ناصر الملک
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
نایب شه چون زگیتی رخت بست
۲
ناصرالملک آمد و جایش نشست
۳
ظاهرا گفتند جمعی کم خرد
۴
بعد جاهل عالمی برجای هست
۵
گفتیم کاین مرد جبان
۶
پشت استقلال را خواهد شکست
۷
این اروپاییپرست است از چه روی
۸
کام خواهید از اروپاییپرست
۹
این نسازد کار را محکم، ولی
۱۰
رشتههای ملک را خواهدگسست
۱۱
در اروپا پختهاند او را و او
۱۲
سخت از این پخت و پزهاگشته مست
۱۳
سخت مکار است و ترسو این جناب
۱۴
دل بر او زبن روی نتوانیم بست
۱۵
ابلهان گفتند خیر اینطور نیست
۱۶
ناصرالملک آدمی دانشور است
۱۷
هرکه جاهل ماند دور از آدمیست
۱۸
هرکه آدم شد ز قید جهل رست
۱۹
ما بدیشان یک مثل گفتیم نیز
۲۰
گرچه نشنیدند و تیر از شست جست
۲۱
« کای بسا ابلیس آدمرو که هست
۲۲
پس به هر دستی نباید داد دست»
۲۳
« گر به صورت آدمی انسان بدی»
۲۴
«احمد و بوجهل هم یکسان بدی»
۲۵
هرکه روزی چند رفت اندر فرنگ
۲۶
کی شود اگه ز رسم نام وننگ
۲۷
وانکه درسی چند از طامات خواند
۲۸
کی کند در سینهاش دانش درنگ
۲۹
دیپلوماسی مشربان خشک مغز
۳۰
خود چه میدانند جز نیرنگ و رنگ
۳۱
و آن همه نیرنگهاشان صورتی است
۳۲
کز درون زشتست و از بیرون قشنگ
۳۳
هرکجا نفعی است شخصی، میپرند
۳۴
سوی آن چون جره باز تیز چنگ
۳۵
سوی منصب حمله آرند این گروه
۳۶
چون مقیمان ترن هنگام زنگ
۳۷
ناصرالملک از فرنگستان چه یافت
۳۸
جز تقلبهای دزدان فرنگ
۳۹
سیرتش باری همان باشدکه بود
۴۰
گرچه باشد صورت او رنگ رنگ
۴۱
سخت نزدیک است شعر مولوی
۴۲
در صفات این چنین قوم دبنگ
۴۳
«یک شغالی رفت اندر خم رنگ
۴۴
اندر آن خم کرد یک ساعت درنگ
۴۵
«پس برآمد یال و دم رنگین شده»
۴۶
« کاین منم طاووس علیین شده»
۴۷
ناصرالملک آن برید زشتپی
۴۸
از فرنگ آمد شتابان سوی ری
۴۹
شورها انگیخت در آغاز کار
۵۰
با نواهای مخالف همچو نی
۵۱
اکثریت گشت گردش چرخ زن
۵۲
چون بناتالنعش برگرد جدی
۵۳
حیلت آغازبد و ضدیت فکند
۵۴
در وکیلان، حیلهبازیهای وی
۵۵
از بیانات پیاپی فاش کرد
۵۶
آن بناهایی که میافکند پی
۵۷
بادهای کاندر اروپا خورده بود
۵۸
کرد در ایران به یک گفتار قی
۵۹
نیز از او در اعتدالیون فتاد
۶۰
آنچه در دیوانگان از شور می
۶۱
مست گشتند و سوی ما تاختند
۶۲
چون به سوی باغ، باد سرد دی
۶۳
خان نایب نیز میبالید سخت
۶۴
کامدستم از اروپا سوی ری
۶۵
بهر ایران علم و فضل آوردهام
۶۶
تا شوند از فضل من اموات حی
۶۷
وه چهخوش گفت آن حکیم مولوی
۶۸
در صفات این گروه لابشی
۶۹
«آن یکی پرسید اشتر را که هی
۷۰
ازکجا میآیی ای فرخنده پی»
۷۱
« گفت از حمام گرم کوی تو»
۷۲
« گفت خود پیداست از زانوی تو»
۷۳
ناصرالملک آمد و مسند ربود
۷۴
با وزیران پیل بازیها نمود
۷۵
حیلهها انگیخت تا خود از شمال
۷۶
شاه سابق با سواران رخ نمود
۷۷
(شستر) آن والا مشیر ارجمند
۷۸
بهر دفعش دست قدرت برگشود
۷۹
نامداران نیز بر اسب نبرد
۸۰
زین فروبستند بی گفت و شنود
۸۱
حملههای آتشینشان شاه را
۸۲
دادکش از هر طرف برسان دود
۸۳
شاه خود شد مات لیکن کینهها
۸۴
مر وزیران را ز شستر برفزود
۸۵
دست در دامان این نایب زدند
۸۶
که بکن فکری در این هنگامه زود
۸۷
خان نایب نیز انگشتی رساند
۸۸
تاکه از روسیه بالا شد عمود
۸۹
آمد از روسیه اولتیماتومی
۹۰
سرخ و سبز و ازرق و زرد و کبود
۹۱
ناصرالملک از طبابتهای خویش
۹۲
این چنین بر خستگان بخشود سود
۹۳
از دواهایش شفا نامد پدید
۹۴
وتن مریض از آن کسلتر شدکه بود
۹۵
این مریض و این دوا را مولوی
۹۶
کرده اندر مثنوی خوش وانمود
۹۷
« گرقضا سرکنگبین صفرا فزود
۹۸
روغن بادام خشکی مینمود»
۹۹
«آن علاج و آن طبابتهای او»
۱۰۰
«ریخت یکسر از طبیبان آبرو»
۱۰۱
خائنان زینکار نبود ننگشان
۱۰۲
کور بادا کور چشم تنگشان
۱۰۳
بنده و اجری خور روسند و بس
۱۰۴
از تمدن خواه تا الدنگشان
۱۰۵
کفهشان بالاست در عرض دول
۱۰۶
نیست گو در ترازو سنگشان
۱۰۷
این وزیران کاروان غفلتند
۱۰۸
ناصرالملک است پیشآهنگشان
۱۰۹
آنچنان قومی که این شان پیشواست
۱۱۰
چیست گویی دانش و فرهنگشان
۱۱۱
لاجرم این پیشوا بیهیچ عذر
۱۱۲
می کند تقدیم خصم اورنگشان
۱۱۳
وین خسان بینند و اصلاً شرم نیست
۱۱۴
نزکیومرث و نه از هوشنگشان
۱۱۵
اندرین صلحی که کردند این گروه
۱۱۶
مولوی گفته است روی و رنگشان
۱۱۷
« کز خیالی صلحشان و جنگشان
۱۱۸
و از خیالی نامشان و ننگشان»
۱۱۹
«این وزیران از کهین و از مهین»
۱۲۰
«لعنتالله علیهم اجمعین»
۱۲۱
ناصرالملک آن یل کار آزمود
۱۲۲
اندرین میدان میانداری نمود
۱۲۳
گاه شد سر شاخ وگاه آمد به خاک
۱۲۴
گاه شد بالا وگاه آمد فرود
۱۲۵
در مصالح کرد جنبش دیر دیر
۱۲۶
در مفاسد کرد کوشش زود زود
۱۲۷
کشت ملت را که خرم بود و سبز
۱۲۸
نارسیده از حیل بازی درود
۱۲۹
زان سپس قصد فراریدن گرفت
۱۳۰
تا نه بیند آنچه خود آورده بود
۱۳۱
کرد روشن آتش و خود روی تافت
۱۳۲
تا از آن ما را رود در چشم دود
۱۳۳
کارهای ملک و رأی خو یش را
۱۳۴
جمله پیچید و به صندوقی نمود
۱۳۵
چون از ایران رفت آن صندوق را
۱۳۶
دست قدرت بیمحابا برگشود
۱۳۷
«تا بداند مسلم و گبر و یهود»
۱۳۸
« کاندرین صندوق جز لعنت نبود»