ملک‌الشعرای بهار · منظومه‌ها

بخش اول - از کیومرث تا سربداران

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
پاسبانا تا به چند این مستی و خواب گران
۲
پاسبان‌را نیست‌ خواب،‌از خواب‌ سر بردار، هان‌!
۳
گلهٔ خود را نگر بی‌پاسبان و بی‌شبان
۴
یک‌طرف گرگ دمان و یک‌طرف شیر ژیان
۵
آن ز چنگ این رباید طعمه‌، این از چنگ آن
۶
هریک آلوده به خون این گله چنگ و دهان
۷
پاسبان مست و گله مشغول و دشمن هوشیار
۸
کار با یزدان بود کز کف برون رفته است کار
۹
پند بپذیر ای ملک زین پاک گوهر دایگان
۱۰
نیکی از زشتان مجوی و یاری از همسایگان
۱۱
وانگه از سر دورکن گفتار این بی‌مایگان
۱۲
پایداری چند خواهی جست ازین بی‌پایگان
۱۳
کشور تو خسروا گنجی است‌، گنجی شایگان
۱۴
ترسم این گنج ازکفت شاها برآید رایگان
۱۵
طرفه گنجی درکف آوردی کنون بی‌هبچ رنج
۱۶
چون نبردی رنج‌، شاها کی شناسی قدرگنج
۱۷
گنجی آمد درکفت بیش از سپهرش فر و جاه
۱۸
صیت قدر و حشمتش بگذشته از ماهی و ماه
۱۹
خسروان کرده در او از دیدهٔ حسرت نگاه
۲۰
حدش از آنسوی دجله تا بدین سوی هراه
۲۱
دست اندر دست مانده تاکنون از دیرگاه
۲۲
وندر او زین دیرگه بیگانگان نابرده راه
۲۳
خسروان در برکشیده این بت دلبند را
۲۴
راست چون مادرکه اندر برکشد فرزند را
۲۵
شه کیومرث از نخست این گنج را گنجور بود
۲۶
وز سیامک چهر بیداد و ستم مستور بود
۲۷
هم ز هوشنگش بسی پیرایه و دستور بود
۲۸
هم ز تهمورس دد و دیو فتن مقهور بود
۲۹
هم ز جم جان رعیت خرم و مسرور بود
۳۰
باری این کشور از اینان سال‌ها معمور بود
۳۱
لیک گم کردند مردم راه عدل و راستی
۳۲
تا به ملک از «‌بیوراسب‌» آمد بسی ناشاستی
۳۳
جم در آغاز شهی بگرفت راه و رسم داد
۳۴
لیک در آخر به استبداد و خودرایی فتاد
۳۵
هم در استبداد شد تا ملک خود بر باد داد
۳۶
آری آری ملک از استبداد خواهد شد به‌باد
۳۷
زان سپس ضحاک تازی افسر شاهی نهاد
۳۸
بر شهنشاه و رعیت دست عدوان برگشاد
۳۹
الغرض آئین بیداد و زبردستی کرفت
۴۰
زو هزاران سال ایران ذلت و پستی گرفت
۴۱
چون ز استبداد آنان ملک شد ویران و پست
۴۲
کاوه و دیگر هنرمندان برآوردند دست
۴۳
بر امیر تازیان آمد در آن غوغا شکست
۴۴
پس فریدون آمد و بر مسند شاهی نشست
۴۵
بر رخ مردم در عدل و ستم بگشود و بست
۴۶
کشور اندر عهد او از پنجهٔ بیداد رست
۴۷
باری اندر عدل و داد و نیکوئی کرد آنچه کرد
۴۸
مرحبا سلطان‌، زهی خسرو، فری آزادمرد
۴۹
شاه افریدون به «‌ایرج‌» داد ایرانشهر را
۵۰
کرد بخش «‌تور» ملک ماوراء‌النهر را
۵۱
«‌سلم‌» را روم و خزر تا بازیابد بهر را
۵۲
لیک پر چین ساختند اینان جبین قهر را
۵۳
ساختند آماده چون افعی به دندان زهر را
۵۴
در عزا بنشاندند از مرگ ایرج دهر را
۵۵
رفت ایرج تاکه دلجوئی کند زان دو لعین
۵۶
میهمان کردند و اندر خانه کشتندش به کین
۵۷
زان سپس ایران به چنگ سلم و تور اندر فتاد
۵۸
و ایرج والاگهر خاطر نکرد از ملک شاد
۵۹
پس منوچهر امد و دیهیم شاهی برنهاد
۶۰
کینهٔ ایرج کشید از آن دو دیو بدنهاد
۶۱
از پس او نوذر و زو را رسید آئین وداد
۶۲
لیک خود افراسیاب این ملک را بر باد داد
۶۳
بی‌خبر کز بیم تیغ کیقباد نامور
۶۴
اندرین کشور نتاند زیست هر بی‌پا و سر
۶۵
کیقباد آمد، چو بیرون شد ز ملک افراسیاب
۶۶
کرد آباد آنچه بود از فتنهٔ ترکان خراب
۶۷
زان سپس کاوس کی شد ملک را مالک رقاب
۶۸
وندر آغاز شهی شد کشور از او کامیاب
۶۹
لیک‌از آن‌پس کرد از استبداد و نخوت فتح باب
۷۰
هم ز استبداد و نخوت کرد زی گردون شتاب
۷۱
زان سبب شد بسته در بند شه مازندران
۷۲
کبر و خودرایی‌، بلی چونین کند با مهتران
۷۳
سوی ایران شد سپس کیخسرو پیروزبخت
۷۴
عدل کرد آغاز و بگرفت آن کیانی تاج و تخت
۷۵
کرد با سلطان توران کار رزم وکینه سخت
۷۶
باز جست از راستی کین پدر زان شوربخت
۷۷
پس به لهراسب‌ سپرد آن‌ ملک‌ و خود بربست‌ رخت
۷۸
و آن ملک چون کِشت‌ در این گلشن از نیکی درخت
۷۹
رفت و آن دیهیم شاهی بر سر گشتاسب هِشت
۸۰
و آن هم‌ اندر خسروی کرد آنچه کرد از خوب و زشت
۸۱
درگه گشتاسب شه‌، دین کرد پیدا زردهشت
۸۲
کرد یزدان را جدا از دیو و دوزخ از بهشت
۸۳
گفت بیداد و دروغ و ریمنی زشت ست، زشت
۸۴
راستی جو در منشت و درگو شت و درکنشت
۸۵
پارسا مرد آنکه ورزد مهر و داد و یار و کشت
۸۶
راستی و ورزش و دادند درهای بهشت
۸۷
پنجگه باید نماز آورد پیش اورمزد
۸۸
کرد باید دوری از اهریمن و خونی و دزد
۸۹
دینش از بلخ و خراسان اندر ایران پرگشاد
۹۰
با زر گشتاسب شاه و نیزهٔ اسفندیاد
۹۱
شاه توران و سکستان در بداندیشی ستاد
۹۲
قافیه گودال شو، بر پای شد جنگ و جهاد
۹۳
اندرین پیکارها اسفندیار از پا فتاد
۹۴
کشته اندر بلخ شد هم زرد هشت پاکزاد
۹۵
شد نبشته دین او بر پوست‌های گاومیش
۹۶
گشت روشن آتش موبد از آن پاکیزه کیش
۹۷
باری ازگشتاسب شه وز بهمن و اسفندیار
۹۸
وز دگر شاهان بماند از نیک و بد بس یادگار
۹۹
وآن کزین شاهان به استبداد و جور انداخت کار
۱۰۰
چرخ چون دارای بن داراکشید از وی دمار
۱۰۱
الغرض کبر و نفاق آمد در این ملک آشکار
۱۰۲
تا شد از پور فیلیپ این‌ملک‌،‌بی‌مقدار و خوار
۱۰۳
زان سپس گشت آشکارا نهضت اشکانیان
۱۰۴
وز پس آنان برآمد رایت ساسانیان
۱۰۵
داستان گوی گرگ باز این‌چنین فرمود یاد
۱۰۶
واین ‌چنین ز استخر و نقش بیستو‌ن مطلب گشاد
۱۰۷
کز مهابادی شد ایران سال‌ها بهروز و شاد
۱۰۸
بد نخستینشان اژوسس خسرو با فر و داد
۱۰۹
شهر اکباتان به آئینی عجب بنیان نهاد
۱۱۰
خود مهابادی مِدی‌دان سرزمین ماه‌، ماد
۱۱۱
آخر آنان سیاکزار است و بعد از آن گروه
۱۱۲
شاهزادهٔ پارس‌، کورش یافت آن فر و شکوه
۱۱۳
داستان کورش و کیخسرو والاگهر
۱۱۴
سخت نزدیکند از عهد صبی با یکدگر
۱۱۵
دخت استیهاژ «‌مندان‌» بود مام آن پسر
۱۱۶
نیز شاه پارس « کمبیز» است کورش را پدر
۱۱۷
از مدی و فارس‌، کورش ساخت هم‌پیمان حشر
۱۱۸
ملک آشوری گرفت و یافت بر بابل ظفر
۱۱۹
رفته رفته شد مدی مغلوب و ایران یکسره
۱۲۰
زان کورش کشت‌، زیرا داشت از یزدان فره
۱۲۱
کورش آئین‌های نیک آورد درکشور پدبد
۱۲۲
شیوهٔ قانون‌گزاری او به عالم گسترید
۱۲۳
جاده‌ها افکند و در فرسنگ‌ها خرسنگ چید
۱۲۴
نیز او ایجاد کرد آئین چاپار و برید
۱۲۵
در نخستین جنگ چون بی‌نظمی لشگر بدید
۱۲۶
نقشهٔ تنظیم و تقسیمات لشگرها کشید
۱۲۷
کلده و آشور و لیدی را گرفت اندر نبرد
۱۲۸
مر یهودان را بداد آزادی و خشنودکرد
۱۲۹
از پس او پور اوکمبیز شاهنشاه شد
۱۳۰
سرزمین مصر او را فتح بر دلخواه شد
۱۳۱
بعد مرگش مملکت آشفته و گمراه شد
۱۳۲
نیز اسمردیس غاصب بر گزافه شاه شد
۱۳۳
زان میان دارای بن گشتاسب زیب‌گاه شد
۱۳۴
دست شاهان دروغی هر طرف کوتاه شد
۱۳۵
پیرو قانون کورش بود و بختش رهنمون
۱۳۶
یادگارش تخت جمشید است و نقش بیستون
۱۳۷
خاتم آن خسروان دارای کدمانوس شد
۱۳۸
آنکه عهدش در وطن سرمایهٔ افسوس شد
۱۳۹
ملک ایران بهرهٔ اسکندر منحوس شد
۱۴۰
وز پس مرگ سکندر بخش سولوکوس شد
۱۴۱
زانطیوخس شام ‌و مصر از آن بطلمیوس شد
۱۴۲
سند و کابل هم به‌ سرداری دگر مرئوس شد
۱۴۳
ملک ایران شد اسیر پنجهٔ یونانیان
۱۴۴
زان طرف یونان فتاد اندر کف رومانیان
۱۴۵
نهضت اشکانیان گشت از خراسان آشکار
۱۴۶
اشک اول کرد بنیاد آن بنای استوار
۱۴۷
نام آنان پهلوی بد، پهلوانیشان شعار
۱۴۸
یافت خط پهلوی ز آنان رواج اندر دیار
۱۴۹
جیش یونان را براندند از وطن زآغاز کار
۱۵۰
بر سپاه رم ظفر جستند در هر کارزار
۱۵۱
آخرینشان اردوان بد کاردشیر بابکان
۱۵۲
کشتش اندر رزم و بستد مملکت را رایگان
۱۵۳
این ره نیز از ستم این ملک را پیراستند
۱۵۴
روی ایران را چو روی نیکوان آراستند
۱۵۵
بر نکوکاری فزودند از تطاول کاشتند
۱۵۶
تا ابد زین ره به طبع اندر خوش و زیباستند
۱۵۷
یافتند آخر هرآنچ از پادشاهی خواستند
۱۵۸
ور از اینان چند تن استمگر و ناشاستند
۱۵۹
یافتستند از بدی‌ها کیفر و پاداش خویش
۱۶۰
کیفر و پاداش یابدگرگ در آزار میش
۱۶۱
از پس بابک مر او را بد یکی شاپور پور
۱۶۲
تاج ملک پارس او را گشت از تایید هور
۱۶۳
اردشیر از خطه دارابجرد آورد زور
۱۶۴
مردم استخر کز شاپور بودندی نفور
۱۶۵
تاج راکردند بخش اردشیر از راه دور
۱۶۶
رزم ناکرده بشد شاپور مسکین روزکور
۱۶۷
اردشیر بابکان بنهاد بر سر تاج داد
۱۶۸
بازوی مردی به دفع تاجداران برگشاد
۱۶۹
اردشیر بابکان آمد ز ساسان یادگار
۱۷۰
بود ساسان از نژاد بهمن اسفندیار
۱۷۱
در زمین فارس می گشتند چندین روزگار
۱۷۲
همره گردان شده هرجا چراگه خواستار
۱۷۳
بابک اندر شیرمردی بود مرد صد سوار
۱۷۴
جمله اندر پارس مر دین مغان را پاسدار
۱۷۵
در حدود فارس شاهی بود نامش جوزهر
۱۷۶
بابک او راکشت و خالی ساخت جا بهر پسر
۱۷۷
داستان کارنامه این‌چنین گوید خبر
۱۷۸
کاردشیر از پشت دارا بود و ساسانش پدر
۱۷۹
بود ساسان خود شبان پایک پیروزگر
۱۸۰
مرزبان اردوان بد پاپک اندر پارس در
۱۸۱
بهر ساسان‌دید خوابی خوش سه شب آن تاجو‌ر
۱۸۲
کز برپیلی سپید آراسته جسته مقر
۱۸۳
وآذر برزین و آذرخوره و آذرگشسب
۱۸۴
چون‌‌خور او را روشن و او کرده زانان فال کسب
۱۸۵
شاه پاپی سر به‌سر اخترشماران را بخواست
۱۸۶
خواب‌های خود یکایک گفتشان بی کم وکاست
۱۸۷
جملگی گفتند مردی راکه دیدی پادشاست
۱۸۸
یا ز فرزندانش یک تن پادشاهی را سزاست
۱۸۹
زانکه پیل و هرسه آتش دولت و دین و دهاست
۱۹۰
خواست‌ساسان را به‌بر پاپک وزو پرسید راست
۱۹۱
از پس زنهار پاپک‌، گفت با او راستی
۱۹۲
کاصلم از ساسان بن دارای بن داراستی
۱۹۳
شد چو از این راز آگه پاپک فرخ‌نژاد
۱۹۴
دختر خود را بدو پیوست و جاه و مال داد
۱۹۵
و اردشیر بابکان از دختر پاپک بزاد
۱۹۶
پاپکش آموزگار آورد و پروردش به داد
۱۹۷
شد به‌ زودی اردشیر اندر هنرها اوستاد
۱۹۸
شهرت فرهنگ و هنگش اندر ایران اوفتاد
۱۹۹
اردوان پهلوی شاهنشه ایران ز ری
۲۰۰
سوی پاپک نامه کرد و خواست برنا را ز وی
۲۰۱
اردشیر از فارس شد با عدتی زی اردوان
۲۰۲
جای دادش اردوان در صف رادان و گوان
۲۰۳
در شکار و رزم شد همدوش خیل خسروان
۲۰۴
در همه‌فرهنگ و هنگ از همگنان‌سر شد جوان
۲۰۵
اردوان با خیل بهر صید شد روزی روان
۲۰۶
هر طرف راندند مردان بهر صید آهوان
۲۰۷
از پس گوری شد و افکند تیری اردشیر
۲۰۸
تیر بگذشت از شکمب گور و آوردش به زیر
۲۰۹
تاخت پور اردوان آنجا که بود آن شیرمرد
۲۱۰
گفت ‌هان بر دشت من‌ رفت این هنر وین کار کرد
۲۱۱
اردشیرش گفت گرد کذب و رعنائی مگرد
۲۱۲
آن تو و تیر و کمان و آن گور و آن دشت نبرد
۲۱۳
اردوان آنجا شد و برتافت زان گفتار سرد
۲۱۴
گفت با فرزند من جوئی ستیز و دار و برد؟
۲۱۵
خیز و از ایوان در اصطبل ستوران رخت نه
۲۱۶
نزد اسبان در خور خود پایگاه و تخت نه
۲۱۷
اردشیر از آن سخن پیچید و دم اندر کشید
۲۱۸
پیش شاهنشه جز از فرمانبری راهی ندید
۲۱۹
سوی‌ بابک نامه‌ای بنوشت و کرد آن غم پدید
۲۲۰
بابک او را پندها بنوشت و دادش بس نوید
۲۲۱
نوجوان نزد ستوران پایگاهی برگزید
۲۲۲
ساز رامش کرد و سرخوش بود با جام نبید
۲۲۳
اندرین هنگامه ناگه بابک اندر پارس مرد
۲۲۴
اردوان ملک نیای وی به پور خود سپرد
۲۲۵
هم درین احوال روزی اردوان پادشا
۲۲۶
در بر خود داشت مر اخترشماران را بپا
۲۲۷
گفت هان بینید راز اختران را برملا
۲۲۸
آن کسان رفتند و بنشستند در مهمان‌سرا
۲۲۹
بود بر ایشان کنیزی ز اردوان فرمانروا
۲۳۰
پس بسنجیدند راز اختران را بارها
۲۳۱
شاه را گفتند اگر از شه گریزد بنده‌ای
۲۳۲
عاقبت آن بنده گردد خسرو فرخنده‌ای
۲۳۳
آن کنیزک را به پنهان بود ره با شیرمرد
۲۳۴
رفت و راز اختران را در بر او فاش کرد
۲۳۵
اردشیرش گفت‌ باید جست ‌و رست از رنج و درد
۲۳۶
شب چو خرگاه سیه زد زیر طاق لاجورد
۲۳۷
زین نهادند از بر دو تازی اسب رهنورد
۲۳۸
هر دو سوی پارس بگرفتند ره بی‌دار و برد
۲۳۹
همچو غرمی‌ بخت او اندر پیش پوینده بود
۲۴۰
پادشاهی را به مردی یافت چون جوینده بود
۲۴۱
چه‌رن که‌شد روز، اردوان‌جست‌و کنیزک را ندید
۲۴۲
هم درآن ساعت حدیث رفتن آنان شنید
۲۴۳
در پی آنان فراوان تاخت لیکن کم رسید
۲۴۴
پور او بهمن ز ملک پارس لشکرها کشید
۲۴۵
اردشیر آمد به دریا بار و منزل برگزید
۲۴۶
جیش پور اردوان زان‌شه شکستی سخت دید
۲۴۷
زان سپس با اردوان بنمود حربی بس قوی
۲۴۸
واندر آن میدان فرو شد پادشاه پهلوی
۲۴۹
داد عدل و داد داد از آن میان نوشیروان
۲۵۰
زان بدو گیتی مر او را شاد شد روشنروان
۲۵۱
دولت ایران ز عدلش یافت نیروی و توان
۲۵۲
خلق را آزاد کرد از محنت و ذل و هوان
۲۵۳
کس نبودی در زمان عدل او زار و نوان
۲۵۴
دست در زنجیر عدلش داشتی پیر و جوان
۲۵۵
هم به‌عهدش فخر کردی حضرت خیرالانام
۲۵۶
گفت خود زادم به عهد خسرو عادل زمام
۲۵۷
زین سخن جان و دل دانا برافروزد همی
۲۵۸
جور را زین گفته خان و مان فرو سوزد همی
۲۵۹
پادشاهی کاین نصیحت را بیندوزد همی
۲۶۰
دیدهٔ دشمن به تیر عدل بردوزد همی
۲۶۱
گفته این‌، تا خسروان را عدل آموزد همی
۲۶۲
قصهٔ آنکو به چونین شاه کین توزد همی
۲۶۳
قصهٔ‌مشت و درفش‌و صحبت‌سنگ‌و سبوست
۲۶۴
باری ار این پند را خسرو فراگیرد نکوست
۲۶۵
زان شهنشاهان به آخر خسرو پرویز بود
۲۶۶
خسروی هشیار و صاحب‌رای و با تمییز بود
۲۶۷
با زبانی نرم‌، او را خنجری خونریز بود
۲۶۸
کشور اندر عهد او شایسته در هر چیز بود
۲۶۹
لیکن او را بدگمانی‌‌های خوف‌آمیز بود
۲۷۰
وین گمان بد به ملک اندر نفاق‌انگیز بود
۲۷۱
لاجرم لشکر بر او شورید و شد شیرویه‌شاه
۲۷۲
خسرو پرویز شد در بند شیرویه تباه
۲۷۳
از پس مرگ شهنشه خسروی معدوم شد
۲۷۴
خون آن شاهنشه دانا بر ایران شوم شد
۲۷۵
فتنه‌ها برپا شد و هر حاکمی محکوم شد
۲۷۶
اه این وکاه آن دارای مرز و بوم شد
۲۷۷
عرصهٔ ایوان کسری آشیان بوم شد
۲۷۸
دیرگاهی کشور از امن و امان محروم شد
۲۷۹
تا پس از چندی برون شد یزدگرد شهریار
۲۸۰
هم مر او را بخت بد، با تازیان انداخت کار
۲۸۱
خیل عریان عرب غالب نیامد در نبرد
۲۸۲
کاختلافات بزرگان کرد با ما هرچه کرد
۲۸۳
هشت بغی زیردستان دردها بر روی درد
۲۸۴
خاک یاغی شد کجا خون دل پرویز خورد
۲۸۵
چهر ملک از قتل آذرمی و پوران کشت زرد
۲۸۶
زین مصائب تیغ هندی چوب شد در دست مرد
۲۸۷
لاجرم بر ما شکست آمد ز گشت روزگار
۲۸۸
شاه شاهان کشته شد در مرو و باطل ماند کار
۲۸۹
ایزد احمد را به شوری مرسل و مأمور کرد
۲۹۰
تا به دست‌آویز شوری خصم را مقهور کرد
۲۹۱
عدل و شوری بود کان ساحات را معمور کرد
۲۹۲
پور عفان را ستبداد از خلافت دور کرد
۲۹۳
و آل سفیان ‌را ز ملک این خو‌دسری‌ مهجور کرد
۲۹۴
وانکه زینان خلق را از نیکوئی مسرور کرد
۲۹۵
زادهٔ عبدالعزیز است آنکه از احسان و داد
۲۹۶
سیرتی دیگر گرفت و شیوه‌ای دیگر نهاد
۲۹۷
آل عباس ارچه دیری سید و سلطان بدند
۲۹۸
لیک تا بودند دست‌آویز این و آن بدند
۲۹۹
گه ز طغیان عدوی خانگی حیران بدند
۳۰۰
گه ز بیم فتنهٔ بیگانه سرگردان بدند
۳۰۱
زان میان گر چند تن فرمانده کیهان بدند
۳۰۲
از ره عدل و کمال و رادی احسان بدند
۳۰۳
ورنه اینان را دمی نگذاشتندی بی‌زیان
۳۰۴
دیلمان‌، سلجوقیان‌، خوارزمیان‌، چنگیزیان
۳۰۵
خود شنیدی ای ملک اخبار هارون‌الرشید
۳۰۶
کز کمال و عدل و رادی بوده در گیتی وحید
۳۰۷
درگه بخشش نگفتی کاین طریف است آن تلید
۳۰۸
در ره جنبش نگفتی کاین قریب است آن بعید
۳۰۹
نیز عبدالله مأمون بود در دانش فرید
۳۱۰
خسروی کردند با روی خوش و بخت سعید
۳۱۱
گرچه برآل محمد ظلمشان مستور نیست
۳۱۲
خلق این دانند و ما را این سخن منظور نیست
۳۱۳
ز امر مامون لشکر طاهر سوی بغداد شد
۳۱۴
بر امین از آن گروه جنگجو بیدادشد
۳۱۵
تا تنش در خاک رفت وکشورش بر باد شد
۳۱۶
گرچه مامون را دل از قتل امین ناشاد شد
۳۱۷
لیک خود ملکش ز قید همسری آزاد شد
۳۱۸
مرو و آن سامان به عهدش خرم و آباد شد
۳۱۹
پس سوی بغداد شد وآن ملک ازو زیو‌ر گرفت
۳۲۰
زان همایون فتح‌، طاهر پیش مامون فر گرفت
۳۲۱
زان سپس یک روز مامون روی شادی برگشاد
۳۲۲
نیز در آن بزم طاهر را به خدمت بار داد
۳۲۳
چون به طاهر دید، مامون برکشید آه از نهاد
۳۲۴
گوهر اشکش ز درج دیده در دامان فتاد
۳۲۵
گفت از طاهر مرا قتل امین آمد بهٔاد
۳۲۶
پس به طاهر داد منشوری ز راه دین و داد
۳۲۷
کفت شو سوی خراسان واندر آنجا داد کن
۳۲۸
وز ره احسان و داد آن ملک را آباد کن
۳۲۹
رفت طاهر زی خراسان واندر انجا داد کرد
۳۳۰
وز ره احسان و داد آن ملک را آباد کرد
۳۳۱
خاطر آن قوم را از قید رنج آزاد کرد
۳۳۲
ملک را خرم چو باغ اندر مه خرداد کرد
۳۳۳
پس به خطبه نام مامون را به‌ عمد از یاد کرد
۳۳۴
هم به‌ شب جان داد و مامون آل او را شاد کرد
۳۳۵
از خراسان آل طاهر کام‌ها برداشتند
۳۳۶
کام‌ها برداشتند و نام‌ها بگذاشتند
۳۳۷
چون محمد آنکه طاهر را بدی سیم پسر
۳۳۸
شد قرین عیش وگشت ازکارکشور بی‌خبر
۳۳۹
آل زید اندر ری وگرگان برآوردند سر
۳۴۰
هم خراسان را ستد یعقوب لیث رویگر
۳۴۱
پس به پور زید جست آن رویگرزاده ظفر
۳۴۲
فارس را هم در زمان بستد به نیروی هنر
۳۴۳
زان سپس برکشور بغداد دندان کرد تیز
۳۴۴
لیک جیش معتمد از حیله دادندش گریز
۳۴۵
چون شکسته شد از انره منزلی واپس نشست
۳۴۶
هم در آن منزل ز رنج و درد شد نالان و پست
۳۴۷
پس خلیفه کس فرستادش که جای صلح هست
۳۴۸
رویگر بنهاد تیغ و پاره‌ئی نان پیش دست
۳۴۹
گفت کاو برهد ز من گر جان من زین غم نرست
۳۵۰
ورنه زین تیغ افکنم درکشور و ملکش شکست
۳۵۱
ور شکست آید به من دیگر نجویم‌ سروری
۳۵۲
این من و این نان خشک و آن دکان مسگری
۳۵۳
گرچه خود بدرود گیتی گفت با خواری خوار
۳۵۴
لیک نامش زنده ماند اندر بسیط روزگار
۳۵۵
خود سزد، زینان اگر جویند شاهان اعتبار
۳۵۶
مکرمت آرند پیش و عزم سازند آشکار
۳۵۷
کار پاس ملک را بخشند با مردان کار
۳۵۸
تا به کار آیند اینان روز جنگ و کارزار
۳۵۹
چون به لشکر وقت آسایش ملک نیکی نکرد
۳۶۰
روز پیکار از سر سلطان بر آرد خصم‌، گرد
۳۶۱
ازپس او عمرولیث آمد برون زی سیستان
۳۶۲
رفت شیر سیستان در جند شاپور از میان
۳۶۳
بر خراسان و عراق و پارس تا مازندران
۳۶۴
وآمدش منشور شاهی از خلیفهٔ تازیان
۳۶۵
بودش اندر نظم لشکر سیرت نوشیروان
۳۶۶
بود شاهی بر دل و لشکرکش و بسیاردان
۳۶۷
وز سر نخوت از اسمعیل سامانی‌، شکست
۳۶۸
خو‌رد و، اندر محبس بغداد از جان شست دست
۳۶۹
وان امیران خراسان و بزرگان عراق
۳۷۰
ملک را دریافتند از فر عدل و اتفاق
۳۷۱
مملکت را آل سامان باز جستند از وفاق
۳۷۲
وز دهش محمود غازی یافت از شاهان سباق
۳۷۳
نیز خود ویران و بی‌بنیان شد از کبر و نفاق
۳۷۴
دولت مسعود و آن آراسته کاخ و رواق
۳۷۵
و آل سلجوق از وفاق و عدل چتر افراختند
۳۷۶
چون نفاق اندر میان آمد کلاه انداختند
۳۷۷
چون سر سامانیان از ماوراء‌النهر خاست
۳۷۸
هم خراسان و ری وگرگان مر او را گشت راست
۳۷۹
گفت‌ یک‌ تن ای ملک سنگ خراج ری جداست
۳۸۰
هم فزون است از دگر معیارها وین کی رواست
۳۸۱
پادشاه دادگر معیار وی را بازخواست
۳۸۲
با دگر معیارها سنجید و افزونیش کاست
۳۸۳
گفت زین پیش آنچه بگرفتیم افزون از رواج
۳۸۴
زین سپس آن مایه اندکتر پذیریم از خراج
۳۸۵
خود چنین بودند آن شاهان با تاج و کلاه
۳۸۶
ملک را آری ملک باید چنین دارد نگاه
۳۸۷
گنج بخشودند و افزودند بر خیل و سپاه
۳۸۸
ملک بگرفتند و بربستند بر بیگانه راه
۳۸۹
تا به هنگام محمد، خسرو خوارزم شاه
۳۹۰
گشت این ملک قدیم از غفلت سلطان تباه
۳۹۱
ملک ایران درکف چنگیزیان آمد همی
۳۹۲
وندرین کشور بسی زینان زیان آمد همی
۳۹۳
ملک را چنگیز خود از طالع میمون گرفت
۳۹۴
کز ره یاسا گرفت و از ره قانون گرفت
۳۹۵
در پی اجرای یاسا پیشی از گردون گرفت
۳۹۶
خون آن را ریخت کو یاسای دیگرگون گرفت
۳۹۷
بود حجام طبیعت‌، زان بیامد خون گرفت
۳۹۸
سیل خون کشتگانش بیشی از جیحون گرفت
۳۹۹
بندهٔ یاسای او گشتند شاهان زمن
۴۰۰
وز در تبریز ملک آراست تا حد پکن
۴۰۱
شد چرا خوارزمشاه از وی گریزان، ای دریغ
۴۰۲
با چنان لشکر که بودش زیر فرمان‌، ای دریغ
۴۰۳
ماند بی‌سردار از این معنی خراسان‌، ای دریغ
۴۰۴
زان قبل جان‌های شیرین گشت قربان‌، ای دریغ
۴۰۵
ای دریغ آن ‌ملک همچون باغ رضوان‌، ای دریغ
۴۰۶
کانچنان شد درکف کفار ویران‌، ای دریغ
۴۰۷
سال ششصد خو‌یشتن را از اجانب پاس داشت
۴۰۸
لیک‌ در شش‌ماه‌،‌ششصدساله‌جاه‌ازکف گذاشت
۴۰۹
شد سپس اوکتای قاآن مملکت را پیشبر
۴۱۰
بود سلطانی کریم و پادشاهی دادگر
۴۱۱
صیت عدل و جود او شد در همه کیتی سمر
۴۱۲
در جهانداری و شاهی داشت آیین دگر
۴۱۳
کرد آباد آنچه ویران کرد پیش از او پدر
۴۱۴
زان پدر نشگفت اگر آید چنین فرخ‌پسر
۴۱۵
زانکه‌خودسیم‌ و زر از سنگ‌است‌لعل‌ و در زخاک
۴۱۶
قدرت یزدان پاک است این‌، زهی یزدان پاک
۴۱۷
تا گهی کاین ملک در چنگ هلاکوخان فتاد
۴۱۸
از مغولان رخنه‌ها در کشور ایران فتاد
۴۱۹
نیز از او مستعصم اندر پنجهٔ خذلان فتاد
۴۲۰
ملک اسمعیلیان در عهدش از بنیان فتاد
۴۲۱
جای بومان بود تا در پنجهٔ غازان فتاد
۴۲۲
زین ملک آسایشی درکشور ویران فتاد
۴۲۳
در دل چنگیزیان زان پس پدید آمد نفاق
۴۲۴
تا ز کفشان شد برون شیراز و کرمان و عراق
۴۲۵
سرور احرار ایرانند، آل سربدار
۴۲۶
کز فشار ظلم آشفتند اندر سبزوار
۴۲۷
شهر نیشابور بگرفتند و بس شهر و دیار
۴۲۸
وز دهاقین لشکری کردند بیرون از شمار
۴۲۹
بعد طغاتیمور چنگیزی به گرگان شهریار
۴۳۰
و آخرین خرس مغول او بود در این مرغزار
۴۳۱
سربداران بر سرش در خاک گرگان ریختند
۴۳۲
همچو شیر شرزه خونش را به خاک‌ آمیختند

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.