ملک‌الشعرای بهار · مثنویات

شمارهٔ ۴۷ - کلبه بینوا!

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
به زیر درختان بی‌برگ و بر
۲
به زانو نهاده یکی کلبه سر
۳
کهن کلبه‌ای چفته و گوژپشت
۴
نمایندهٔ روزگار درشت
۵
شده پشتش از بار ییری دوتا
۶
ستون زیر سقفش به جای عصا
۷
به‌‌بر کرده از صنعت کار تن
۸
یکی زشت خاکستری پیرهن
۹
فرو برده دست دی و بهمنش
۱۰
در آهار یخ کهنه پیراهنش
۱۱
ز دیواره‌اش خاک‌ها ریخته
۱۲
یکی خاکدان گردش انگیخته
۱۳
دربچه به لب بسته قفل سکوت
۱۴
بر آن قفل مهری زده عنکبوت
۱۵
درش رسم خاموشی آموخته
۱۶
دو لب چفت بر یکدگر دوخته
۱۷
چو پیر اشتری لفچه آویخته
۱۸
وز اندام او موی‌ها ریخته
۱۹
فکنده برآن اشتر پشت ریش
۲۰
خرابی همه بار سنگین خویش
۲۱
سوی حفرهٔ نیستی خم شده
۲۲
به قربانگه مرگ زانو زده
۲۳
تو گویی که هست آن نهفته مغاک
۲۴
یکی کهنه کوری دمیده ز خاک
۲۵
ز دهلیز آن جایگاه ندم
۲۶
بود یک قدم تا سرای عدم
۲۷
گیاهان دشتی به فصل بهار
۲۸
دمیده فراوان در آن رهگذار
۲۹
ز تاریکی سینه‌اش نرم‌نرم
۳۰
برآید همی میغگون آه گرم
۳۱
دمی خیزد از روزنش هر زمان
۳۲
چو در سخت‌سرما،‌ بخار از دهان
۳۳
از آن کلبه‌، پیچیده دودی سفید
۳۴
برآید به مانند پیچ کلید
۳۵
رود تا گشاید در آن داوری
۳۶
ز گوش سموات قفل کری
۳۷
به مانند دود دل مستمند
۳۸
که گیرد گذر بر سپهر بلند
۳۹
سبک روح پیکی از آن گور پست
۴۰
شتابد سوی کبریایی نشست
۴۱
کزان روح مطرود کلبه‌نشین
۴۲
به یزدان پیامی برد آتشین
۴۳
بدو گوید ای داور هور و ماه
۴۴
رهانندهٔ گرفه اا کار از گناه
۴۵
در ین کلبه روحی فکار اندر است
۴۶
زنی رانده از روزگار اندر است
۴۷
پریشیده از بیکسی موی او
۴۸
دو نوزاد خفته به زانوی او
۴۹
ز دو نرگسش ژاله بارد همی
۵۰
دو دستش به رخ لاله کارد همی
۵۱
نخستین شکم تو أمان زاده است
۵۲
نرینه دو آرام جان زاده است
۵۳
پدر مادرش هر دوان رفته‌اند
۵۴
در آن تل نزدیک ده خفته‌اند
۵۵
جوانی که شوی عزیز وبست
۵۶
به زندان درون اشگ ریز وی است
۵۷
چو خرمن به مرداد مه گردگشت
۵۸
یکی عامل از شهر آمد به‌دشت
۵۹
به‌تندی برافزود و ز آزرم کاست
۶۰
خراج نود ساله زان بوم خواست
۶۱
دواج نوین جست وگستردنی
۶۲
ز مرغ و بره گونه گون‌خوردنی
۶۳
یخ و آب‌ لیموی شیراز خواست
۶۴
می و رود ویارخوشآواز خواست
۶۵
کشاورز مسکین شگفت آمدش
۶۶
بخندید و خوش‌داستانی‌زدش
۶۷
که در خانهٔ خرس انگور و سیب
۶۸
نیابی‌، مده خویشتن را فریب
۶۹
جوین کاک‌وکشکینه‌وشیر و ماست
۷۰
درین ده خوراک گوارای ماست
۷۱
چو مهمان ناخوانده آید به من
۷۲
بود خرجش از مطبخ خویشتن
۷۳
که گر گوسپندیست‌،‌سرمایه‌راست
۷۴
وگر ماکیانی بود، خایه‌راست
۷۵
رود گندم و روغن و سیب و به
۷۶
به خرج خراج و خداوند ده
۷۷
بر این بیزبانان شبانی کنیم
۷۸
ز محصولشان زندگانی کنیم
۷۹
شکالی اگر ماکیانی برد
۸۰
چنانست کز ما جوانی برد
۸۱
دگر این که ما بی‌خبر بوده‌ایم
۸۲
نزول تو از پیش نشنوده‌ایم
۸۳
مگر چون تو مهمان والانژاد
۸۴
که بر دیدگان بایدت جای داد
۸۵
عروسی نوست اندرین سرزمین
۸۶
که بسترش پاکست و بالش نوین
۸۷
جوانیست شوهرش پاکیزه‌روی
۸۸
بفرمای و بنشین به مشکوی اوی
۸۹
ز هر چیزکاینجا فراهم شود
۹۰
بیاریم تا دلت خرم شود
۹۱
به پیشش یکی خوان نهادندگرم
۹۲
در او بره و مرغ و نان‌های نرم
۹۳
بداندیش‌زآنان‌می‌وجام‌خواست
۹۴
چو می درنیامد به ‌دشنام‌ خواست
۹۵
بزد پای بر خوانچهٔ خوردنی
۹۶
بیالود از آن فرش و گستردنی
۹۷
بغرید بر میزبانان چو دیو
۹۸
برآورد از آن بوم و برزن غریو
۹۹
گریبان داماد را بردرید
۱۰۰
زن تازه را چادر از سر کشید
۱۰۱
جوانمرد را تاب خواری نماند
۱۰۲
زدش سیلیئی چند و از در براند
۱۰۳
بد اندیش از آن بوم‌ برگشت تفت
۱۰۴
پی چاره‌جویی سوی شهر رفت
۱۰۵
کمان جفا را بزه کرد راست
۱۰۶
بزد تیر بر قلب هر کس که خواست
۱۰۷
به نزد رئیس اداره دوید
۱۰۸
ز مژگانش اشگ دروغین چکید
۱۰۹
بدو گفت چون در فلان بوم پای
۱۱۰
نهادم که فرمانت آرم بجای
۱۱۱
جوانی به پیکارم آمد چو گرک
۱۱۲
بر او گرد گشتند خرد و بزرگ
۱۱۳
سقط گفت بر شهر و بر شهریار
۱۱۴
به میر و وزیر و سران دیار
۱۱۵
مرا راند از آن‌ ده ‌به ‌چوب ‌و به ‌سنگ
۱۱۶
هم ‌اندر نهان داشت حاضر تفنگ
۱۱۷
من از بیم غوغا و خون‌ ریختن
۱۱۸
برون تاختم گرم از آن انجمن
۱۱۹
برآنم که در چاره چستی کنی
۱۲۰
عدو سخت گردد،‌ چو سستی کنی
۱۲۱
رئیس ‌از فسونش ‌چنان ‌خیره گشت‌
۱۲۲
که چشم جهان‌بین او تیره گشت
۱۲۳
ز لشکر بدو داد ده نامدار
۱۲۴
همه از در کوشش و کارزار
۱۲۵
برفتند بر عزم کین توختن
۱۲۶
بر آن بوم و بر آتش افروختن
۱۲۷
شد آن ناجوانمرد شهوت‌پرست
۱۲۸
بدان‌ده که دوشینه‌بودش نشست
۱۲۹
درآمد ز ره چون یل اسفندیار
۱۳۰
تفنگی به‌دست از پی کارزار
۱۳۱
پس و پشت او ده سوار هژیر
۱۳۲
همه گرد و پیل‌افکن و شیرگیر
۱۳۳
بر آن بیگناهان شبیخون زدند
۱۳۴
زن و مرد وکودک به‌هامون زدند
۱۳۵
جوانمرد داماد در خانه بود
۱۳۶
غنوده به نزدیک جانانه بود
۱۳۷
گرفته سرزلف دلبر به چنگ
۱۳۸
که‌ازکوی‌برخاست‌غوغای جنگ
۱۳۹
یورش برد بدخواه بر خانه‌اش
۱۴۰
شکستش درو شد به کاشانه‌اش
۱۴۱
جوان جست آسیمه از خوابگاه
۱۴۲
بر آن دستهٔ شوم بربست راه
۱۴۳
یکی‌مشت زد بر سرکینه‌جوی
۱۴۴
که افتاد ناکس ز بالا به روی
۱۴۵
گرفتش کمربند و برداشت خوار
۱۴۶
سپر کردش اندر به راه سوار
۱۴۷
عروس از پس پشت او بیدرنگ
۱۴۸
روان کرده‌ بر دشمنان‌چوب و سنگ
۱۴۹
کمرگاه کوهی‌بر آن کوچه بود
۱۵۰
به کوه اندر آمد جوانمرد زود
۱۵۱
عروس از پیش جست در کوهسار
۱۵۲
بداندیش افتاده در کوچه خوار
۱۵۳
سواران به یغما گشودند دست
۱۵۴
ز یغمای آنان جوانمرد رست
۱۵۵
زن آبستن و مرد خسته ز جنگ
۱۵۶
خدا را چه سازند درکوه و سنگ
۱۵۷
ز بالا ره سخت و دشوار کوه
۱۵۸
به زبر اندرون گیرودار گروه
۱۵۹
برفتند آن شب‌همی تا سحر
۱۶۰
سحرگه به سنگی نهادند سر
۱۶۱
چوخورشید سر برزد از کوهسار
۱۶۲
از آن کوه جستند راه فرار
۱۶۳
به زیر درختان بی‌برگ و بار
۱۶۴
کهن کلبه‌ای بود نااستوار
۱۶۵
جوانمرد آن کلبه را رُفت پاک
۱۶۶
فرو رفت تا سر در آن ‌تل خاک
۱۶۷
به زن درد آبستنی چیره شد
۱۶۸
جوانمرد از آن ماجرا خیره شد
۱۶۹
برآشفت وگفت ای بت نازنین
۱۷۰
روم تا پزشگیت آرم گزین
۱۷۱
فرود آمد ازکوه دیوانه‌وار
۱۷۲
مگر خواهد از دشمنان‌ زینهار
۱۷۳
ز درّه بپیچید و شد سوی راه
۱۷۴
ز جان شسته دست‌ و دلی بیگناه
۱۷۵
ندانست کاین‌دیوکش‌زدبه‌مشت
۱۷۶
هم‌اندر زمانش‌بدان مشت کشت
۱۷۷
سواران چو دیدند آن کشته را
۱۷۸
مران بدرک بخت برگشته را
۱۷۹
به کاخ جوان آتش افزوختند
۱۸۰
همه خانه‌اش سر بسر سوختند
۱۸۱
هم از کدخدایان و مردان ده
۱۸۲
ببردند از بهر آن خون زده
۱۸۳
چو مستان بر آن برزن آشوفتند
۱۸۴
همه روستا سر بسر روفتند
۱۸۵
خر و گاو بردند و هم گوسفند
۱۸۶
ستوران باری و اسب نوند
۱۸۷
دواندندشان پیش مرکب به قهر
۱۸۸
پیاده ببردند تازان به شهر
۱۸۹
جوان ساده‌دل بود و هم بیخبر
۱۹۰
و دیگر که جفتش به خون هشته سر
۱۹۱
دوان تاخت ازکوه زی بوم رُست
۱۹۲
که مامایی آرد پی جفت چست
۱۹۳
چودیدندنش آن مردم دون همی
۱۹۴
که بودند ترسان از آن‌خون همی
۱۹۵
جوان راگرفتند و بستند دست
۱۹۶
به‌خواری به کنجی فکندند پست
۱۹۷
جوان‌ چون‌ شنید آن که‌ خون‌ ریخته‌ است
۱۹۸
چنان‌صعب‌شوری‌برانگیخته است
۱۹۹
فرو ماند بیچاره در کار خویش
۲۰۰
دلی پر ز سوز از غم یار خویش
۲۰۱
بترسید کان راز گوید همی
۲۰۲
که دشمن به زن راه جوبد همی
۲۰۳
درین بود کامد ز ره دسته‌ای
۲۰۴
به کین جستن دهِ‌میان بسته‌ای
۲۰۵
گرفتند از آن مرد خونی سراغ
۲۰۶
به کف‌بر ز دشنام‌و خشیت چراغ
۲۰۷
چو دیدند بسته‌ ز کین‌ دست‌ و پاش
۲۰۸
گرفتند و بردند و شد قصه فاش
۲۰۹
به شهر اندر افتاد از اینسان خبر
۲۱۰
که خونی‌جوانی کشیده است سر
۲۱۱
به شه کرده ‌طغیان ‌و عاصی شده‌ است
۲۱۲
فراوان ره کاروانان زده است
۲۱۳
بکشته است تحصیلداری هژیر
۲۱۴
بپا کرده در روستا داروگیر
۲۱۵
سواران شه جنگ‌ها کرده‌اند
۲۱۶
که وی را به بند اندر آورده‌اند
۲۱۷
نبشتند در نامه‌ها، چامه‌ها
۲۱۸
بفرسود از آن چامه‌ها، خامه‌ها
۲۱۹
ره داورستان پر انبوه گشت
۲۲۰
چو خونی ‌سوی‌ داورستان گذشت
۲۲۱
در آن داوری قصه معلوم شد
۲۲۲
در آن‌ خون جوانمرد محکوم شد
۲۲۳
به زندان درافتاد از آن داوری
۲۲۴
چنین کارها کی بود سرسری
۲۲۵
برآمد ز هرکوی وبرزن غریو
۲۲۶
که باید بریدن سر نرّه دیو
۲۲۷
چنین دیو و عفریت مردم‌شکار
۲۲۸
گروه بشر را نیاید به کار
۲۲۹
کسی‌را که‌خون‌ربختن‌پیشه است
۲۳۰
دل مردم از وی پر اندیشه است
۲۳۱
به داد و به دین بایدش زد به دار
۲۳۲
و گرنه شود شیر مردم‌شکار
۲۳۳
سر مرد خونخواره در خاک به
۲۳۴
ز ناپاک مردم‌، جهان پاک به
۲۳۵
قصاص ‌ارچه ‌خون‌ را به‌ خو‌ن شسنن‌است
۲۳۶
و لیکن ‌به‌ صد حکمت ‌آبستن است
۲۳۷
به بادافره خون‌، بریده سری
۲۳۸
بود مایهٔ عبرت دیگری
۲۳۹
حکیمی در آن شهر پر داد و دین
۲۴۰
ز بی‌دینی و فقر، گوشه‌نشین
۲۴۱
سوی نامه‌داران یکی نامه کرد
۲۴۲
درفشی نوین بر سر خامه کرد
۲۴۳
نبشت اندر آن نامهٔ دادخواه
۲۴۴
که ای نامه‌داران بادستگاه
۲۴۵
قلمتان به کف دشنه بینم همی
۲۴۶
زبانتان به خون تشنه بینم همی
۲۴۷
نه کاری بود سهل خون ربختن
۲۴۸
روان کسی از تن انگیختن
۲۴۹
فزون از شمر سال بگذشته است
۲۵۰
کجا جانور آدمی گشته است
۲۵۱
فزون از شمر مرد رفته ز دهر
۲۵۲
که در دهرش از زن نبوده است بهر
۲۵۳
فزون از شمر نطفه رفته ز هم
۲۵۴
که زهدان یکی را کشیده بدم
۲۵۵
خبه کرده زهدان فزون از شمر
۲۵۶
که یک تن ز زهدان برآورده سر
۲۵۷
فزون از شمرد مرده کودک همی
۲۵۸
کز آنان یکی کشته ریدک‌ همی
۲۵۹
فزون از شمر مرده ریدک ز درد
۲۶۰
کز آنان یکی مانده و گشته مرد
۲۶۱
یکی مرد، سرمایه ی عالم است
۲۶۲
به‌نزد یکی مرد، عالم کم است
۲۶۳
به ویژه چنین نوجوان هژیر
۲۶۴
کشاورز و محنت کش وتیز ویر
۲۶۵
ز گیتی یکی گوشه کرده پسند
۲۶۶
زنی و دو تا گاو و ده گوسپند
۲۶۷
مه و سال در آفتاب و دمه
۲۶۸
گهی پشت گاو و گهی با رمه
۲۶۹
شده تازه از کوشش جانتان
۲۷۰
فراهم ازو روغن و نانتان
۲۷۱
همان پنبه و پشم و مرغ و بره
۲۷۲
ز بهر شما ساخته یکسره
۲۷۳
خورش کرده خود نان کاک جوین
۲۷۴
فرستاده بهر شما انگبین
۲۷۵
نه دریوزه کار و نه تاراج گر
۲۷۶
سخی‌طبع و روشندل و رنجبر
۲۷۷
عوانی فرستید در خانه‌اش
۲۷۸
که ویران کند بوم و کاشانه‌اش
۲۷۹
ز یکسوی محصولش آفت زده
۲۸۰
محصل ز سوی دگر آمده
۲۸۱
از او بره و مرغ و می خواسته
۲۸۲
فراشی ز دیبای پیراسته
۲۸۳
فرود آمده در سرایش به زور
۲۸۴
به همسرش بردوخته چشم شور
۲۸۵
پس آن که سواران ببرده ز شهر
۲۸۶
که ‌زی‌شهرش ‌آرند از آن ده به قهر
۲۸۷
سواران بده ربخته نیمشب
۲۸۸
در انداخته ‌جنگ و جوش و جلب
۲۸۹
عوان فرومایه بشکسته در
۲۹۰
به‌خانه به طمع زنش برده سر
۲۹۱
پس آنگه ز یک‌ مشت مرد دلیر
۲۹۲
عوان زبون‌، گشته از عمر سیر
۲۹۳
کشندهٔ عوان نیست مرد جوان
۲۹۴
جوان بیگناهست و جانی عوان
۲۹۵
گر او را به‌حجت زبان چیر نیست
۲۹۶
چرا مر شما را دل آژیر نیست
۲۹۷
کشاورز، اندام و دهیو، بدن
۲۹۸
مبرید اندام دهیو ز تن
۲۹۹
به ار صد عوان کشته آید به تیغ
۳۰۰
که یک مرد دهقان بگیرد گریغ
۳۰۱
قصاص ار ز آدم کشی کاستی
۳۰۲
ز آدم کشان نام برخاستی
۳۰۳
گنه کاره را نیست کشتن هنر
۳۰۴
گنه را ببایست کشت ای پسر
۳۰۵
برآهنج‌ تخم گنه را ز دهر
۳۰۶
بر آن تخم بپراکن از علم‌، زهر
۳۰۷
چو تخم گنه شد برون از نهاد
۳۰۸
شود دیو خونخواره‌، مردم‌نژاد
۳۰۹
هم‌آن‌را که‌ خون ریختن گشته خوی
۳۱۰
نگر تا چه رفته است درکار اوی
۳۱۱
کسی سرسری خون نریزد همی
۳۱۲
به رغبت به کین برنخیزد همی
۳۱۳
به مغز اندرش هست بیماریئی
۳۱۴
و یا در دلش کینهٔ کاریئی
۳۱۵
ز مستی‌، گه و گه ز دیوانگیست
۳۱۶
کجا مست‌ و دیوانه‌ را هوش نیست
۳۱۷
گهی بهر زرّست وگه بهر زن
۳۱۸
تو بیخ زن و زر ز گیتی بزن
۳۱۹
چو زین‌ها گذشتی‌ سبب‌ها ست راست
۳۲۰
نگه کن که اصل سبب‌ها کجاست
۳۲۱
به هر معنی از این معانی که بود
۳۲۲
نبایست خونریز را کشت زود
۳۲۳
اگر هست بیمار، مدهوش ساز
۳۲۴
دماغش بدست آر و داروش ساز
۳۲۵
چو تخم جنایت نباشد به شهر
۳۲۶
برد مرد جانی ز درمانت بهر
۳۲۷
وگرنه به زندان به کارش گمار
۳۲۸
برو توشه از مزدکارش شمار
۳۲۹
وگر کینی اندر دلش کرده جای
۳۳۰
به پند و نصیحت دلش برگرای
۳۳۱
ور از آب مستی است آگاه نیست
۳۳۲
بجز منع می در جهان راه نیست
۳۳۳
تو بیخ می از انجمن برفکن
۳۳۴
که مستان نجوشند در انجمن
۳۳۵
مر آن مست را دار سختش به‌بند
۳۳۶
که بر مست و دیوانه‌بند است پند
۳۳۷
وگر کاری افتاده زین‌ها برون
۳۳۸
کشندنه‌جانی است‌نی‌مست‌و دون
۳۳۹
نیش کین دیرین نیش طمع زر
۳۴۰
نه جویای شهرت نه پرخاشخر
۳۴۱
چنان‌دان که هرگزگناهیش نیست
۳۴۲
نگه کن که اینجاگنه کار نیست
۳۴۳
بسا اوفتد کارها این‌چنین
۳۴۴
که خیره شود مرد با داد و دین
۳۴۵
ببایست جستن سبب را ز بن
۳۴۶
از آن پیش کان کار گردد کهن
۳۴۷
من اکنون بر آنم که مرد عوان
۳۴۸
گنه را سبب شد نه مرد جوان
۳۴۹
به من بردو چشمش دهند آگهی
۳۵۰
که مغز از جنایتش باشد تهی
۳۵۱
نه‌بوده‌است کین گستری‌پیشه‌اش‌
۳۵۲
نه بر رهزنی بوده اندیشه‌اش
۳۵۳
نه‌ مِی‌خورده‌ هرگز،‌نه‌ دیوانه‌ است
۳۵۴
جوانی نکوروی و فرزانه است
۳۵۵
ولیکن عوان بداندیش زشت
۳۵۶
پدیداست‌تاخودچه‌داردسرشت
۳۵۷
به ده رفته و آتش افروخته
۳۵۸
بر و بوم بیچارگان سوخته
۳۵۹
شکسته اوانی به کردار خوک
۳۶۰
دونده به قصد زن نو بیوک‌١
۳۶۱
لتی‌خورده از شوی و رفته به قهر
۳۶۲
سواران بیاورده از سوی شهر
۳۶۳
سواران دویده به کردار دیو
۳۶۴
برآورده زان بوم و برزن غریو
۳۶۵
به کین توختن دردویده عوان
۳۶۶
دژ آهنگ سوی سرای جوان
۳۶۷
گرفته گریبان‌، کش از پیش زن
۳۶۸
کشد بیگنه بر سر انجمن
۳۶۹
جوانش‌زده مشت و رانده ز پیش
۳۷۰
سپرکرده او را پی جان خویش
۳۷۱
گر ایدون نمی‌کرد بیمار بود
۳۷۲
به نزدیک دانا گنه کار بود
۳۷۳
نگرکاین سبب‌ها که گفتم تمام
۳۷۴
به مرد جوان بسته باشد کدام
۳۷۵
سبب‌هاهمه‌زان عوان بوده است
۳۷۶
نتاجش‌به‌دست جوان بوده است
۳۷۷
یکی روزنامه نبشت این مقال
۳۷۸
به شهر اندر افتاد از آن قیل و قال
۳۷۹
وکیل جوان در دگر داوری
۳۸۰
همیدون شد اندر سخن گستری
۳۸۱
به پرسش برفتند مردان راست
۳۸۲
شنیدند کان گفته‌ها پابجاست
۳۸۳
نگه کرد قاضی در آن داوری
۳۸۴
در آن راه و رسم سخن کستری
۳۸۵
چنین گفت کاین گفته‌ها باطلست
۳۸۶
اگر خوب اگر بد جوان قاتلست
۳۸۷
به فرمان دین و به حکم جزا
۳۸۸
ببایست دادن به قاتل سزا
۳۸۹
تنش باید از دار آویخته
۳۹۰
روانش سوی دوزخ انگیخته
۳۹۱
گرفتم که قاضیش بخشد خلاص
۳۹۲
چه‌بایست کردن به دعوای خاص
۳۹۳
خصوصی‌بر او مدعی خاستست
۳۹۴
دیت‌ رد نموده‌ است‌ و کین‌خواستست
۳۹۵
ز مرگش همانا نباشدگزیر
۳۹۶
که عبرت پذیرند برنا و پیر
۳۹۷
رقم کرد قاضی به مرگ جوان
۳۹۸
نمودند سوی تمیزش روان
۳۹۹
در آن حوزه هم حکم ابرام یافت
۴۰۰
جوان را زمان یک سر انجام یافت
۴۰۱
چو محکوم‌شد مرگ‌راساخت مرد
۴۰۲
ولی دل ز اندیشهٔ زن به‌درد
۴۰۳
هم آنگه حکیمی که آن نامه کرد
۴۰۴
به پشتیش در نامه هنگامه کرد
۴۰۵
بیامدکه بیند جوان را به بند
۴۰۶
از آن پیش کش حلق گیرد کمند
۴۰۷
بدادش بسی پند و دل‌شاد کرد
۴۰۸
ز همٌ و غم مرگش آزاد کرد
۴۰۹
بگفتش که ای‌دوست‌مردن‌دمیست
۴۱۰
به‌چنگ‌ اجل‌ جان‌سپردن دمی ست
۴۱۱
غم مرگ از مرگ ناخوشترست
۴۱۲
مخور غم که‌ یک‌تن‌ ز مردن نرست
۴۱۳
اگر پادشاهست‌، اگر بینوا
۴۱۴
سرانجام او مرگ باشد روا
۴۱۵
دو روزی اگر دیر یا زود شد
۴۱۶
چو بینی همه بوده نابود شد
۴۱۷
بمیر ای پسر در جهان بیگناه
۴۱۸
بر این بیگناهیت عالم گوا
۴۱۹
ز داد و ز دین بر تو رفت این ستم
۴۲۰
که این داد و دین از جهان باد کم
۴۲۱
کنون‌ هرچه‌ خواهی‌ ازین‌ دوست‌ خواه
۴۲۲
بجز جان که شد برخی دادگاه
۴۲۳
ترا جان شکاری بودکنده پر
۴۲۴
به چنگ قوانین مردم شکر
۴۲۵
ولیکن گرت پویه ای در دلست
۴۲۶
به‌ من گوی‌ اگر چند بس مشکلست
۴۲۷
جوان گفت بُد مر مرا زن یکی
۴۲۸
مگر زاده باشد کنون کودکی
۴۲۹
به هنگام زادن به تیمار اوی
۴۳۰
دویدم که ماما کنم جستجوی
۴۳۱
فتادم به چنگال مردم کشان
۴۳۲
از آن‌ پس ندارم ز همسر نشان
۴۳۳
خبر گیر باری ز دلبند من
۴۳۴
نگهدار او باش و فرزند من
۴۳۵
یکی باغ دارم یکی خانه نیز
۴۳۶
دوتا گاو و دیگر فرومایه چیز
۴۳۷
اگر مانده باشند اینجا بجای
۴۳۸
به فرزند و زن بخش بهر خدای
۴۳۹
یکی دار کردند در اسپریس
۴۴۰
به گردش جوانان پتیاره ریس
۴۴۱
جوان را کشیدند بسته دو دست
۴۴۲
غریوان و غران به کردار مست
۴۴۳
ز مرگ جوان مرد و زن سوگوار
۴۴۴
تنیده همه گرد بر گرد دار
۴۴۵
یکی قاضی آمد به کف تیغ مرگ
۴۴۶
به مجرم فرو خواند یرلیغ مرگ
۴۴۷
هم آن گه به دارش درآویختند
۴۴۸
تماشاییان در هم آمیختند
۴۴۹
زمانی بپیچید و پس گشت سرد
۴۵۰
به یک‌دم گل سرخ او گشت زرد
۴۵۱
زبانش برون جست ازکنج لب
۴۵۲
به دندان فشرده زبان از غضب
۴۵۳
رخان کرده آماس و لب‌ها سیاه
۴۵۴
فکنده به گیتی ز حسرت نگاه
۴۵۵
یکی باد آمد هم اندر زمان
۴۵۶
بگرداندش اندر سر ریسمان
۴۵۷
توگفتی که شاهد پذیرد همی
۴۵۸
گواهی بر آن کشته گیرد همی
۴۵۹
توگفتی که گوید نسیم صبا
۴۶۰
که ای کشتهٔ بیگنه مرحبا!
۴۶۱
ز دین بود اگر قاضی این داد داد
۴۶۲
که لعنت برین دین و این داد باد
۴۶۳
گرین‌ داد و دین‌ است‌ پس کفر چیست‌؟
۴۶۴
بر این داد ودین بربباید گریست
۴۶۵
به جان بشر دست یازیدنا
۴۶۶
بود با خداوند جنگیدنا
۴۶۷
هر آن‌ دین که باشد بنایش به خون
۴۶۸
بد است‌ ار شریفست‌ اگر هست دون
۴۶۹
ازآن شب که شد بسته مرد فقیر
۴۷۰
برآمد چهل روز و مسکین اسیر
۴۷۱
زن تازه زای اندر آن خاکدان
۴۷۲
نشسته به امید مرد جوان
۴۷۳
دوکودک بزاد اندر آن تنگنا
۴۷۴
به چادر بپوشیدشان‌، بینوا
۴۷۵
چو شد روز،‌ مردی‌ شبان دررسید
۴۷۶
کجاگو سیندانش آنجا‌ چرید
۴۷۷
هم آن کلبه خود بود جای شبان
۴۷۸
. ر * ب . *‌ر-
۴۷۹
زن دربدر را بدید و شناخت
۴۸۰
در آنجا غنودی به روز و شبان
۴۸۱
برافروخت آتش‌، بکرد آب گرم
۴۸۲
ز پشمینه‌اش جای آرام ساخت
۴۸۳
به‌شیر و به‌سرشیر،‌زن را نواخت
۴۸۴
بشست آن دو نوزاد را نرم نرم
۴۸۵
چو شب اندر آمد فروبست در
۴۸۶
دلش‌را به آواز خوش گرم ساخت
۴۸۷
همی گشت تا روز آنجا شبان
۴۸۸
برون ماند و تا روز ننهاد سر
۴۸۹
لع‌
۴۹۰
بسان یکی نامور پاسبان
۴۹۱
سحر چون بیاراست خورشید زرد
۴۹۲
به تیریژ زر چادر لاجورد
۴۹۳
شبان اندر آمد به صحرا زکوه
۴۹۴
که جوید نشان جوان از گروه
۴۹۵
شبانی نیاموخته رسم و راه
۴۹۶
ندانسته هرگز ثواب از گناه
۴۹۷
ز خردی به کوه و بیابان شده
۴۹۸
ابا گله هر سو شتابان شده
۴۹۹
نه کرده دبیری‌، نه خوانده کتاب
۵۰۰
نه آمخته راه خطا از صواب
۵۰۱
چنین خوی نیک ازکه آموخته
۵۰۲
کجا زین خردمندی اندوخته‌؟
۵۰۳
توگویی طبیعت بُدش اوستاد
۵۰۴
دهد این منش‌های نیکوش یاد
۵۰۵
ولی من بر آنم که استاد اوی
۵۰۶
بود دوری از مردم زشت‌خوی
۵۰۷
چو با مردمان کم‌نشسته‌است و خاست
۵۰۸
نیامخته خویی که مخلوق راست
۵۰۹
خیابان‌ندیده‌است‌و غوغای شهر
۵۱۰
ز سور و ز ماتم نبرده است بهر
۵۱۱
به‌ عقل غریزیش کم‌خورده دست
۵۱۲
نه کردست‌مستی‌،‌نه‌دیدست‌مست
۵۱۳
نخوردست جز شیر و کاک جوین
۵۱۴
نه سرکه مزیده نه سرکنگبین
۵۱۵
نه شب دیده نور فروزان چراغ
۵۱۶
نه روز از دلارام جسته سراغ
۵۱۷
چمیده به روز از بر مرغزار
۵۱۸
به‌شب‌خفته در دامن کوهسار
۵۱۹
از آزادی و سادگی بهره‌ور
۵۲۰
برومند وآزاده و نیک‌فر
۵۲۱
شبان گله را با سگ و زن سپرد
۵۲۲
سوی بوم و بر، پای رفتن فشرد
۵۲۳
در آن دِه درآمد که جوید نشان
۵۲۴
دهی دید چون مغز مردم کشان
۵۲۵
شبان هفته‌ای بود رفته ز ده
۵۲۶
بنشنیده آن کار کرد فره
۵۲۷
بگفتندش آن رفته کار شگرف
۵۲۸
فزودند بر آن بسی نیز حرف
۵۲۹
همه ناروا شهرت شهریان
۵۳۰
که دادند نسبت به مرد جوان
۵۳۱
ز شهر اندر آمد به کردار باد
۵۳۲
در آن ده پراکند و باور فتاد
۵۳۳
چنین است آیین خیل عوام
۵۳۴
پذیرای هر شهره گفتار خام
۵۳۵
به چشم ار ببینند چیزی درست
۵۳۶
نیارند دانستنش از نخست
۵۳۷
به دیده ز چیزی نگیرند بهر
۵۳۸
جزان را که گردد نیوشه به شهر
۵۳۹
نیوشه‌خو دار چه ‌محال ‌و خطاست‌
۵۴۰
پذیرند و دارند آن را به‌راست
۵۴۱
نیوشیده بر دیده و سر نهند
۵۴۲
ز دیده نیوشنده برتر نهند
۵۴۳
شبان‌سهم‌برداشت‌زان کار خفت
۵۴۴
بلرزند بر خود ز بیم گرفت
۵۴۵
به نزدیک زن رفت لرزنده تن
۵۴۶
ز لرزبدنش لرزه برداشت‌، زن
۵۴۷
بلرزند پستان مامک ز بیم
۵۴۸
در افغان شدند آن دو طفل یتیم
۵۴۹
خروشی‌درآن کلبه‌برخاست‌سخت
۵۵۰
که‌شد کوه ‌از اندوهشان لخت لخت

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.