ماجرای دل
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
گفته بودی که بیائی، غمم از دل برود
۲
آنچنان جای گرفته است که مشکل برود
۳
پایم از قوت رفتار، فرو خواهد ماند
۴
خنک آن کس که حذر کرد، پی دل برود
۵
گر همه عمر، نداده است کسی دل به خیال
۶
چون بیاید به سر کوی تو، بیدل برود
۷
کس ندیدم که در این شهر، گرفتار تو نیست
۸
مگر آنکس که به شب آید و غافل برود
۹
ساربان! تند مران، ورنه، چنان میگریم
۱۰
که تو و ناقه و محمل، همه در گل برود
۱۱
سر آن کشته بنازم که پس از کشته شدن
۱۲
سر خود گیرد و اندر پی قاتل برود
۱۳
باکم از کشته شدن نیست، از آن میترسم
۱۴
که هنوزم رمقی باشد و قاتل برود
۱۵
گر همه عمر صبوحی خوش و شیرین باشد
۱۶
این سخن ماند ندانم که چه با دل برود