عصیان ( خدایی )
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
۲
بی خبر از کوچ درد آلود انسانها
۳
باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان
۴
می کشد پاروزنان در کام طوفانها
۷
چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه
۸
خانه هایی بر فرازش اشکِ اخترها
۹
وحشتِ زندان و برق حلقهٔ زنجیر
۱۰
داستانهایی ز لطفِ ایزد یکتا
۱۳
سینهٔ سرد زمین و لکه های گور
۱۴
هر سلامی سایهٔ تاریکِ بدرودی
۱۵
دستهایی خالی و در آسمانی دور
۱۶
زردی ِ خورشید ِ بیمار ِ تب آلودی
۱۹
جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ
۲۰
جاده ای ظلمانی و پایی به ره خسته
۲۱
نه نشان آتشی بر قله های طور
۲۲
نه جوابی از ورای این در بسته
۲۵
می نشینم خیره در چشمان تاریکی
۲۶
می شود یک دم از این قالب جدا باشم ؟
۲۷
همچو فریادی بپیچم در دل دنیا
۲۸
چند روزی هم من عاصی ِ خدا باشم
۳۱
گر خدا بودم ، خدایا ، زین خداوندی
۳۲
کی دگر تنها مرا نامی به دنیا بود
۳۳
من به این تخت مُرصّع پشت می کردم
۳۴
بارگاهم خلوتِ خاموش دلها بود
۳۷
گر خدا بودم ، خدایا ، لحظه ای از خویش
۳۸
می گسستم ، می گسستم ، دور می رفتم
۳۹
روی ویران جاده های این جهان ِ پیر
۴۰
بی رَدا و بی عصای نور می رفتم
۴۳
وحشت از من سایه در دلها نمی افکند
۴۴
عاصیان را وعدهٔ دوزخ نمی دادم
۴۵
یا ره ِ باغ ارم کوتاه می کردم
۴۶
یا در این دنیا بهشتی تازه می زادم
۴۹
گر خدا بودم دگر این شعلهٔ عصیان
۵۰
کی مرا ، تنها سراپای مرا می سوخت
۵۱
ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد
۵۲
پیشتر می رفت و دنیای مرا می سوخت
۵۵
سینه ها را قدرتِ فریاد می دادم
۵۶
خود درون سینه ها فریاد می کردم
۵۷
هستی ِ من گسترش می یافت در هستی
۵۸
شرمگین هر گه خدایی یاد می کردم
۶۱
مشتهایم ، این دو مشتِ سختِ بی آرام
۶۲
کی دگر بیهوده بر دیوارها می خورد
۶۳
آن چنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت
۶۴
تا که (هستی) در تن دیوارها می مرد
۶۷
خانه می کردم میان مردم خاکی
۶۸
خود به آنها راز خود را باز می خواندم
۶۹
می نشستم با گروه باده پیمایان
۷۰
شب میان کوچه ها آواز می خواندم
۷۳
شمع مِی در خلوتم تا صبحدم می سوخت
۷۴
مست از او در کارها تدبیر می کردم
۷۵
می دریدم جامهٔ پرهیز را بر تن
۷۶
خود درون جام ِ مِی تطهیر می کردم
۷۹
من رها می کردم این خلق پریشان را
۸۰
تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند
۸۱
جرعه ای از بادهٔ هستی بیاشامند
۸۲
خویش را با زینت مستی بیارایند
۸۵
من نوای چنگ بودم در شبستانها
۸۶
من شرار عشق بودم ، سینه ها جایم
۸۷
مسجد و میخانهٔ این دیر ویرانه
۸۸
پر خروش از ضربه های روشن پایم
۹۱
من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ
۹۲
من سلام مهر بودم بر لبان جام
۹۳
من شراب بوسه بودم در شب مستی
۹۴
من سراپا عشق بودم ، کام بودم ، کام
۹۷
می نهادم گاهگاهی در سرای ِ خویش
۹۸
گوش بر فریاد خلق بی نوای خویش
۹۹
تا ببینم درد هاشان را دوایی هست
۱۰۰
یا چه می خواهند آنها از خدای خویش ؟
۱۰۳
گر خدا بودم ، درسولم نام ِ پاکم بود
۱۰۴
این جلال از جامه های چاک چاکم بود
۱۰۵
عشق شمشیر ِ من و مستی کتاب ِ من
۱۰۶
باده خاکم بود ، آری باده خاکم بود
۱۰۹
ای دریغا لحظه ای آمد که لبهایم
۱۱۰
سخت خاموشند و بر آنها کلامی نیست
۱۱۱
خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور
۱۱۲
زانکه دیگر با تو اَم شوق ِ سلامی نیست
۱۱۵
زانکه نازیبد زبون را این خدایی ها
۱۱۶
من کجا وزین تن ِ خاکی جدایی ها
۱۱۷
من کجا و این جهان ، این قتلگاه ِ شوم
۱۱۸
ناگهان پرواز کردن ها ، رهایی ها
۱۲۱
می نشینم خیره در چشمان تاریکی
۱۲۲
شب فرو می ریزد از روزن به بالینم
۱۲۳
آه ، حتی در پس دیوارهای عرش
۱۲۴
هیچ جز ظلمت نمی بینم ، نمی بینم
۱۲۷
ای خدا ، ای خندهٔ مرموز مرگ آلود
۱۲۸
با تو بیگانه ست ، دردا ، ناله های من
۱۲۹
من تو را کافر ، تو را منکر ، تو را عاصی
۱۳۰
کوری ِ چشم تو ، این شیطان ، خدای من