ملک‌الشعرای بهار · غزلیات

شمارهٔ ۷۱

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
درگوش دارم این سخن از پیر می‌فروش
۲
کای طفل بر نصیحت پیران بدار گوش
۳
خواهی که خنده سازکنی چون غرابه خند
۴
خواهی که باده نوش کنی چون پیاله نوش
۵
کآن یک‌هزار خنده نموده است و دیده تر
۶
وین یک‌هزار جرعه کشیدست و لب خموش
۷
پوشیده می بنوش که سهل است این خطا
۸
با رحمت خدای خطابخش جرم‌پوش
۹
بر دوش اگر سبوی می آری به خانقاه
۱۰
بهتر که بار منت دونان کشی به دوش
۱۱
زاهدکه دین فروشد و دنیا طلب کند
۱۲
او را کجا رسد که کند عیب می‌فروش
۱۳
روزی دوکاستین مرادت بود به‌دست
۱۴
در باب قدر صحبت رندان ژنده‌پوش
۱۵
یاری و باده‌ای وکتابی وگوشه‌ای
۱۶
گر دست داد پای به دامان کش و مکوش
۱۷
گر دین و عقل نیست مرا زاهدا مخند
۱۸
ور تاب وهوش نیست مرا ناصحا مجوش
۱۹
کانجا که عشق خیمه زند نیست عقل و دین
۲۰
وآنجاکه یار جلوه کند نیست تاب و هوش
۲۱
ای مهربان طبیب چه پرسی ز حال من‌؟‌!
۲۲
چون است حال رند قدح گیر جرعه‌نوش
۲۳
پارینه مست بودم و دوشینه نیز مست
۲۴
وامسال‌ همچو پارم و امروز همچو دوش
۲۵
خیز ای بهار عذرگناهان رفته خواه
۲۶
زان پیشترکه مژدهٔ رحمت دهد سروش

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.