آنگاه پس از تندر
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
نمیدانی چه شبهایی سحر کردم
۲
بی آنکه یکدم مهربان باشند با هم پلکهای من
۳
در خلوت خواب گوارایی
۴
و آن گاهگه شبها که خوابم برد
۵
هرگز نشد کاید به سویم هالهای یا نیم تاجی گل
۶
از روشنا گلگشت رؤیایی
۷
در خوابهای من
۸
این آبهای اهلی وحشت
۹
تا چشم بیند کاروان هول و هذیانست
۱۰
این کیست؟ گرگی محتضر، زخمیاش بر گردن
۱۱
با زخمههای دم به دم کاه نفسهایش
۱۲
افسانههای نوبت خود را
۱۳
در ساز این میرنده تن غمناک مینالد
۱۴
وین کیست؟ کفتاری ز گودال آمده بیرون
۱۵
سرشار و سیر از لاشهٔ مدفون
۱۶
بی اعتنا با من نگاهش
۱۷
پوز خود بر خاک میمالد
۱۸
آنگه دو دست مردهٔ پی کرده از آرنج
۱۹
از روبرو میاید و رگباری از سیلی
۲۰
من میگریزم سوی درهایی که میبینم
۲۱
بازست، اما پنجهای خونین که پیدا نیست
۲۲
از کیست
۲۳
تا میرسم در را برویم کیپ میبندد
۲۴
آنگاه زالی جغد و جادو میرسد از راه
۲۵
قهقاه میخندد
۲۶
وان بسته درها را نشانم میدهد با مهر و موم پنجهٔ خونین
۲۷
سبابهاش جنبان به ترساندن
۲۸
گوید
۲۹
بنشین
۳۰
شطرنج
۳۱
آنگاه فوجی فیل و برج و اسب میبینم
۳۲
تازان به سویم تند چون سیلاب
۳۳
من به خیالم میپرم از خواب
۳۴
مسکین دلم لرزان چو برگ از باد
۳۵
یا آتشی پاشیده بر آن آب
۳۶
خاموشی مرگش پر از فریاد
۳۷
آنگه تسلی میدهم خود را که این خواب و خیالی بود
۳۸
اما
۳۹
من گر بیارامم
۴۰
با انتظار نوشخند صبح فردایی
۴۱
این کودک گریان ز هول سهمگین کابوس
۴۲
تسکین نمییابد به هیچ آغوش و لالایی
۴۳
از بارها یک بار
۴۴
شب بود و تاریکیاش
۴۵
یا روشنایی روز، یا کی؟ خوب یادم نیست
۴۶
اما گمانم روشنیهای فراوانی
۴۷
در خانهٔ همسایه میدیدم
۴۸
شاید چراغان بود، شاید روز
۴۹
شاید نه این بود و نه آن، باری
۵۰
بر پشت بام خانهمان، روی گلیم تر و تاری
۵۱
با پیر درختی زرد گون گیسو که بسیاری
۵۲
شکل و شباهت با زنم میبرد، غرق عرصهٔ شطرنج بودم من
۵۳
جنگی از آن جانانههای گرم و جانان بود
۵۴
اندیشهام هرچند
۵۵
بیدار بود و مرد میدان بود
۵۶
اما
۵۷
انگار بخت آورده بودم من
۵۸
زیرا
۵۹
ندین سوار پر غرور و تیز گامش را
۶۰
در حملههای گسترش پی کرده بودم من
۶۱
بازی به شیرین آبهایش بود
۶۲
با این همه از هول مجهولی
۶۳
دایم دلم بر خویش میلرزید
۶۴
گویی خیانت میکند با من یکی از چشمها یا دستهای من
۶۵
اما حریفم بیش میلرزید
۶۶
در لحظههای آخر بازی
۶۷
ناگه زنم، همبازی شطرنج وحشتناک
۶۸
شطرنج بی پایان و پیروزی
۶۹
زد زیر قهقاهی که پشتم را بهم لرزاند
۷۰
گویا مرا هم پارهای خنداند
۷۱
دیدم که شاهی در بساطش نیست
۷۲
گفتی خواب میدیدم
۷۳
او گفت: این برجها را مات کن
۷۴
خندید
۷۵
یعنی چه؟
۷۶
من گفتم
۷۷
او در جوابم خند خندان گفت
۷۸
ماتم نخواهی کرد، میدانم
۷۹
پوشیده میخندند با هم پیر بر زینان
۸۰
من سیلهای اشک و خون بینم
۸۱
در خندهٔ اینان
۸۲
آنگاه اشارت کرده سوی طوطی زردی
۸۳
کانسو ترک تکرار میکرد آنچه او میگفت
۸۴
با لهجهٔ بیگانه و سردی
۸۵
ماتم نخواهی کرد، میدانم
۸۶
زنم نالید
۸۷
آنگاه اسب مردهای را از میان کشتهها برداشت
۸۸
با آن کنار آسمان، بین جنوب و شرق
۸۹
پر هیب هایل لکه ابری را نشانم داد، گفت
۹۰
آنجاست
۹۱
پرسیدم
۹۲
آنجا چیست؟
۹۳
نالید و دستان را به هم مالید
۹۴
من باز پرسیدم
۹۵
نالان به نفرت گفت
۹۶
خواهی دید
۹۷
ناگاه دیدم
۹۸
آه گویی قصه میبینم
۹۹
ترکید تندر، ترق
۱۰۰
بین جنوب و شرق
۱۰۱
زد آذرخشی برق
۱۰۲
کنون دگر باران جرجر بود
۱۰۳
هر چیز و هر جا خیس
۱۰۴
هر کس گریزان سوی سقفی، گیرم از ناکس
۱۰۵
یا سوی چتری گیرم از ابلیس
۱۰۶
من با زنم بر بام خانه، بر گلیم تار
۱۰۷
در زیر آن باران غافلگیر
۱۰۸
ماندم
۱۰۹
پندارم اشکی نیز افشاندم
۱۱۰
بر نطع خون آلود این ظرنج رؤیایی
۱۱۱
و آن بازی جانانه و جدی
۱۱۲
در خوشترین اقصای ژرفایی
۱۱۳
وین مهرههای شکرین، شیرین و شیرینکار
۱۱۴
این ابر چون آوار؟
۱۱۵
آنجا اجاقی بود روشن مرد
۱۱۶
اینجا چراغ افسرد
۱۱۷
دیگر کدام از جان گذشته زیر این خونبار
۱۱۸
این هر دم افزون بار
۱۱۹
شطرنج خواهد باخت
۱۲۰
بر بام خانه بر گلیم تار؟
۱۲۱
آن گسترشها وان صف آرایی
۱۲۲
آن پیلها و اسبها و برج و باروها
۱۲۳
افسوس
۱۲۴
باران جرجر بود و ضجهٔ ناودانها بود
۱۲۵
و سقفهایی که فرو میریخت
۱۲۶
افسوس آن سقف بلند آرزوهای نجیب ما
۱۲۷
و آن باغ بیدار و برومندی که اشجارش
۱۲۸
در هر کناری ناگهان میشد طلیب ما
۱۲۹
افسوس
۱۳۰
انگار در من گریه میکرد ابر
۱۳۱
من خیس و خواب آلود
۱۳۲
بغضم در گلو چتری که دارد میگشاید چنگ
۱۳۳
انگار بر من گریه میکرد ابر