شمارهٔ ۱۹۴ - سردسیر درکه
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چون اوج گرفت مهر از سرطان
۲
بگشاد تموز چون شیر دهان
۳
شد خشک به دشت آن سبزهٔ خرد
۴
شد پست به کوه آن برف کلان
۵
شد توت سپید و انگور رسید
۶
وان توت سیاه آمد به دکان
۷
شد گرم هوا شد تفته زمین
۸
زبن بیش به شهر ماندن نتوان
۹
امسال مراست رای درکه
۱۰
کانجا ز فضول خالی است مکان
۱۱
با چند رفیق همراز و شفیق
۱۲
هم نادرهسنج هم قاعدهدان
۱۳
طی شد مه تیر شد نامیه پیر
۱۴
لیکن درکه است سرسبز و جوان
۱۵
جایی است نزه باغی است فره
۱۶
کوهی است بلند آبی است روان
۱۷
زین خطه بهار بیرون نرود
۱۸
چه فصل تموز چه فصل خزان
۱۹
گویی که همی این ناحیه را
۲۰
بگزیده بهار از جمله جهان
۲۱
من هم نروم زینجا که نرفت
۲۲
ادربس نبی از باغ جنان
۲۳
از لطف هواش گویی که کسی
۲۴
پاشیده به خاک آب حیوان
۲۵
سبز است هنوز خوشه به قصیل
۲۶
وز گندم شهر ما ساخته نان
۲۷
هم توت سیاه هم توت سپید
۲۸
پیداست هنوز بر تود بنان
۲۹
آن توت سپید بر شاخ درخت
۳۰
چون خیل نجوم برکاهکشان
۳۱
وان توت سیاه در پیش نظر
۳۲
چون غالیهها در غالیهدان
۳۳
انبوه درخت هنگام نسیم
۳۴
چون نیزهوران هنگام طعان
۳۵
باغ از برباغ بر رفته چنانک
۳۶
از زمردسبز، کان از برکان
۳۷
دیدم شب دوش کافروخته شمع
۳۸
میسوخت ولی خشکش مژگان
۳۹
گفتم ز چه رو حیران شدهای
۴۰
رقصی بنمای اشکی بفشان
۴۱
گفتا که چنان مستم ز هوا
۴۲
کم بیخبر است قالب ز روان
۴۳
زبنجا بسوی سرچشمهٔ رود
۴۴
صعب است مسیر، هولاست مکان
۴۵
از ریزش کوه غلطیده به زیر
۴۶
احجار عظیم همچون هرمان
۴۷
جوزات فتد در زیر قدم
۴۸
چون برگذری از دوکمران
۴۹
آنهفت غدیر چون هفت صدف
۵۰
بسد به کنار گوهر به میان
۵۱
کارا ز فراز ریزد به نشیب
۵۲
آرام و خموش لرزان و نوان
۵۳
چون پش سییدکش شانه زنند
۵۴
از زبر زنخ تا پیش دو ران
۵۵
بنگرکه چسان ببرید و شکافت
۵۶
کارای حقیر خارای کلان
۵۷
زبن تنگدره چون برگذری
۵۸
زی تنگ بند راهی است نهان
۵۹
با دید شود اندر سر راه
۶۰
کانی چو شبه بیحد کران
۶۱
خطی سیه از دو سوی دره
۶۲
پیوسته بهم همچون دوکمان
۶۳
این کشور ماست کان زر و نیست
۶۴
مردی که کشد این نقد ز کان
۶۵
*
۶۶
*
۶۷
آن غرش آب کز سنگ سیاه
۶۸
ریزد به نشیب جوشان و دمان
۶۹
گوبی که مگر همنعره شدند
۷۰
در بیشهٔ تنگ شیران ژیان
۷۱
یا از برکوه غلطند به زبر
۷۲
با غرش رعد صد سنگ گران
۷۳
در هر قدس تا منبع رود
۷۴
صد چشمهٔ عذب دارد جریان
۷۵
زنجیر قلل پیوسته به هم
۷۶
والبرز عظیم پیدا ز کران
۷۷
پیچیده بر او چون شارهٔ سبز
۷۸
انبوه درخت از دیر زمان
۷۹
البرز شدست گوبی علوی
۸۰
کز شارهٔ سبز بربسته میان
۸۱
آن پارهٔ برف بر تیغهٔ کوه
۸۲
چون سیم سپید بر جزع یمان
۸۳
*
۸۴
*
۸۵
برگشتم از آن کافتاد مرا
۸۶
از رفعت جای در سر دوران
۸۷
ناگه بدمید ماه از برکوه
۸۸
کاهیده ز نور یک نیمهٔ آن
۸۹
چونان که به رقص پوشیده شود
۹۰
یک نیمه ز زلف رخسار بتان
۹۱
بیرود و سرود بیجام شراب
۹۲
منزلگه ماست چون کورستان
۹۳
یارب بفرست یارب بفرست
۹۴
مولی برسان مولی برسان
۹۵
زان شیشهٔ می زان تیشهٔ غم
۹۶
زان بیشهٔ حال زان ریشهٔ جان
۹۷
ای چرخ مرا بیباده مخواه
۹۸
وای دوست مرا بیبوسه ممان
۹۹
نینی نه رواستمی بهر چراست
۱۰۰
می بیخ هواست می اصل هوان
۱۰۱
می خانه کناستدانشفکناست
۱۰۲
آسیب تن است وآزار روان
۱۰۳
خنیاگر ماست این بلبل مست
۱۰۴
نوشین می ماست این آب روان
۱۰۵
از جلوهٔ کوه شو مست که هست
۱۰۶
هر منظرهاش فردوسنشان
۱۰۷
بنگرکه چسان شد مست هزار
۱۰۸
بینشاهٔ می بی کیف دخان
۱۰۹
گر از ره طبع سرمست شوی
۱۱۰
ز آسیب خمار نفتی به زیان
۱۱۱
این پند من است هرچند بود
۱۱۲
مشکل به عمل آسان به زبان
۱۱۳
گر ز امر منش سر بر نزدی
۱۱۴
مردم نشدی مقهور غمان
۱۱۵
غم چیره بهخلق زان شد که نمود
۱۱۶
بهمان ز سفه تقلید فلان
۱۱۷
اقلیم و هوا پوشاک و غذا
۱۱۸
اصلیست درست درسیست روان
۱۱۹
بیمار شوی گر از ره جهل
۱۲۰
در جده خوری قوت همدان
۱۲۱
وآن را که به طبع رد کرد منش
۱۲۲
گر قصد کنی بد بینی از آن
۱۲۳
پر فتنه مشو بر صنع بشر
۱۲۴
کاین گفت چنین و آن کرد چنان
۱۲۵
کز صنع بشر بازست و دراز
۱۲۶
بر فرق زمین دست حدثان
۱۲۷
دردا که بشر شد سخرهٔ نفس
۱۲۸
وز علم نهاد دامی به جهان
۱۲۹
ازطبع و منش برگشت و فتاد
۱۳۰
از راه یقین در بند کمان
۱۳۱
شد علم فزون لیکن بنکاست
۱۳۲
نز بخل بخیل نز جبن جبان
۱۳۳
جنگی که پریر گیتی بگرفت
۱۳۴
ناداده کسی در دهر نشان
۱۳۵
نه برده چنو این پشت زمین
۱۳۶
نه دیده چنو این چرخ کیان
۱۳۷
آن خون که بریخت این نیمهٔ قرن
۱۳۸
هرگز بنریخت در چند قران
۱۳۹
ایراک ز علم ثروت طلبند
۱۴۰
نه لذت روح نه رامش جان