مهدی اخوان ثالث · از این اوستا

قصه شهر سنگستان

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
دو تا کفتر
۲
نشسته‌اند روی شاخهٔ سدر کهنسالی
۳
که روییده غریب از همگنان در دامن کوه قوی پیکر
۴
دو دلجو مهربان با هم
۵
دو غمگین قصه گوی غصه‌های هر دوان با هم
۶
خوشا دیگر خوشا عهد دو جان هم‌زبان با هم
۷
دو تنها رهگذر کفتر
۸
نوازش‌های این آن را تسلی بخش
۹
تسلی‌های آن این را نوازشگر
۱۰
خطاب ار هست: خواهر جان
۱۱
جوابش: جان خواهر جان
۱۲
بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش
۱۳
نگفتی، جان خواهر! اینکه خوابیده ست اینجا کیست
۱۴
ستان خفته ست و با دستان فرو پوشانده چشمان را
۱۵
تو پنداری نمی‌خواهد ببیند روی ما را نیز کو را دوست می‌داریم
۱۶
نگفتی کیست، باری سرگذشتش چیست
۱۷
پریشانی غریب و خسته، ره گم کرده را ماند
۱۸
شبانی گله‌اش را گرگ‌ها خورده
۱۹
و گرنه تاجری کالاش را دریا فرو برده
۲۰
و شاید عاشقی سرگشتهٔ کوه و بیابان‌ها
۲۱
سپرده با خیالی دل
۲۲
نهش از آسودگی آرامشی حاصل
۲۳
نه اش از پیمودن دریا و کوه و دشت و دامان‌ها
۲۴
اگر گم کرده راهی بی سرانجامست
۲۵
مرا بهش پند و پیغام است
۲۶
در این آفاق من گردیده‌ام بسیار
۲۷
نماندستم نپیموده به دستی هیچ سویی را
۲۸
نمایم تا کدامین راه گیرد پیش
۲۹
از این سو، سوی خفتنگاه مهر و ماه، راهی نیست
۳۰
بیابان‌های بی فریاد و کهساران خار و خشک و بی رحمست
۳۱
وز آن‌سو، سوی رستنگاه ماه و مهر هم، کس را پناهی نیست
۳۲
یکی دریای هول هایل است و خشم توفان‌ها
۳۳
سدیگر سوی تفته دوزخی پرتاب
۳۴
و ان دیگر بسیط زمهریر است و زمستان‌ها
۳۵
رهایی را اگر راهی ست
۳۶
جز از راهی که روید زان گلی، خاری، گیاهی نیست
۳۷
نه، خواهر جان! چه جای شوخی و شنگی ست؟
۳۸
غریبی، بی نصیبی، مانده در راهی
۳۹
پناه آورده سوی سایهٔ سدری
۴۰
ببینش، پای تا سر درد و دلتنگی ست
۴۱
نشانی‌ها که در او هست
۴۲
نشانی‌ها که می‌بینم در او بهرام را ماند
۴۳
همان بهرام ورجاوند
۴۴
که پیش از روز رستاخیز خواهد خاست
۴۵
هزاران کار خواهد کرد نام آور
۴۶
هزاران طرفه خواهد زاد ازو به شکوه
۴۷
پس از او گیو بن گودرز
۴۸
و با وی توس بن نوذر
۴۹
و گرشاسپ دلیر آن شیر گندآور
۵۰
و آن دیگر
۵۱
و آن دیگر
۵۲
انیران را فرو کوبند وین اهریمنی رایات را بر خاک اندازند
۵۳
بسوزند آنچه ناپاکی ست، ناخوبی ست
۵۴
پریشان شهر ویران را دگر سازند
۵۵
درفش کاویان را فره و در سایه‌اش
۵۶
غبار سالین از چهره بزدایند
۵۷
برافرازند
۵۸
نه، جانا! این نه جای طعنه و سردی ست
۵۹
گرش نتوان گرفتن دست، بیدادست این تیپای بیغاره
۶۰
ببینش، روز کور شوربخت، این ناجوانمردی ست
۶۱
نشانی‌ها که دیدم دادمش، باری
۶۲
بگو تا کیست این گمنام گرد آلود
۶۳
ستان افتاده، چشمان را فرو پوشیده با دستان
۶۴
تواند بود کو به اماست گوشش وز خلال پنجه بیندمان
۶۵
نشانی‌ها که گفتی هر کدامش برگی از باغی ست
۶۶
و از بسیارها تایی
۶۷
به رخسارش عرق هر قطره‌ای از مرده دریایی
۶۸
نه خال است و نگار آن‌ها که بینی، هر یکی داغی ست
۶۹
که گوید داستان از سوختن‌هایی
۷۰
یکی آواره مرد است این پریشانگرد
۷۱
همان شهزادهٔ از شهر خود رانده
۷۲
نهاده سر به صحراها
۷۳
گذشته از جزیره‌ها و دریاها
۷۴
نبرده ره به جایی، خسته در کوه و کمر مانده
۷۵
اگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطان
۷۶
بجای آوردم او را، هان
۷۷
همان شهزادهٔ بیچاره است او که شبی دزدان دریایی
۷۸
به شهرش حمله آوردند
۷۹
بلی، دزدان دریایی و قوم جاودان و خیل غوغایی
۸۰
به شهرش حمله آوردند
۸۱
و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر
۸۲
دلیران من! ای شیران
۸۳
زنان! مردان! جوانان! کودکان! پیران
۸۴
و بسیاری دلیرانه سخن‌ها گفت اما پاسخی نشنفت
۸۵
اگر تقدیر نفرین کرد یا شیطان فسون، هر دست یا دستان
۸۶
صدایی بر نیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدند
۸۷
از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان
۸۸
پریشان روز مسکین تیغ در دستش میان سنگها می‌گشت
۸۹
و چون دیوانگان فریاد می‌زد: ای
۹۰
و می‌افتاد و بر می‌خاست، گیران نعره می‌زد باز
۹۱
دلیران من! اما سنگ‌ها خاموش
۹۲
همان شهزاده است آری که دیگر سال‌های سال
۹۳
ز بس دریا و کوه و دشت پیموده ست
۹۴
دلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده ست
۹۵
و پندارد که دیگر جست و جوها پوچ و بیهوده ست
۹۶
نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد چاره و ترفند
۹۷
نه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاوند
۹۸
دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه
۹۹
چو روح جغد گردان در مزار آجین این شب‌های بی ساحل
۱۰۰
ز سنگستان شومش بر گرفته دل
۱۰۱
پناه آورده سوی سایهٔ سدری
۱۰۲
که رسته در کنار کوه بی حاصل
۱۰۳
و سنگستان گمنامش
۱۰۴
که روزی روزگاری شب چراغ روزگاران بود
۱۰۵
نشید همگنانش، آفرین را و نیایش را
۱۰۶
سرود آتش و خورشید و باران بود
۱۰۷
اگر تیر و اگر دی، هر کدام و کی
۱۰۸
به فر سور و آذین‌ها بهاران در بهاران بود
۱۰۹
کنون ننگ آشیانی نفرت آبادست، سوگش سور
۱۱۰
چنان چون آبخوستی روسپی . آغوش زی آفاق بگشوده
۱۱۱
در او جای هزاران جوی پر آب گل آلوده
۱۱۲
و صیادان دریا بارهای دور
۱۱۳
و بردن‌ها و بردن‌ها و بردن‌ها
۱۱۴
و کشتی‌ها و کشتی‌ها و کشتی‌ها
۱۱۵
و گزمه‌ها و گشتی‌ها
۱۱۶
سخن بسیار یا کم، وقت بیگاهست
۱۱۷
نگه کن، روز کوتاهست
۱۱۸
هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیک
۱۱۹
شنیدم قصهٔ این پیر مسکین را
۱۲۰
بگو آیا تواند بود کو را رستگاری روی بنماید؟
۱۲۱
کلیدی هست آیا که‌اش طلسم بسته بگشاید؟
۱۲۲
تواند بود
۱۲۳
پس از این کوه تشنه دره‌ای ژرف است
۱۲۴
در او نزدیک غاری تار و تنها، چشمه‌ای روشن
۱۲۵
از اینجا تا کنار چشمه راهی نیست
۱۲۶
چنین باید که شهزاده در آن چشمه بشوید تن
۱۲۷
غبار قرن‌ها دلمردگی از خویش بزداید
۱۲۸
اهورا و ایزدان و امشاسپندان را
۱۲۹
سزاشان با سرود سالخورد نغز بستاید
۱۳۰
پس از آن هفت ریگ از ریگ‌های چشمه بردارد
۱۳۱
در آن نزدیک‌ها چاهی ست
۱۳۲
کنارش آذری افزود و او را نمازی گرم بگزارد
۱۳۳
پس آنگه هفت ریگش را
۱۳۴
به نام و یاد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد
۱۳۵
ازو جوشید خواهد آب
۱۳۶
و خواهد گشت شیرین چشمه‌ای جوشان
۱۳۷
نشان آنکه دیگر خاستش بخت جوان از خواب
۱۳۸
تواند باز بیند روزگار وصل
۱۳۹
تواند بود و باید بود
۱۴۰
ز اسب افتاده او نز اصل
۱۴۱
غریبم، قصه‌ام چون غصه‌ام بسیار
۱۴۲
سخن پوشیده بشنو،اسب من مرده ست و اصلم پیر و پژمرده ست
۱۴۳
غم دل با تو گویم غار
۱۴۴
کبوترهای جادوی بشارت گوی
۱۴۵
نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند
۱۴۶
بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند
۱۴۷
من آن کالام را دریا فرو برده
۱۴۸
گله‌ام را گرگ‌ها خورده
۱۴۹
من آن آوارهٔ این دشت بی فرسنگ
۱۵۰
من آن شهر اسیرم، ساکنانش سنگ
۱۵۱
ولی گویا دگر این بینوا شهزاده باید دخمه‌ای جوید
۱۵۲
دریغا دخمه‌ای در خورد این تن‌های بدفرجام نتوان یافت
۱۵۳
کجایی‌ای حریق؟ ای سیل؟ ای آوار؟
۱۵۴
اشارت‌ها درست و راست بود اما بشارت‌ها
۱۵۵
ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگینم، غار
۱۵۶
درخشان چشمه پیش چشم من خوشید
۱۵۷
فروزان آتشم را باد خاموشید
۱۵۸
فکندم ریگ‌ها را یک به یک در چاه
۱۵۹
همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیک
۱۶۰
به جای آب دود از چاه سر بر کرد، گفتی دیو می‌گفت: آه
۱۶۱
مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست؟
۱۶۲
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست؟
۱۶۳
زمین گندید، آیا بر فراز آسمان کس نیست؟
۱۶۴
گسسته است زنجیر هزار اهریمنی‌تر ز آنکه در بند دماوندست
۱۶۵
پشوتن مرده است آیا؟
۱۶۶
و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی کرده است آیا؟
۱۶۷
سخن می‌گفت، سر در غار کرده، شهریار شهر سنگستان
۱۶۸
سخن می‌گفت با تاریکی خلوت
۱۶۹
تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش
۱۷۰
ز بیداد انیران شکوه‌ها می‌کرد
۱۷۱
ستم‌های فرنگ و ترک و تازی را
۱۷۲
شکایت با شکسته بازوان میترا می‌کرد
۱۷۳
غمان قرن‌ها را زار می‌نالید
۱۷۴
حزین آوای او در غار می‌گشت و صدا می‌کرد
۱۷۵
غم دل با تو گویم، غار
۱۷۶
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟
۱۷۷
صدا نالنده پاسخ داد
۱۷۸
آری نیست؟

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.