شمارهٔ ۱۸۵ - فتح دهلی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دو چیز است شایسته نزدیک من
۲
رفیق جوان و رحیق کهن
۳
رفیق جوان غم زداید ز دل
۴
رحیق کهن روح بخشد به تن
۵
رفیقی به شایستگی مشتهر
۶
رحیقی به بایستگی ممتحن
۷
جوانی نه بر دامنش گرد ننگ
۸
شرابی نه در صافیش درد دن
۹
نهاده بطی باده در پیش روی
۱۰
کشیده یکی مرغ بر بابزن
۱۱
بخور باده اکنون که گشت سپهر
۱۲
نزاید جز از انقلاب و فتن
۱۳
بخوان شعر و اخبار کشور مخوان
۱۴
بزن چنگ و لاف سیاست مزن
۱۵
نگه کن کز انفاس اردیبهشت
۱۶
ببالیده در باغ، سرو و سمن
۱۷
از آن تند باران دوشینه بار
۱۸
بهشتی شد امروز طرف چمن
۱۹
به ویژه که رخشنده مهر سپهر
۲۰
به میغی تنک درکشیده است تن
۲۱
چنان کز پس توری آبگون
۲۲
نماید تن خویش معشوق من
۲۳
به تن، کوه خارا کفن کرده بود
۲۴
ازآن بهمنی تند برف کشن
۲۵
کنون زنده شد زآسمانی فروغ
۲۶
یکی نیمه تن برکشید ازکفن
۲۷
فرو ریزد اردیبهشتی نسیم
۲۸
به باغ و براغ و به دشت و دمن
۲۹
به باغ و به راغ آستینهای گل
۳۰
به دشت و دمن عقدهای پرن
۳۱
به شاخ گل نو، درآویخت باد
۳۲
بدریدش آن ایزدی پیرهن
۳۳
برهنه شد و شرمش اندر گرفت
۳۴
رخش سرخ شد برسرانجمن
۳۵
خزیده در آغوش سرو بلند
۳۶
به شوخی، ستاک گل نسترن
۳۷
چو دوشیزهای سرخ کرده رخان
۳۸
به پیچیده بر عاشق خویشتن
۳۹
بر آن شمعدانی نگر کش بود
۴۰
زپیروزه شمع و ز مرجان لگن
۴۱
میان لگن شمع مانده خموش
۴۲
لگن تافته چون سهیل یمن
۴۳
بپوشد همی کوهسار کبود
۴۴
به ابر سیه شامگاهان بدن
۴۵
بر او بروزد شهریاری هبوب
۴۶
خروشان شود ابر ژاله فکن
۴۷
بجنبد همی کهربایی درخش
۴۸
بغرد همی تندر بانگزن
۴۹
تو گویی خروش زمانه است این
۵۰
ز جنبیدن تیغ شاه زمن
۵۱
جهاندار نادر شه تیزچنگ
۵۲
خدیو عدو بند لشکرشکن
۵۳
به کردارهای گزین مشتهر
۵۴
به پیکارهای قوی مفتتن
۵۵
نه پهلوی او سیر دیده دواج
۵۶
نه چشمان او سیر دیده وسن
۵۷
چولشکربخسبید خسبد ملک
۵۸
نهاده تبرزین به زیر ذقن
۵۹
زگردان جز اوکیست کاندر وغا
۶۰
برد حمله باگرزهٔپنج من
۶۱
ز شاهان جز او کیست کز موزهاش
۶۲
دمد جو، ز ناسودن و تاختن
۶۳
به رکضت بود پیش تاز سپاه
۶۴
به فترت رود پیش باز فتن
۶۵
چو دریا، دلی در برش مختفی
۶۶
جهانجوی عزمی درو مختزن
۶۷
در آن تیره عهدی کز افغان و روم
۶۸
در ایران فغان خاست از مرد و زن
۶۹
ببرد از ارس تا به مازندران
۷۰
سپاه «اورس» چون یکی راهزن
۷۱
خراسان ز محمود شد تار و مار
۷۲
گشن لشگری کرد او انجمن
۷۳
ز یک سو به کف کرده توران سپاه
۷۴
ز آمویه تا رودبار تجن
۷۵
شده پادشه کشته در اصفهان
۷۶
شه نو به درد و بلا مفترن
۷۷
در این ساعت ازکوهسارکلات
۷۸
برآمد یکی نعرهٔ کوهکن
۷۹
فرشته فرود آمد از آسمان
۸۰
گرفته عنان یکی پیلتن
۸۱
پس پشت او لشگری شیردل
۸۲
همه آهنین چنگ و روئینه تن
۸۳
فرشته عنانش رهاکرد وگفت
۸۴
به نام ایزد ای نادر ممتحن
۸۵
برو کت نهبینیم هرگز حزین
۸۶
بچم کت مبیناد هرگز حزن
۸۷
به یک رکضت اینک خراسان بگیر
۸۸
سپس بر سپاه سپاهان بزن
۸۹
به ترکان یکی حمله آورگران
۹۰
به خونخواهی رزمگاه پشن
۹۱
ترا گفت یزدان که بستان خراج
۹۲
ز شام و حلب تاختا و ختن
۹۳
نه پیچید صاحبقران بزرگ
۹۴
ز پیمان افرشتهٔ مؤتمن
۹۵
بکوشید و پیکارها کرد صعب
۹۶
ز بیگانگان کرد صافی وطن
۹۷
به دنبال افغان سوی قندهار
۹۸
شد و کرد بنگاهشان مرغزن
۹۹
شنید آن که دارای دهلی کند
۱۰۰
از افغان حمایت به سر و علن
۱۰۱
از اینرو پی دفع آنان کشید
۱۰۲
به غزنین و کابل سپاهی کشن
۱۰۳
به دهلی بریدی فرستاد و راند
۱۰۴
سخن زان گروه گسسته رسن
۱۰۵
که اینان گروهی خیانتگرند
۱۰۶
ستم کرده بر خاندانی کهن
۱۰۷
همه خونی و دزد و بیدولتند
۱۰۸
ندارند چندان بها و ثمن
۱۰۹
که دارای دهلی دهدشان به مهر
۱۱۰
پناه و، نگهدارد از خشم من
۱۱۱
بدان نامهها پاسخی شاه هند
۱۱۲
نداد و برافزود بر سوء ظن
۱۱۳
به ره بر بکشتند ده تن رسول
۱۱۴
به دهلی ببستند هم چند تن
۱۱۵
ندیدند فرجام آن کار زشت
۱۱۶
کشان چشم بربسته بود اهرمن
۱۱۷
توگفتی بنازند از آن تنگ سخت
۱۱۸
که خیبر بود نامش اندر زمن
۱۱۹
ندانست کان چنگ خیبر گشای
۱۲۰
کند تنگ خیبر تلال و دمن
۱۲۱
شهنشه سوی تنگ خیبر کشید
۱۲۲
به راهی کزان دیو جستی به فن
۱۲۳
دوکوه از دو سو سرکشیده به میغ
۱۲۴
میان رو دو راه از لب آبگن
۱۲۵
رهی چون ره مورچه بر درخت
۱۲۶
نشیب و فرازش شکن در شکن
۱۲۷
به تنگ اندرون صوبهداران هند
۱۲۸
کمین کرده با لشکری تیغزن
۱۲۹
ز افغان و هندی و پیشاوری
۱۳۰
تنیده بهر گوشه، چون کارتن
۱۳۱
همه نیزهدار و گروهه گذار
۱۳۲
همه ناوکانداز و زوبینفکن
۱۳۳
شهنشه بغرید و افکند رخش
۱۳۴
چو در رزم هاماوران، تهمتن
۱۳۵
فرو ریختند از تف قهر شاه
۱۳۶
چو پوسیده کاخ از تف بومهن
۱۳۷
چو شاهنشه از تنگ خیبر گذشت
۱۳۸
ز دهلی عزا خانه شد تا دکن
۱۳۹
به خیبر عزا خاست چون کنده شد
۱۴۰
در خیبر از بازوی بوالحسن
۱۴۱
سپه را به پیشاور اندر گذاشت
۱۴۲
ازو کشته پنجاب بیتالحزن
۱۴۳
به لاهور در، صوبه داری که بود
۱۴۴
به برگشتگی طالعش مرتهن
۱۴۵
دمان بر لب آب «زاوی» گرفت
۱۴۶
سر ره بر آن سیل بنیاد کن
۱۴۷
ز یک حملهٔ لشگر شهریار
۱۴۸
بجست و امان خواست چون بیوهزن
۱۴۹
ز پنجاب خسرو به دهلی شتافت
۱۵۰
مدد خواسته ز ایزد ذوالمنن
۱۵۱
به خسرو ز دهلی رسید آگهی
۱۵۲
که دشمن بود جفت رنج و محن
۱۵۳
ز دهلی سپه برکشید و نشست
۱۵۴
به «کرنال» چون اشتر اندر عطن
۱۵۵
بگرد اندرش مرد سیصدهزار
۱۵۶
ز ترکان و از مردم برهمن
۱۵۷
بگرد سپه توپهای بزرگ
۱۵۸
رده بسته چون بارهای از چدن
۱۵۹
ازبن مژده خسرو چنان راند تفت
۱۶۰
که تازد سوی حجله زیبا ختن
۱۶۱
سپیده سپه برگرفت و رسید
۱۶۲
نماز دگر بر سر انجمن
۱۶۳
ز لشگر جهان دید یکسر سیاه
۱۶۴
به پولاد آکنده دشت و دمن
۱۶۵
زیک سو صف پیل جنگی چنانک
۱۶۶
تناور درختی ز آهن غصن
۱۶۷
ز یکسو صف توپ کهسارکوب
۱۶۸
به اوبار جان برگشاده دهن
۱۶۹
نیاسوده از ره برانگیخت اسب
۱۷۰
به چنگ اندرش گرز خارا شکن
۱۷۱
بجوشید هندی چو مور و ملخ
۱۷۲
برآورد آوا چو زاغ و زغن
۱۷۳
ولی شه فرو خورد و کردش خموش
۱۷۴
توگفتی چراغی است بر بادخن
۱۷۵
به یک ساعت از خون هندی سپاه
۱۷۶
زمین لعل شد چوعقیق یمن
۱۷۷
پس از ساعتی جنگ زنهار خواست
۱۷۸
محمد شه از خسرو ممتحن
۱۷۹
شهش داد زنهار و بنواختش
۱۸۰
پذیره شدش در بر خویشتن
۱۸۱
پس از جنگ «کرنال» شد با سپاه
۱۸۲
به دهلی، شهنشاه والا سنن
۱۸۳
به دهلی شبانگه عیان گشت عذر
۱۸۴
ز ترکان و از پیروان وثن
۱۸۵
بکشتند برخی از ایران سپاه
۱۸۶
که اندر سراها گزیده وطن
۱۸۷
دگر روز از هیبت قهر شاه
۱۸۸
بسا سر که دور اوفتاد از بدن
۱۸۹
نگه کن کزین پس شهنشه چه کرد
۱۹۰
ز مردی بر آن شاه دور از فطن
۱۹۱
بدو کشور و تاج بخشید و خویش
۱۹۲
به ایران گرایید بیلا ولن
۱۹۳
فری آن تن سخت و عزم درست
۱۹۴
فری آن دل پاک و خوی حسن
۱۹۵
شها چون تو شاهی جوانبخت و راد
۱۹۶
ندید و نهبیند جهان کهن
۱۹۷
گوارنده بادت هدایای هند
۱۹۸
ز تخت و ز تاج و ز تیغ و مجن
۱۹۹
ز یاقوت رخشان و الماس پاک
۲۰۰
ز لولوی عمان و در عدن
۲۰۱
همان دیبه و گوهر و زر و سیم
۲۰۲
به تخت و به تنگ و به رطل و به من
۲۰۳
به ایران زمین رحمت آورکه هست
۲۰۴
ز تو زنده چون شیرخوار از لبن
۲۰۵
همان کس که در وقعت اصفهان
۲۰۶
شمیدی به پیش عدو چون شمن
۲۰۷
کنون در رکاب تو از فر تو
۲۰۸
درد چرم بر پیل و بر کرگدن
۲۰۹
ستودمت نادیده بعد از دو قرن
۲۱۰
چو مر مصطفی را اویس بس قرن
۲۱۱
ز بیداد گردون و جور جهان
۲۱۲
دلم گشته چون چشمهٔ پر وزن
۲۱۳
نگفت و نگوبد کس از شاعران
۲۱۴
بهنجار این پهلوانی سخن
۲۱۵
الا تا به نیسان نشید هزار
۲۱۶
به گوش آید از شاخهٔ نارون
۲۱۷
قدت باد یازان چو سرو سهی
۲۱۸
رخت باد خرم چوبرک سمن
۲۱۹
بکوش و بتاز و بگیر و ببخش
۲۲۰
بپای و ببال و بنوش و بدن