ملک‌الشعرای بهار · مثنویات

شمارهٔ ۴۶ - به یاد عشقی

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
شبی‌چشم کیوان ز فکرت نخفت
۲
دژم گشته از رازهای نهفت
۳
نحوست زده هاله برگرد اوی
۴
رده بسته ناکامیش پیش روی
۵
دریغ و اسف از نشیب و فراز
۶
ز هر سو بر او ره گرفتند باز
۷
سعادت ز پیشش گریزنده شد
۸
طبیعت ازو اشگ ریزنده شد
۹
فرشته خروشان برفته ز جای
۱۰
تبسم کنان دیو پیشش به‌پای
۱۱
بجستیش برق نحوست ز چشم
۱۲
ازو منتشر کینه و کید و خشم
۱۳
چو دیوانگان سر فرو برد پیش
۱۴
همی‌ چرخ زد گرد بر گرد خویش
۱۵
هوا گشت تاریک از اندیشه‌اش
۱۶
از اندیشه‌اش شوم‌تر، پیشه‌اش
۱۷
دژم کرد بهری ز افلاک را
۱۸
سیه کرد آن گوهر پاک را
۱۹
درون دلش عقده‌ای زهردار
۲۰
بپیچید و خمید مانند مار
۲۱
زکامش برون جست مانند دود
۲۲
تنوره‌زنان‌، شعله‌های کبود
۲۳
که پیچید تا بامدادان به‌ درد
۲۴
به ناخن بر و سینه را چاک کرد
۲۵
چو آبستنان‌ نعره‌ها کرد سخت
۲۶
جداگشت‌از او خون و‌ خوی‌ لخت‌لخت
۲۷
به دلش اندرون بد غمی آتشین
۲۸
بر او سخت افشرده چنگال کین
۲۹
یکی خنجر از برق بر سینه راند
۳۰
به‌برق آن نحوست ز دل برفشاند
۳۱
رها گشت کیوان هم اندر زمان
۳۲
از آن شوم سوزندهٔ بی‌امان
۳۳
سیه گوهر شوم بگداخته
۳۴
که برقش ز کیوان جدا ساخته
۳۵
ز بالا خروشان‌ سوی خاک تاخت
۳۶
به ‌خاک ‌آمد و جان‌ عشقی گداخت
۳۷
جوانی دلیر و گشاده زبان
۳۸
سخنگوی و دانشور و مهربان
۳۹
به بالا بسان یکی زاد سرو
۴۰
خرامنده مانند زیبا تذرو
۴۱
گشاده دل و برگشاده جبین
۴۲
وطن‌خواه و آزاد و نغز و گزین
۴۳
نجسته هنوز از جهان کام خویش
۴۴
ندیده به‌ واقع سرانجام خویش‌
۴۵
نکرده دهانی خوش از زندگی
۴۶
نگردیده جمع از پراکندگی
۴۷
نگشته دلش بر غم عشق چیر
۴۸
نخندیده بر چهر معشوق سیر
۴۹
چو بلبل نوایش همه دردناک
۵۰
گریبان‌ بختش چو گل ، چاک‌ چاک
۵۱
هنوزش نپیوسته پر تا میان
۵۲
نبسته به شاخی هنوز آشیان
۵۳
به شب خفته برشاخه ی آرزو
۵۴
سحرگاه با عشق در گفتگو
۵۵
که‌ از شست کیوان‌ یکی تیر جست
۵۶
جگرگاه مرغ سخنگوی خست
۵۷
ز معدن جدا گشت سربی سیاه
۵۸
گدازان چو آه دل بی گناه
۵۹
ز صنع‌ بشر نرم چون موم شد
۶۰
سپس سخت چون بیخ زقوم شد
۶۱
بمد بَر فرو رفت و گردن کشید
۶۲
یکی دوزخی زیر دامن کشید
۶۳
چو افعی به‌ غاری‌ درون جا گرفت
۶۴
به دل کینهٔ مرد دانا گرفت
۶۵
نگه کرد هر سو به خرد و کلان
۶۶
به تیره‌دلان و به روشن‌دلان
۶۷
به سردار و سالار و میر و وزیر
۶۸
به اعیان و اشراف و خرد و کبیر
۶۹
دربغ آمدش حمله آوردنا
۷۰
به قلب سیه‌شان گذر کردنا
۷۱
نچربید زورش به زورآوران
۷۲
بجنبید مهرش با ستمگرن
۷۳
ز ظالم بگردید و پیمان گرفت
۷۴
سوی کاخ مظلوم جولان گرفت
۷۵
سیه بود و کام از سیاهی نیافت
۷۶
به سوی سپیدان رخ از رشگ تافت
۷۷
به قصد سپیدان بیفراشت قد
۷۸
سیه‌رو برد بر سپیدان حسد
۷۹
ز دیوار عشقی درین بوم و بر
۸۰
ندید ایچ دیوار کوتاه‌تر
۸۱
بر او تاختن برد یک بامداد
۸۲
گل عمر او چید و بر باد داد
۸۳
به ما داد گیتی صلای نبرد
۸۴
جهان تنگ شد بر خردمند مرد
۸۵
زبان سخنور به تیغ جفا
۸۶
چو سوسن برآورده شد از قفا
۸۷
وزارت گروه سپاهی گرفت
۸۸
گدا پویهٔ پادشاهی گرفت
۸۹
از این ناکسان شد وزارت تباه
۹۰
وزین ناکسان گشت فاسد سپاه
۹۱
به کاغذ بدل شد کلاه مهی
۹۲
نگون گشت دیهیم شاهنشهی
۹۳
شه ناسزاوار از ایران گریخت
۹۴
به‌ خاک‌ آب‌ دیهیم‌ و اورنگ ریخت
۹۵
از او ناسزاوارتر جای او
۹۶
همی خوست گیرد به یاسای او
۹۷
به بنگاه کی تاخت دیو سفید
۹۸
دژم گشت رخسار تابنده شید
۹۹
ز افسون دیو مازندران
۱۰۰
وطن تیره شد ازکران تاکران
۱۰۱
برآمد یکی تندباد از جنوب
۱۰۲
یکی سیل برخاست‌ کاشانه کوب
۱۰۳
زکوه سیه برشد ابری سیاه
۱۰۴
بپوشید رخسار خورشید و ماه
۱۰۵
زمانه برانگیخت اهریمنی
۱۰۶
به تن کردش‌ از خودسری جوشنی
۱۰۷
بنوشاندش از جام نخوت نبید
۱۰۸
سیه بود و کردش به حیلت سپید
۱۰۹
بپیمود از آن تلخ می جام‌، شست
۱۱۰
چو شد مست‌ داد‌ش ‌عمودی به‌ دست
۱۱۱
بدوگفت مردم ندیم تواند
۱۱۲
همه بندگان قدیم تواند
۱۱۳
کسی کز تو بدگوید آن بد مباد
۱۱۴
بداندیش تو در جهان خود مباد
۱۱۵
بر او خواند مهرورز شاهنشهان
۱۱۶
مهان کامدند از قفای مهان
۱۱۷
بجنبید با نخوت وکبریا
۱۱۸
به مغز اندرش کرم ماخولیا
۱۱۹
که بر سر نهد تاج در قرن بیست
۱۲۰
نشیند بر اورنگ سالی دویست
۱۲۱
نژادی پدید آرد از خودسران
۱۲۲
به آیین دیوان مازندران
۱۲۳
به‌عهدی که قیصر بود خاکسار
۱۲۴
شه روس را تن شود پارپار
۱۲۵
به‌سر تاج گیتی خدایی نهد
۱۲۶
ز نو تخمهٔ پادشاهی نهد
۱۲۷
درین پویه دیو دژم بردمید
۱۲۸
سیه گشت ازو روزگار سپید
۱۲۹
به‌ مردم‌ درآویخت ‌چون‌ پیل مست
۱۳۰
یکی تیغ زهر آبداده به‌ دست
۱۳۱
چو خر دُم علم کرد در بوستان
۱۳۲
لگدکوب شد کشتهٔ دوستان
۱۳۳
گهی جفته زد، گاه سرگین فکند
۱۳۴
گهی سر فرو برد و چیزی بکند
۱۳۵
لگد کرد و بشکست‌ و افکند و ریخت
۱۳۶
گلوی گل تازه از تن گسیخت
۱۳۷
یکی تازه گل اندر آن باغ بود
۱۳۸
به بیغارهٔ خر زبان برگشود
۱۳۹
هنوزش ز خر بود بر لب نوا
۱۴۰
که خر سر فروبرد و کندش ز جا
۱۴۱
گل عاشقی بود و عشقیش نام
۱۴۲
به‌ عشق وطن خاک شد والسلام
۱۴۳
نمو کرد و بشکفت‌ و خندید و رفت
۱۴۴
چو گل‌،‌ صبحی‌ از زندگی‌ دید و رفت

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.