Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
ملک‌الشعرای بهار · قصاید

شمارهٔ ۱۸۴ - از زندان شاه

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین
۲
شاهی چون پهلوی به عز و به تمکین
۳
فرق بلندش دهد جمال به فرقد
۴
پر کلاهش دهد فروغ به پروین
۵
جرعه‌ای از مهر اوست چشمهٔ حیوان
۶
اخگری از قهر اوست آذر برزین
۷
قائد صد کشور است بر زبر تخت
۸
آفت صد لشکر است بر زبر زین
۹
هست دلش بستهٔ سعادت کشور
۱۰
چون دل خسرو به دام طرهٔ شیرین
۱۱
تکیه به شمشیر خویش دارد این شاه
۱۲
نی چو ملوک دگر به بالش و بالین
۱۳
زنده بدو نام‌های فرخ اجداد
۱۴
قارن و گشتسب شاه و سورن و شروین
۱۵
نفس عصامیش برنشاند به مسند
۱۶
نی ستخوان‌های خاک خوردهٔ پیشین
۱۷
شاید تخمین عزم و جزمش کردن
۱۸
قطرهٔ باران کس ار شمرد به تخمین
۱۹
گر بوزد صرصر نهیبش در باغ
۲۰
برجهد از لاله برگ، خنجر و زوبین
۲۱
ور گذرد نکهت عطایش بر دشت
۲۲
بردمد از خار خشگ‌، لاله و نسرین
۲۳
ملک ستانا، خدایگانا، شاها
۲۴
رحمی بر چاکر و ثناگر دیرین
۲۵
خشم تو بر من فرود مقدرت تست
۲۶
قدرت خود بنگر و ضعیفی من بین
۲۷
شاهین گنجشک را شکار نسازد
۲۸
عمری اگر بی‌خورش گذارد شاهین
۲۹
جرم رهی چیست تا به گوشهٔ زندان
۳۰
همچو جنایت گران بماند چندین
۳۱
چندی بودم به سمج دیگر محبوس
۳۲
همچون گنجشک‌، بستهٔ قفس کین
۳۳
آوردندم کنون به محبس بالا
۳۴
محبس بالا بتر ز محبس پایین
۳۵
هست وثاقم به روی شارع و میدان
۳۶
ناف ری و رهگذار خیل شیاطین
۳۷
چق چق پای ستور و همهمهٔ خلق
۳۸
فرفر واگون و بوق و عرعر ماشین
۳۹
تق تق نجار و دمدم حلبی‌ساز
۴۰
عربدهٔ بنز همچوکوس سلاطین
۴۱
زنگ بیسیکلت هفاهف موتوشیکلت
۴۲
زبن دو بتر طاق طاق گاری بیدین
۴۳
کاخ بلرزاند و صماخ بدرد
۴۴
چون گذرد پر ز بارکامیون سنگین
۴۵
وان خرک دوره گرد و صاحب نحسش
۴۶
هردوبهم هم صدا شوند وهم آیین
۴۷
این یک عرعر کند به یاد خریدار
۴۸
وآن یک عرعرکند چوبوید سرگین
۴۹
سیبی و آلویی و هلویی و جوزی
۵۰
گاه به بالا روند وگاه به پایین
۵۱
پیش طبقشان ترازویی و چراغی است
۵۲
کاین را لوله شکسته و آن را شاهین
۵۳
این یک گوید بیا به سیب دماوند
۵۴
آن یک گوید بیا به آلوی قزوبن
۵۵
آن یک گویدکه نیست شهد و طبرزد
۵۶
همچوهلوی رسیده‌ام‌خوش وشیرین
۵۷
لیک چه شهد و طبرزدی که در آخور
۵۸
خر نخورد زان به ضرب پتک و تبرزبن
۵۹
برلب استخر دیده‌ای که ز غوکان
۶۰
شب چه بساطی است‌، آن به‌عین بود این
۶۱
تا طبق کالشان تمام نگردد
۶۲
هیچ نبندند لب ز بخ بخ و تحسین
۶۳
انجیری تا دو دانه‌ای بفروشد
۶۴
خواند هردم هزار سورهٔ والتین
۶۵
راست چو اندر میان مجلس شورا
۶۶
بحث وتشاجر به‌حل و فصل قوانین
۶۷
بدترازین هرسه،روزنامه‌فروش است
۶۸
زبر بغل دسته دسته کاغذ چرکین
۶۹
آن یک گوید که‌های گلشن و توفیق
۷۰
مختصر واقعات قمصر و نائین
۷۱
این یک گویدکه‌ های کوشش و اقدام
۷۲
کشتن پور ملخ به خوار و ورامین
۷۳
عکس فلان کنت کاو به سال گذشته
۷۴
بسته به رم با فلانه کنتس کابین
۷۵
ناخن اگر روی مس کشند چگونه است؟
۷۶
هست صداشان جگرخراش دو چندین
۷۷
درگلوی هریکی توگویی گشته است
۷۸
تعبیه طبل سکندر و خم روئین
۷۹
از همه بدتر سر و صدای گداهاست
۸۰
کاین‌یک والنجم خواند آن‌یک یاسین
۸۱
گوید آن یک بده به نذر ابوالفضل
۸۲
یک دو سه شاهی به دست سید مسکین
۸۳
وآن دگر اندر پیاده رو به بم و زیر
۸۴
نوحه کند با نوای نازک و غمگین
۸۵
نره‌خری کج نموده پای که لنگم
۸۶
گاهی برلب دعا وگاهی نفرین
۸۷
پیرزنی چند طفل زرد نگونسار
۸۸
گرد خود افکنده همچو بوتهٔ یقطین
۸۹
یک طرف آید خروش دستهٔ کوران
۹۰
کوری خواند دعا و مابقی آمین
۹۱
آید هردم قلندر از پی درویش
۹۲
همچون تشرین که آید از پس تشرین
۹۳
وز طرفی‌ها یهوی آن زن و شوهر
۹۴
با دو سه طفل کرایه کردهٔ رشکین
۹۵
بس که هیاهوی وداد وقال ومقال است
۹۶
مرد مجامع ز هول گردد عنین
۹۷
ز اول صبح این بلا شروع نماید
۹۸
وآخر شب رفته رفته یابد تسکین
۹۹
تازه به بالین سرم قرار گرفته
۱۰۰
بانگ سگانم برآورند ز بالین
۱۰۱
هست خیابان ز هول‌، بیشهٔ ارمن
۱۰۲
بنده چو بیژن در آن و خواب چو گرگین
۱۰۳
وز در دیگر صدای پای قلاور
۱۰۴
از دل و جانم قرار برده و تمکین
۱۰۵
خوابگه‌ تنگ من بود به شب و روز
۱۰۶
از تف مرداد مه چو کامهٔ تنین
۱۰۷
گرمی مرداد مرده‌ام بدر آورد
۱۰۸
قلب اسد هم بسوخت بر من مسکین
۱۰۹
سجین گردد چو در به‌بندم و چون باز
۱۱۰
در بگشایم‌، چو محشری ز مجانین
۱۱۱
گاه ز سجین برم پناه به محشر
۱۱۲
گاه ز محشر برم پناه به سجین
۱۱۳
خواب ز چشمم به سوی هند گریزد
۱۱۴
همچو بهیم از نهیب لشکر غزنین
۱۱۵
بس که دراین تنگنای در غم و رنجم
۱۱۶
مدحت شه را به جهد سازم ترقین
۱۱۷
شاها چون من سخن‌سرای کم افتد
۱۱۸
شاهد من این چکامهٔ خوش رنگین
۱۱۹
گرچه به رنج اندرم ز قهر شهنشاه
۱۲۰
عزت شه خواهم‌ از خدای به‌ هر حین
۱۲۱
زانکه وطن‌خواهم و نجات وطن را
۱۲۲
دارم چشم از خدایگان سلاطین
۱۲۳
عرصهٔ این ملک بوده است ازین پیش
۱۲۴
از یمن و مصر و شام تا ختن و چین
۱۲۵
وز لب دانوب تا به عرصهٔ پنجاب
۱۲۶
یافته از عدل و داد و ایمان تأمین
۱۲۷
فتنهٔ یونان وتازی و مغول و ترک
۱۲۸
پست نمود این بلند کاخ نو آئین
۱۲۹
چون تو شدی جانشین کورش و دارا
۱۳۰
گشت ز تو تازه آن زمانهٔ پیشین
۱۳۱
بود وطن همچو باغ بی‌در و دیوار
۱۳۲
تاخته دزدان به میوه‌ها و ریاحین
۱۳۳
عزم تو برگرد آن کشید حصاری
۱۳۴
وز بر آن برنهاد تیغ تو پرچین
۱۳۵
بوکه ز فرتو خون تازه درآید
۱۳۶
بار دگر اندرین عروق و شرائین
۱۳۷
ملک زکف رفته بازگیری و بندند
۱۳۸
پیش سپاه تو شهرها همه آنین
۱۳۹
بنده بهار اندر آن فتوح نوا نو
۱۴۰
گشاید به تازه تازه مضامین
۱۴۱
کرده بهر ماه نو سرودی تصنیف
۱۴۲
کرده بهر سال نو کتابی‌ تدوبن
۱۴۳
گرچه خود اکنون پیاده‌ایست بر این نطع
۱۴۴
گردد از فر اصطناع تو فرز‌بن
۱۴۵
تا که جهانست شهریار جهان باش
۱۴۶
یافته کشور ز عدل و داد تو تزئین
۱۴۷
رایت عزت به اوج مهر فرو کوب
۱۴۸
لکهٔ ذلت ز چهر ملک فرو چین
۱۴۹
تا ز دل و جان بپاس جان تو گویند
۱۵۰
مردم ایران دعا و جبریل آمین

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.