مهدی اخوان ثالث · از این اوستا

مرد و مرکب

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
گفت راوی: راه از این دو روند آسود
۲
گردها خوابید
۳
روز رفت و شب فراز آمد
۴
گوهر آجین کبود پیر باز آمد
۵
چون گذشت از شب دو کوته پاس
۶
بانگ طبل پاسداران رفت تا هر سو
۷
که: شما خوابید، ما بیدار
۸
خرم و آسوده‌تان خفتار
۹
بشنو اما ز آن دلیر شیر گیر پهنهٔ ناورد
۱۰
گرد گردان گرد
۱۱
مرد مردان مرد
۱۲
که به خود جنبید و گرد از شانه‌ها افشاند
۱۳
چشم بر دراند و طرف سبلستان جنباند
۱۴
و به سوی خلوت خاموش غرش کرد، غضبان گفت
۱۵
های
۱۶
خانه زادان! چاکران خاص!
۱۷
طرفه خرجین گهربفت سلیحم را فراز آرید
۱۸
گفت راوی: خلوت آرام خامش بود
۱۹
می نجنبید آب از آب، آنسانکه برگ از برگ، هیچ از هیچ
۲۰
خویشتن برخاست
۲۱
ثقبه زار، ‌آن پاره انبان مزیحش را فراز آورد
۲۲
پاره انبانی که پنداری
۲۳
هر چه در آن بوده بود افتاده بود و باز می‌افتاد
۲۴
فخ و فوخ و تق و توقی کرد
۲۵
در خیالش گفت: دیگر مرد
۲۶
سر غرق شد در آهن و پولاد
۲۷
باز بر خاموشی خلوت خروش آورد
۲۸
های
۲۹
شیر بچه مهتر پولاد چنگ آهنین ناخن
۳۰
رخش را زین کن
۳۱
باز هیچ از هیچ و برگ از برگ هم ز آنسانکه آب از آب
۳۲
بار دیگر خویشتن برخاست
۳۳
تکه تکه تخته‌ای مومی به هم پیوست
۳۴
در خیالش گفت: دیگر مرد
۳۵
رخش رویین بر نشست و رفت سوی عرصه ی ناورد
۳۶
گفت راوی: سوی خندستان
۳۷
گفت راوی: ماه خلوت بود اما دشت می‌تابید
۳۸
نه خدایای، ماه می‌تابید، اما دشت خلوت بود
۳۹
در کنار دشت
۴۰
گفت موشی با دگر موشی
۴۱
آنچه کالا داشتم پوسید در انبار
۴۲
آنچه دارم، هاه می‌پوسد
۴۳
خرده ریز و گندم و صابون و چی، خروار در خروار
۴۴
خست حرفش را و با شک در جوابش گفت دیگر موش
۴۵
ما هم از این‌سان، ئلی بگذار
۴۶
شاید این باشد همان مردی که می‌گویند چون و چند
۴۷
وز پسش خیل خریداران شو کتمند
۴۸
خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد شش
۴۹
و آسمان شد هشت
۵۰
ز آنکه ز آنجا مرد و کرکب در گذر بودند
۵۱
پیچ و خمهاش از دو سو در دوردستان گم
۵۲
اگامخواره جادهٔ هموار
۵۳
بر زمین خوابیده بود آرام و آسوده
۵۴
چون نوار سالخوردی پوده و سوده
۵۵
و فراخ دشت بی فرسنگ
۵۶
ساکت از شیب فرازی، درهٔ کوهی
۵۷
لکهٔ بوته و درختی، تپه‌ای از چیزی انبوهی
۵۸
که نگاه بی پناه و بور را لختی به خود خواند
۵۹
یا صدایی را به سویی باز گرداند
۶۰
چون دو کفهٔ عدل عادل بود، اما خالی افتاده
۶۱
در دو سوی خلوت جاده
۶۲
جلوه‌ای هموار از همواری، از کنه تهی، بودی چو نابوده
۶۳
هیچ، بیهوده
۶۴
همچنان شب با سکوت خویش خلوت داشت
۶۵
مانده از او نور باقی خسته اندی پاس
۶۶
مرد و مرکب گرم رفتن لیک
۶۷
ماندگی نپذیر
۶۸
خستگی نشناس
۶۹
رخش رویین گرچه هر سو گردباد می‌انگیخت
۷۰
لکن از آنجا که چون ابر بهار چارده اندام باران عرق می‌ریخت
۷۱
مرد و مرکب، گفت راوی: الغرض القصه می‌رفتند همچون باد
۷۲
پشت سرشان سیلی از گل راه می‌افتاد
۷۳
لکه‌ای در دوردست راه پیدا شد
۷۴
ها چه بود این؟
۷۵
کس نمی‌بیند، ندید آن لکه را شاید
۷۶
گفت راوی: رفت باید، تا چه باشد
۷۷
یا چه پیشید
۷۸
در کنار دشت، گامی چند دور از آن نوار رنگ فرسوده
۷۹
سودهای پوده
۸۰
در فضای خیمه‌ای چون سینهٔ من تنگ
۸۱
اندرو آویخته مثل دلم فانوس دود اندودی از دیرک
۸۲
با فروغی چون دروغی که‌اش نخواهد کرد باور، هیچ
۸۳
قصه به اره ساده دل کودک
۸۴
در پیشانبوم گرداگرد خود گم، پاره پوره تنگ هم دو بستر افتاده ست
۸۵
بستر دو مرد
۸۶
سرد
۸۷
گفت راوی: آنچه آنجا بود
۸۸
بود چون دارندگانش خسته و فرسوده، گرد آلود
۸۹
نیز چون دارندگانش از وجود خویشتن بیزار
۹۰
نیز چون دارندگانش رنجه از هستی
۹۱
واندر آن مغموم دم، نه خواب نه بیدار، مست خستگی‌هایی که دارد کار،
۹۲
ریخته واریخته هر چیز
۹۳
حکی از: ای، من گرفتم هر چه در جایش
۹۴
پتک آنجا کلنگ آنجای، این هم بیل
۹۵
هوم، که چی؟
۹۶
اینجا هم از اهرم
۹۷
فیلک اینجا و سرند اینجا
۹۸
چه نتیجه، هه
۹۹
بیا
۱۰۰
آخر که
۱۰۱
نهم جای
۱۰۲
خب، یعنی
۱۰۳
طناب خط و
۱۰۴
چه
۱۰۵
زنبیل
۱۰۶
این همه آلات رنج است، ای پس اسباب راحت کو؟
۱۰۷
گفت راوی: راست خواهی راست می‌گفت آن پریشان بوم با ایشان
۱۰۸
واندر آن شب نیز گویی گفت و گویی بودشان با هم
۱۰۹
من شنیدستم چه می‌گفتند
۱۱۰
همچو شب‌های دگر دشمنام باران کرده هستی را
۱۱۱
خسته و فرسوده می خفتند
۱۱۲
در فضای خیمه آن شب نیز
۱۱۳
گفت و گویی بود و نجوایی
۱۱۴
یادگار، ای، با توام، خوابی تو یا بیدار؟
۱۱۵
من دگر تابم نماند ای یار
۱۱۶
چندمان بایست تنها در بیابان بود
۱۱۷
نوشید این غبار آلود؟
۱۱۸
چندمان بایست کرد این جاده را هموار؟
۱۱۹
ما بیابان مرگ راهی که بر آن پویند از شهری به دیگر شهر
۱۲۰
بیغمانی سر خوش و آسوده از هر رنج
۱۲۱
رده از رنج قیبله ی ما فراهم، شایگان صد گنج
۱۲۲
من دگر بیزارم از این زندگی، فهمیدی، ای، بیزار
۱۲۳
یادگارا، با تو ام، خوابی تو یا بیدار؟
۱۲۴
خست حرفش را و خواب آلود گفت: ای دوست
۱۲۵
ما هم از این‌سان، ولیکن بارها با تو
۱۲۶
گفته‌ام، کوچک‌ترین صبر خدا چل سال و هفده روز تو در توست
۱۲۷
تو مگر نشنیده‌ای که خواهد آمد روز بهروزی
۱۲۸
روز شیرینی که با ماش آشتی باشد
۱۲۹
آنچنان روزی که در وی نشنو گوش و نبیند چشم
۱۳۰
جز گل افشان طرب گلبانگ پیروزی
۱۳۱
ای جوان دیگر مبر از یاد هرگز آنچه پیرت گفت
۱۳۲
گفت: بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
۱۳۳
تو مگر نشنیده‌ای در راه مرد و مرکبی داریم
۱۳۴
آه، بنگر .... بنگر آنک ... خاسته گردی و چه گردی
۱۳۵
گویی کنون می‌رسد از راه پیکی باش پیغامی
۱۳۶
شاید این باشد همان گردی که دارد مرکب و مردی
۱۳۷
آن گنه بخشا سعادت بخش شوکتمند
۱۳۸
گفت راوی: خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد پنج
۱۳۹
آسمان نه
۱۴۰
آنکه ز آنجا مرد و مرکب در گذر بودند
۱۴۱
ما در اینجا او از آنجا تفت
۱۴۲
آمد و آمد
۱۴۳
رفت و رفت و رفت
۱۴۴
گفت راوی: روستا در خواب بود اما
۱۴۵
روستایی با زنش بیدار
۱۴۶
تو چه میدانی، زن، این بازی ست
۱۴۷
آن سگ زرد این شغال، آخر
۱۴۸
تو مگر نشنیده‌ای هر گرد گردو نیست؟
۱۴۹
زن کشید آهی و خواب آلود
۱۵۰
خاست از جا تا بپوشاند
۱۵۱
روی آن فرزند را که خفته بود آنجا کنار در می‌آمد باد
۱۵۲
دست این یک را لگد کرد
۱۵۳
آخ
۱۵۴
و آن سدیگر از صدا بیدار شد، جنبید
۱۵۵
آب
۱۵۶
نه بود و جسته بود از خواب
۱۵۷
باد شدت کرد، در را کوفت بر دیوار . با فریاد
۱۵۸
پنجمین در بسترش غلطید
۱۵۹
هشتمین، آن شیرخواره، گریه را سر داد
۱۶۰
گفت راوی: حمدالله، ماشالله، چشم دشمن کور
۱۶۱
کلبه مالامال بود از گونه گون فرزند
۱۶۲
نر و ماده هر یک این دلخواه آن دلبند
۱۶۳
زن به جای خویشتن بر گشت، آرامید،‌ آنکه گفت
۱۶۴
من نمی‌دانم که چون یا چند
۱۶۵
من شنیده‌ام که در راهست
۱۶۶
مرکبی، بر آن نشسته مرد شو کتمند
۱۶۷
خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد چار
۱۶۸
و آسمان ده
۱۶۹
ز آنکه ز آنجا مرد و مرکب در گذر بودند
۱۷۰
گفت راوی: هم بدانسان ماه - بل رخشنده‌تر - می‌تافت بر آفاق
۱۷۱
راه خلوت، دشت ساکت بود و شب گویی
۱۷۲
داشت رنگ خویشتن می‌باخت
۱۷۳
مرد مردان مرد اما همچنان بر مرکب رامش
۱۷۴
گرم سوی هیچ سو می‌تاخت
۱۷۵
ناگهان انگار
۱۷۶
جادهٔ هموار
۱۷۷
در فراخ دشت
۱۷۸
پیچ و تابی یافت، پندارم
۱۷۹
سوی نور و سایه دیگر گشت
۱۸۰
مرد و مرکب هر دو رم کردند، ناگه با شتاب از آن شتاب خویش
۱۸۱
کم کردند، رم کردند
۱۸۲
کم
۱۸۳
رم
۱۸۴
کم
۱۸۵
همچو میخ استاده بر جا خشک
۱۸۶
بی تکان، مرده به دست و پای
۱۸۷
بی که هیچ از لب برآید نعره‌شان
۱۸۸
در دل
۱۸۹
وای
۱۹۰
هی، سیاهی! تو که هستی؟
۱۹۱
ای
۱۹۲
گفت راوی: سایه‌شان اما چه پاسخ می‌تواند داد؟
۱۹۳
های
۱۹۴
ها، ای داد
۱۹۵
بعد لختی چند
۱۹۶
اندکی بر جای جنبیدند
۱۹۷
سایه هم جنبید
۱۹۸
مرد و مرکب رم کنان پس پس گریزان، لفج و لب خایان
۱۹۹
پیکر فخر و شکوه عهد را زردینه اندایان
۲۰۰
سایه هم ز آنگونه پیشیان
۲۰۱
ای
۲۰۲
چاکران! این چیست؟
۲۰۳
کیست؟
۲۰۴
باز هیچ از هیچ
۲۰۵
همچنان پس پس گریزان، اوفتان خیزان
۲۰۶
در گل از زردینه و سیل عرق لیزان
۲۰۷
گفت راوی:‌ در قفاشان دره‌ای ناگه دهان وا کرد
۲۰۸
به فراخی و به ژرفی راست چونان حمق ما مردم
۲۰۹
نه خدایا، من چه می‌گویم؟
۲۱۰
به اندازهٔ کس گندم
۲۱۱
مرد و مرکب ناگهان در ژرفنای دره غلتیدند
۲۱۲
و آن کس گندم فرو بلعیدشان یک جای، سر تا سم
۲۱۳
پیش‌تر ز آندم که صبح راستین از خواب برخیزد
۲۱۴
ماه و اختر نیزشان دیدند
۲۱۵
بامدادان نازنین خاوری چون چهره می‌آراست
۲۱۶
روشن آرایان شیرینکار، پنهانی
۲۱۷
گفت راوی: بر دروغ راویان بسیار خندیدند

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.