّی به راه جستجوی ما
۵۷۳
گاه در چنگال خشمت میفشاریمان
۵۷۴
گاه می آیی و می خندی به روی ما
۵۷۷
تو چه هستی ؟ بندهٔ نام و جلال خویش
۵۷۸
دیده در آیینهٔ دنیا جمال خویش
۵۷۹
هر دم این آیینه را گردانده تا بهتر
۵۸۰
بنگرد در جلوه های بی زوال خویش
۵۸۳
برق چشمان ِ سرابی ، رنگِ نیرنگی
۵۸۴
شیرهٔ شبهای شومی ، ظلمتِ گوری
۵۸۵
شاید آن خفّاش پیر ِ خفته ای کز خشم
۵۸۶
تشنهٔ سرخی ِ خونی ، دشمن ِ نوری
۵۸۹
خود پرستی تو ، خدایا ، خود پرستی تو
۵۹۰
کفر می گویم ، تو خارم کن ، تو خاکم کن
۵۹۱
با هزاران ننگ آلودی مرا اما
۵۹۲
گر خدایی - در دلم بنشین و پاکم کن
۵۹۵
لحظه ای بگذر ز ما بگذار خود باشیم
۵۹۶
بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزیم
۵۹۷
بعد از آن یا اشک ، یا لبخند ، یا فریاد
۵۹۸
فرصتی تا توشهٔ ره را بیندوزیم