ملک‌الشعرای بهار · منظومه‌ها

بخش دوم - از اتابکان فارس تا نادرشاه افشار

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
هم اتابیکان به ملک فارس چتر افراشتند
۲
آل کرت آنگه هرات و غور درکف داشتند
۳
پارس‌، از آن پس اتابیکان زکف نگذاشتند
۴
واندر آن آل مظفر تخم نیکی کاشتند
۵
شیخ ابواسحق و یاران گنج‌ها انباشتند
۶
در عراق و یزد وکرمان عاملان بگماشتند
۷
تا بیامد شمسهٔ آل مظفر، شه شجاع
۸
گوسفندان را رهایی داد از چنگ سباع
۹
روزی اندر پارس شد رایات سلطانی عیان
۱۰
گرد گشتند از پی دیدار شه‌، پیر و جوان
۱۱
از بر بامی عجوزی بانگ زد ناگه که هان
۱۲
فاطمه خاتون بیا تا بنگری شاه جهان
۱۳
شه چو این بشنید لختی برکشید ازره عنان
۱۴
خاصگان گفتند شاها چون ستادی ناگهان
۱۵
گفت از آن تا فاطمه خاتون به‌ بیند چهر من
۱۶
هم از این ره در دل اینان فزاید مهر من
۱۷
و ندر آن هنگام شد رایات تیموری به‌ پای
۱۸
ملک ایران را به چنگ آورد از نیروی رای
۱۹
شام و آن ساحات را بستد به تیغ جانگزای
۲۰
وندر آن‌سامان‌نماند از مرد و زن یک‌تن به‌جای
۲۱
پس به سوی هند شد و آن ملک را بستد ز رای
۲۲
زان سپس در جنگ عثمانی شد و بفشرد پای
۲۳
وان سپه بشکست و سلطان را به بند اندرکشید
۲۴
بایزید بندی اندر بند او دم درکشید
۲۵
چون عروس مملکت را کرد چندی شوهری
۲۶
رفت و فرزندان او جستند برکشور سری
۲۷
هر یک اندر گوشه‌ای در سر هوای سروری
۲۸
داد شهرخ زان میان یکچند داد مهتری
۲۹
هم در آخر در سر آوردند کبر و خودسری
۳۰
و ز کف افکندند آیین عدالت‌گستری
۳۱
باری از کبر و نفاق این ملک را بگذاشتند
۳۲
رایت اقبال را آل صفی برداشتند
۳۳
این گره را نیز فر ایزدی همراه شد
۳۴
دست جور از دامن کردارشان کوتاه شد
۳۵
چندتن‌شان را دل از سرّ خرد آگاه شد
۳۶
کار دین و دولت از ایشان خوش و دلخواه شد
۳۷
شاه اسمعیل از اول شاه و شاهنشاه شد
۳۸
صیت اقبالش ز ماهی بر فراز ماه شد
۳۹
بود از پاکی رسول پاک را خیرالسلیل
۴۰
بنگه او ملک ایران‌، مسقط او اردبیل
۴۱
در اوان کودکی بر قصد پیکار و نبرد
۴۲
شد ز لاهیجان سوی خلخال با هفتاد مرد
۴۳
پس بار زنجان شد و یاران خود راگردکرد
۴۴
زان سپس زی شیروان بشتافت با ساز نبرد
۴۵
وز سر شروان شه از مردانگی انگیخت کرد
۴۶
شد ز بیم او رخ گردنکشان ملک زرد
۴۷
الوند شاه چون در آذربایجان آگاه شد
۴۸
سوی شرون راند بر قصد شه صوفی‌، سپاه
۴۹
شاه دین‌پرور ز شروان ره بر آن لشکر گرفت
۵۰
وز دم تیغ جهانسوزش به خصم آذر گرفت
۵۱
از نخستین حمله دشمن راه کوه و در گرفت
۵۲
شه سوی تبریز شد آن ملک را در برگرفت
۵۳
افسر و تخت جهانداری از او زیور گرفت
۵۴
رسم دین شیعی از او نیروی دیگر گرفت
۵۵
سکه بر زر زد به نام احمد و نام علی
۵۶
وین همایون رسم از او برجاست تا اکنو‌‌ن‌، بلی
۵۷
پس برون آمد شه گیتی ز آذربایجان
۵۸
برد لشکر سوی شیراز و عراق و اسپهان
۵۹
وان سه کشور را تهی کرد از گروه ترکمان
۶۰
پس به نیروی ظفر بشتافت زی مازندران
۶۱
کار آن کشور به قانون کرد شاه کاردان
۶۲
پس سوی بغداد روی آورد چون سیل دمان
۶۳
والی آن بوم شد از بیم شه سوی حلب
۶۴
وان همایون ملک را بگرفت شاه دین‌طلب
۶۵
چون سوی تبریز شد تا لشکر آساید ز جنگ
۶۶
شاه عثمانی درآمد با گروهی تیزچنگ
۶۷
شاه خود با لشکری اندک روان شد بی‌درنگ
۶۸
رزم و کوشش را دلیرانه میان بربست تنگ
۶۹
چون‌ فزون شد خصم‌،‌ شاه اندیشه کرد از نام و ننگ
۷۰
خشمگین برتافت رخ چون بچه‌گم‌کرده پلنگ
۷۱
سوی ری شد تا دگر ره بازگردد جنگجوی
۷۲
لیک دشمن بی‌سبب زان سرزمین برتافت روی
۷۳
زان پس سوی خراسان روی کرد آن شهریار
۷۴
کشت شیبک میر ترکان را و بگرفت آن دیار
۷۵
با ملوک ازبک از رادی به صلح انداخت کار
۷۶
شد به امرش سرحد ایران و توران آشکار
۷۷
کرد بر شهزاده بابر لطف و احسان بیشمار
۷۸
لشکرش بخشود و برگ کار و ساز کارزار
۷۹
شه زیان‌ها برد لیکن زان حمایت‌های سخت
۸۰
شاه بابر رفت سوی هند و شد با تاج و تخت
۸۱
زان سپس بغنود چندی در سراب و نخجوان
۸۲
تا شد از بیماری‌، آن مرد سهی زار و نوان
۸۳
هم در آن سامان روانش شد سوی مینو روان
۸۴
پور او طهماسب شه چون بود طفلی ناتوان
۸۵
خود نفاق آمد پدید اندر دل پیر و جوان
۸۶
ملک او افتاد در سرپنجهٔ ذل و هوان
۸۷
هر طرف بیگانگان درکشور او تاختند
۸۸
و ازبکان اندر خراسان تیغ جور افراختند
۸۹
چون برومندی گرفت آن برشده سرو سهی
۹۰
شد سوی قزوین و بگرفت افسر شاهنشهی
۹۱
پس گروه شاملو او را شدند از جان رهی
۹۲
دست خصمان درونی یافت زانان کوتهی
۹۳
پس به خصمان برونی تاخت با فر و بهی
۹۴
کرد با نیروی یزدان ملک خود زانان تهی
۹۵
پس سلیمان شه ز روم آمد به عزم رزم شاه
۹۶
لیک رخ برتافت زان کشور به فر عزم شاه
۹۷
بار دیگر خان ازبک سوی مشهد کرد روی
۹۸
و ندر آن کشور بسی بیداد کرد آن تندخوی
۹۹
هرکه را دیدند کشتند آن گروه بی‌گفت‌وگوی
۱۰۰
شوی بر مرگ زن افغان کرد و زن بر مرگ شوی
۱۰۱
منهیان شه را خبر کردند از این های و هوی
۱۰۲
شاه دین‌پرور نکرد آسایش و نسترد موی
۱۰۳
تا برآورد از سر آن قوم کین‌گستر دمار
۱۰۴
هم در آن کوشش به چنگ آورد شهر قندهار
۱۰۵
اندر آن هنگام سوی گرجیان آهنگ کرد
۱۰۶
عرصه را برآن گروه از شیر مردان تنگ کرد
۱۰۷
بر در تفلیس با آنان به نیرو جنگ کرد
۱۰۸
ملکشان‌بگرفت و خاک از خونشان گلرنک کرد
۱۰۹
پس سوی‌قزوین شد و جای از بر اورنگ کرد
۱۱۰
بار دیگر شه سلیمان قصد ریو و رنگ کرد
۱۱۱
لیک از یک حملهٔ شاهنشه دشمن گداز
۱۱۲
تا به قسطنطنیه یک ره عنان نگرفت باز
۱۱۳
چون به کار کشوری پرداخت شاه بحر و بر
۱۱۴
شه سلیمان کرد قصد رزم شه بار دگر
۱۱۵
شاه خود پیکار را آماده شد چون شیر نر
۱۱۶
شه سلیمان را وزیری بود راد و پرهنر
۱۱۷
گشت سلطان را به صلح شاه ایران راهبر
۱۱۸
نیز شه را داد از این اندیشهٔ نیکو خبر
۱۱۹
شاه تن درداد و صلح افتاد در کار دو شاه
۱۲۰
همچنان برجای ماند آن دوستی تا دیرگاه
۱۲۱
شد دگر ره سوی گرجستان خدیو پاک‌دین
۱۲۲
سخت ویرانی پدید آورد در آن سرزمین
۱۲۳
پس به شکی رفت و بنهاد اندر آنان تیغ کین
۱۲۴
ای عجب خشنودی یزدان همی دید اندرین
۱۲۵
زان میان شد با خراسان فتنه و غوغا قرین
۱۲۶
شه به کار ملک خود پرداخت با رای رزین
۱۲۷
داد سامان جنگ را وانگه سوی قزوین شتافت
۱۲۸
پای از کوشش کشید و سوی داد و دین شتافت
۱۲۹
هم در آن دوران ز ملک فارس و اکناف دگر
۱۳۰
باج و ساو ملک نستد هشت سال آن دادگر
۱۳۱
کفت اکنون‌مان که با کس نیست جنگ و کر و فر
۱۳۲
نیز ما را زر به قدر خرج باشد زیر سر
۱۳۳
نیزمان بازارگانی نیست هنجار و سیر
۱۳۴
پس به زور از زیردستان از چه بستانیم زر
۱۳۵
به که در بی‌احتیاجی باز بخشیم این خراج
۱۳۶
تا به یاریمان به سر پویند وقت احتیاج
۱۳۷
بود پاک و پاک‌دین آن پادشاه رستگار
۱۳۸
می‌نخوردی و غضب راندی همی بر باده‌خوار
۱۳۹
در جوانمردی بدی ضرب‌المثل در روزگار
۱۴۰
داستان‌ها از جوانمردیش باشد یادگار
۱۴۱
چون همایون شه که بود از «‌شیرخان‌»‌ در هندخوار
۱۴۲
بر در شاه آمد و شد یاری از شه خواستار
۱۴۳
شاه لشکر داد و او را بار دیگر شاه کرد
۱۴۴
دست جور زیردستان را از او کوتاه کرد
۱۴۵
وز پس چندی نهال زندگیش از پا فتاد
۱۴۶
شاه اسمعیل‌، پورش تند و بی‌پروا فتاد
۱۴۷
از پس او شه محمد کور و نابینا فتاد
۱۴۸
و ندر این دوران به کشور شوررش و غوغا فتاد
۱۴۹
هم در آنگه صیت جیش مصطفی پاشا فتاد
۱۵۰
ملک گرجستان و شروان در کف اعدا فتاد
۱۵۱
وندرین آشوب و غوغا رفت با حول اله
۱۵۲
از خراسان سوی قزوین موکب عباس شاه
۱۵۳
ملک را ز آشوب ایمن کرد سلطان زمن
۱۵۴
اهل کشور را رهانید از غم و رنج و محن
۱۵۵
ازبکان کردند ناگه در خراسان تاختن
۱۵۶
در خراسان شد شه و راند آن گروه راهزن
۱۵۷
کرد نیکی‌ها به خلق خسته‌، شاه پاک‌تن
۱۵۸
پس دگر ره سوی قزوین شد شه لشکرشکن
۱۵۹
شاه عثمانی همانگه با شهنشه عهد بست
۱۶۰
لیک ازآن پس خهدهای بسته را درهم شکست
۱۶۱
شه چو لختی یافت آسایش ز جنگ و دار و گیر
۱۶۲
در سپاهان رفت و بنشست ازبر فرخ سریر
۱۶۳
پس به ترکستان وگرجستان شد آن والا امیر
۱۶۴
کرد برخی را قتیل وکرد برخی را اسیر
۱۶۵
زان سپس بغداد را بگرفت شاه ملک کیر
۱۶۶
وز ملوک عیسوی آمد به درگاهش سفیر
۱۶۷
جمله را خوشنودکردانید شه وز آن سپس
۱۶۸
سه‌ری آن شاهان روان فرم‌رد از خ‌رد چندکس
۱۶۹
در اوان نهصد و ده مردمان پرتقال
۱۷۰
در جزیرهٔ هرمز افکندند رحل انتقال
۱۷۱
خسروکیتی‌ستان چون گشت اگه زین مقال
۱۷۲
عامل شیراز را فرمود با ساز جدال
۱۷۳
تا شد و آنجای را بستد به فیروزی و فال
۱۷۴
هم در آن ساحل بنایی ساخت شاه بی‌همال
۱۷۵
چون ز همت آن خزف را همسر الماس کرد
۱۷۶
نام آن فرخ مکان را بندر عباس کرد
۱۷۷
در رواج دین همی کوشید شاه پارسای
۱۷۸
زان به تدبیرش موافق بود تقدیر خدای
۱۷۹
شد پیاده سوی طوس آن پادشاه پاک‌رای
۱۸۰
هم در آن ره ساخت بهر کاروان چندین سرای
۱۸۱
نیز در مازندران چندین اساس دیرپای
۱۸۲
ساخته‌است آن ‌شاه و تا اکنون بود چونان به ‌جای
۱۸۳
پس‌نبیرهٔ خود صفی‌شه را به جای خود نشاند
۱۸۴
نیز از مازندران زی کشور باقی براند
۱۸۵
شه‌صفی خود نیز در کشور به نیکی کار کرد
۱۸۶
هم به خصمان درونی کوشش بسیار کرد
۱۸۷
نیز جوری با بزرگ فرقهٔ افشار کرد
۱۸۸
پس اباعثمانی اندر ایروان پیکار کرد
۱۸۹
نیز در بغداد با او رزم ناهنجار کرد
۱۹۰
هم در آخر صلح با آن خصم بدکردار کرد
۱۹۱
پس به کاشان رفت شه وآنجا زمانی بو‌د شاد
۱۹۲
هم در آن کشور بنای قریهٔ «‌فین‌» برنهاد
۱۹۳
هم به کاشان ناگهش پیک اجل گفتاکه قم
۱۹۴
کشت مدفون پیکر شاهانه‌اش در خاک قم
۱۹۵
زان سپس بگرفت افسر شاه عباس دوم
۱۹۶
خنگ دولت را نگار عدل زد بر یال و دم
۱۹۷
توسن قهرش به مغز باده‌خواران سود سم
۱۹۸
حکم او برکند رز، فرمان او بشکست خم
۱۹۹
کس به عهدش دست سوی می نبردی بیدریغ
۲۰۰
زانکه بد در عهد او پادافره میخواره تیغ
۲۰۱
کرد قزوین را دگر ره پایتخت آن پاک کیش
۲۰۲
و ز شه عثمانی و روسش سفیر آمد به‌پیش
۲۰۳
شاه ترکستان به ‌ناگه رانده گشت از ملک ‌خویش
۲۰۴
شد به سوی شاه و یاری خواست با حال پریش
۲۰۵
شه نهاد او را ز یاری مرهمی بر قلب ریش
۲۰۶
کرد او را شاه ملک ترک بر هنجار پیش
۲۰۷
وز پی تنبیه افغان برد زی خاور سپاه
۲۰۸
هم درآمد قندهار وکابل اندر دست شاه
۲۰۹
زان سپس در اسپهان شد خسرو گیتی‌ستان
۲۱۰
بار دیگر تختگه برد اندر آن شادیستان
۲۱۱
پس بناهای نوآیین ساخت اندر اسپهان
۲۱۲
چون بنای چل‌ستون و سردر نقش جهان
۲۱۳
نیز چندی بهر رامش شد سوی مازندران
۲۱۴
بازگشتن را ملک بیمار شد در دامغان
۲۱۵
وندر آنجا کرد بدرود جهان آن شهریار
۲۱۶
آوخ آوخ‌، گر جهان را این بود انجام ‌کار
۲۱۷
شه سلیمان پور او بگرفت تخت و افسرش
۲۱۸
لیک کودک بود و شد دستور اعظم رهبرش
۲۱۹
می‌ندادی ره وزیر اندر امور کشورش
۲۲۰
شاه کرد این شکوه را یک‌روزه با میرآخورش
۲۲۱
گفت میرآخور به فرمان تو بدهم کیفرش
۲۲۲
هم به فرمان ملک کشتند روز دیگرش
۲۲۳
از پس او میرآخور گشت دستور اجل
۲۲۴
وان قشو کم کم قلمدان کشت و شد ضرب‌المثل
۲۲۵
همت و مردانگی هر مشکل آسان می کند
۲۲۶
خود قشو را مرد با همت قلمدان می کند
۲۲۷
چون قلمدان یافت‌، عدل و داد و احسان می کند
۲۲۸
عدل آری ملک را چون باغ رضوان می کند
۲۲۹
مملکت را جور و استبداد ویران می کند
۲۳۰
جور در هرجا که ره جوید چو ایران می کند
۲۳۱
ای دریغا چون شد آن ایران و آن ایرانیان
۲۳۲
تا ببینند این ده ویران و این ویرانیان
۲۳۳
الغرض عدل شه و تدبیر آن دستور داد
۲۳۴
ملک را کردند خرم خلق را کردند شاد
۲۳۵
تا شه ازگیتی سوی مینوی فرخ‌رخ نهاد
۲۳۶
در سپاهان چند بنیاد است از آن فرخ‌نهاد
۲۳۷
بعد او سلطان حسین اندر جهانداری ستاد
۲۳۸
لیک از نابخردی در پنجهٔ افغان فتاد
۲۳۹
ملک ایران را گرفتند آن گروه کینه‌ور
۲۴۰
روس و عثمانی هم از یکسو برآوردند سر
۲۴۱
پور او طهماسب شه از بیم افغان خوار شد
۲۴۲
هم به خواری در پناه فرقهٔ قاجار شد
۲۴۳
این گره را نیز با افغان بسی پیکار شد
۲۴۴
تا جهان خرم ز فخر دودهٔ افشار شد
۲۴۵
موکب شه ناگهان زی طوس راه اسپار شد
۲۴۶
نادر لشکرشکن را با ملک دیدار شد
۲۴۷
شاه را نیک آمد آن رفتار و وضع بلعجب
۲۴۸
داد از آن رفتار، طهماسب قلیخانش لقب
۲۴۹
پس پی رزم ملک محمود سکزی، شهریار
۲۵۰
خیمه و خرگاه عزت کوفت در آن مرغزار
۲۵۱
مهتر قاجار بس کوشید در آن گیرودار
۲۵۲
لیک خود کاری نرفت از پیش و نگشود آن‌دیار
۲۵۳
ناگهان سلطان دی آورد جیش از هر کنار
۲۵۴
ابر غران نیز سنگر بست در هر کوهسار
۲۵۵
مهتر قاجار با شه گفت زین میدان جنگ
۲۵۶
سوی گرگان رفت باید تا شود لختی درنگ
۲۵۷
داشت چون نادر به سر آهنگ ملک و سروری
۲۵۸
می‌شمرد اندر نهان آن گفته‌ها را سرسری
۲۵۹
کرد چندان پیش شاه ساده‌دل افسونگری
۲۶۰
تا به قتل مهتر قاجار کرد او را جری
۲۶۱
هم به جهد او ز پای افتاد آن نخل طری
۲۶۲
زان سپس اندر جهان افتاد صیت نادری
۲۶۳
شد سپهسالار آن لشکر به توفیق خدای
۲۶۴
هم حصار طوس را بگرفت از تدبیر و رای
۲۶۵
زان سپس ضبط خراسان کرد و شد سه‌ری هراه
۲۶۶
وز پس ضبط هری در طوس جست آرامگاه
۲۶۷
ناگهان اشرف به سمنان زاصفهان پیمود راه
۲۶۸
نادر و طهماسب شه رفتند زی اوکینه‌خواه
۲۶۹
هم به مهماندوست رویارو شدند آن دو سپاه
۲۷۰
روی کیتی شد ز دود توپ و زنبوری سیاه
۲۷۱
داد مردی داد نادر اندر ان دشت نبرد
۲۷۲
تا برآورد از سر افغان به یک شلیک کرد
۲۷۳
این زبردستی چو از نادر بدید ان زشت کیش
۲۷۴
روی واپس کرد و راه اسپهان بگرفت پیش
۲۷۵
رفت نادر در پیش چون شیر در دنبال میش
۲۷۶
دید چون اشرف سپاهی در قفا زاندازه بیش
۲۷۷
خه‌راست‌از خثمانیان‌جیشی بهٔاری‌سه‌ری خ‌ریش
۲۷۸
نیمه‌جنگی کرد و رخ برتافت با حال پریش
۲۷۹
از ره شیراز وکرمان جست ره زی قندهار
۲۸۰
در بلوچستان بریدندش سر وکشتند زار
۲۸۱
از پس تنبیه افغان نادر با فر و هنگ
۲۸۲
بهر دفع روس و عثمانی میان بربست تنگ
۲۸۳
شاه را در اصفهان بنهاد و خود شد سوی جنگ
۲۸۴
کرد ایران را تهی از آن دوخصم تیزچنگ
۲۸۵
پس به امر شاه شد سوی خراسان بی‌درنگ
۲۸۶
روبهان پنهان شدند از بیم آن جنگی پلنگ
۲۸۷
حاصل ترکان و افغانان از او بدروده شد
۲۸۸
هم به ملک شه هراه و قندهار افزوده شد
۲۸۹
در سپاهان شاه و نزدیکان سپاهی ساختند
۲۹۰
جانب بغداد بهر رزم ترکان تاختند
۲۹۱
ترکیان بهر شبیخون تیغ هندی اختند
۲۹۲
سوی اینان تاختند ویار اینان ساختند
۲۹۳
لشکر طهماسب شه از بیم دل‌ها باختند
۲۹۴
پشت کردند و به پاس جان خود پرداختند
۲۹۵
شاه نیز از بیم با آنان به صلح آواز داد
۲۹۶
وآنچه نادر زان جماعت برده بود او بازداد
۲۹۷
نادر اندر طوس چون بشنید آن چنگ وکریز
۲۹۸
نامه‌ای بنگاشت سوی شه همه بیغاره خیز
۲۹۹
گفت بس در چشم بدخواهان نماید ناتمیز
۳۰۰
این ستیز زشت و صلحی زشت‌تر ازآن ستیز
۳۰۱
باری اکنون چاره‌ای باید پس از این رستخیز
۳۰۲
اینکه شه جیشی ز نو گرد آورد این بنده نیز
۳۰۳
تا مگر راحت کنیم این خاطر آشفته را
۳۰۴
نیز در جوی آوریم این آب از جو رفته را
۳۰۵
از پس این نامه خود زی اسپهان کرد ایلغار
۳۰۶
داد اردو را مکان در مرغزار «‌مورچه‌خوار»
۳۰۷
مقدم شه را پی عرض سپه شد خواستار
۳۰۸
شد به لشکرگاه نادر، شاد و خرم شهریار
۳۰۹
نیز نادر میزبانی را به شب انداخت کار
۳۱۰
وندران شب مجلسی آراست چون خرم بهار
۳۱۱
ساده‌ها در پرده‌ها و باده‌ها در شیشه‌ها
۳۱۲
لیک اندر هریک از آن شیشه‌ها اندیشه‌ها
۳۱۳
شه‌*‌ر شد سرمست می از سادکان شد کامخ‌راه
۳۱۴
همچنان سرگرم بد زآغاز شب تا صبحگاه
۳۱۵
نیز نادر با امیران و بزرگان سپاه
۳۱۶
آمد و بنمودشان وضع درون بارگاه
۳۱۷
جملگی دیدند آن کار بد و حال تباه
۳۱۸
در عجب ماندند از آن اعمال ناشایست شاه
۳۱۹
جمله با نادر بیاوردند عهد اندر میان
۳۲۰
تاکنند آن ننگ را دور از سر ایرانیان
۳۲۱
عهد و پیمان‌ها بشد ستوار و نادر بامداد
۳۲۲
پای هشیاری در آن خفتنگه مستان نهاد
۳۲۳
کفت شاها بندگان را دل ز خسرو نیست شاد
۳۲۴
تاج باید هشت و جان در پنجهٔ تقدیر داد
۳۲۵
شه چو این بشنید ناگه برکشید آه از نهاد
۳۲۶
هم به ناکامی نگین و تاج را ازکف نهاد
۳۲۷
زان سپس نادر نمودش زی خراسان رهسپار
۳۲۸
هم قتیل فرقهٔ قاجار شد در سبزوار
۳۲۹
کشورایران از آن پس فرخ و فرخنده شد
۳۳۰
کوس ملک و دولت نادر شهی غرنده شد
۳۳۱
نخل عمر ناکسان از بیخ و بن پرکنده شد
۳۳۲
مملکت آباد و رزق ارزان و عدل ارزنده شد
۳۳۳
گلبن دولت ز آب تیغ او بالنده شد
۳۳۴
کوش شاهان جهان از نام او آکنده شد
۳۳۵
چون نبود اندر عیان خویش شه و پیوند شاه
۳۳۶
تاج را آویخت ازگهوارهٔ فرزند شاه
۳۳۷
کرد از آن پس بهر دفع دشمنان جیشی گزین
۳۳۸
سخت رزمی کرد با عثمانیان در خانقین
۳۳۹
والی بغداد روگردان شد از میدان کین
۳۴۰
هم سوی بغداد شد وز بیم شد بارونشین
۳۴۱
نادر از پی رفت و خنگ باره گیری کرد زین
۳۴۲
ناگه از قسطنطنیه جیشی آمد سهمگین
۳۴۳
نادر لشکرشکن برخاست از گرد حصار
۳۴۴
رفت زی کرکوک و شد آماده بهر کارزار
۳۴۵
از نماز بامدادان تا به هنگام زوال
۳۴۶
باز نستادند یک‌دم آن دو لشکر از قتال
۳۴۷
تا شکست آمد به جیش نادر فرخنده‌فال
۳۴۸
شد روان سوی عراق ازدشت کین آشفته‌حال
۳۴۹
گفت تاکاتب نویسد نامهٔ نیکی سگال
۳۵۰
سوی ارکان بلاد و سوی اعیان جبال
۳۵۱
تا میان بندند و سوی دشت کین جولان کنند
۳۵۲
تا مگر باز این شکست زشت را جبران کنند
۳۵۳
این شنیدستم که اندر نامه‌ها کاتب نوشت
۳۵۴
این که تخم چشم‌زخمی گنبد گردنده گشت
۳۵۵
دید چون نادر، به خشم آن نامه ها از دست هشت
۳۵۶
گفت نندیشی از این گفتار ناشایست و زشت
۳۵۷
آنچه پیران در حرم دانند و طفلان درکنشت
۳۵۸
چون توان پنهان نمودن‌، این‌چنین باید نوشت‌:
۳۵۹
کز سپاه رومیان نادر شکستی سخت دید
۳۶۰
هان‌، وفا و یاری از ایرانیان دارد امید
۳۶۱
الغرض او را بهٔاری آمدند از هر قبیل
۳۶۲
لشکری ن‌ریان چنان *‌رن سیل غلطان بر سبیل
۳۶۳
رفت و با عثمانیان پیکارکرد آن ژنده‌پیل
۳۶۴
شد زشمشیرش سرو سالارآن لشکرقتیل
۳۶۵
پس به زنهار آمدند آن قوم‌، نالان و ذلیل
۳۶۶
دادشان زنهار و شد درماندکانشان را کفیل
۳۶۷
زان سپس بغداد را بگرفت شاه کینه‌خواه
۳۶۸
با نوید فتح‌، زی ایران‌زمین پیمود راه
۳۶۹
ملک را چون کرد زآشوب و فتن امن و امان
۳۷۰
با سپاهی جنگجو شد سوی داغستان روان
۳۷۱
وندر آن ساحات گردان نامور فتحی عیان
۳۷۲
زان سپس برگشت وکرد اتراق در دشت مغان
۳۷۳
جمله سرداران و میران نیز با او هم‌عنان
۳۷۴
جیش ترکستان و ایران نیز با هم توأمان
۳۷۵
اندر آن گلگشت خرم جمله کردند انجمن
۳۷۶
هم در آن کنکاش‌، نادر کرد آغاز سخن
۳۷۷
گفت هان ای قوم! ابر خرد و کلان هست آشکار
۳۷۸
کاختر آل‌صفی برگشت در انجام کار
۳۷۹
هر طرف همسایگان کردند قصد این دیار
۳۸۰
قوم افغان در سپاهان تاختند از هرکنار
۳۸۱
نیز آذربایجان را شد ز رومی کار، زار
۳۸۲
نیز روسی سوی گیلان تاخت در این گیرودار
۳۸۳
شحنه‌ای کاین رهزنان را راند از این برزن که بود؟
۳۸۴
و انکه‌مستخلص نمود این‌ملک‌را، جز من که بود؟
۳۸۵
لیک اکنون دفتر آل صفی شد منطوی
۳۸۶
نیست یک تن کاندرین کشور نماید خسروی
۳۸۷
خسروی جوئید بهر خویشتن راد و قوی
۳۸۸
تا بریمش طاعت و فرمان ز راه نیکوئی
۳۸۹
جمله گفتند آنکه راه خسروی پوید توئی
۳۹۰
مرد دانا جز تو کس را کی نماید پیروی
۳۹۱
خیز و خسرو باش و پیداکن دم اردیبهشت
۳۹۲
تا کنیم این ملک را زیبنده چون خرم بهشت
۳۹۳
گفت هان لاطایل است این جبنش و این غائله
۳۹۴
زانکه نادر را به شاهی برنتابد حوصله
۳۹۵
هان به جز من خسروی جوئید در این مرحله
۳۹۶
خلق گشتند اندر آن اصرار با هم یکدله
۳۹۷
چون مسلسل شد سخن‌، پذرفت‌ آن شیر یله
۳۹۸
اابفلهمتغعلرا افکند اندر سلسله
۳۹۹
گفت گر من خسروم باری بدین شرط و سجل
۴۰۰
کانچه من گویم شما را، بشنوید از جان و دل
۴۰۱
فتنهٔ شیعی و سنی و آنهمه آشوب وشر
۴۰۲
در زمان دولت آل صفی شد مشتهر
۴۰۳
ناسزا گفتند بر بوبکر و عثمان و عمر
۴۰۴
نیز بد گفتند بر همخوابهٔ پیغامبر
۴۰۵
کشت ناشایست‌ها زینگونه در ایران سمر
۴۰۶
خون خلقی بی گنه گشت اندرین غوغا هدر
۴۰۷
هم کنون ز ایرانیان بی گنه جمعی کثیر
۴۰۸
مانده‌اند اندرکف بیگانگان زار و اسیر
۴۰۹
پند برگیرید و راه زشتکاری مسپرید
۴۱۰
هم از این پس ناسزای این گروه برنشمرید
۴۱۱
بر حدیث من نه‌، بر اوضاع کشور بنگرید
۴۱۲
وز سر این خودستایی و تعصب بگذرید
۴۱۳
هر دو ملت اتحاد و یکدلی پیش آورید
۴۱۴
تا از این ره پردهٔ ناموس دشمن بردرید
۴۱۵
آری آری پردهٔ ناموس دشمن بردرند
۴۱۶
چون دو ملت اتحاد و یکدلی پیش آورند
۴۱۷
الغرض گفتار او در گوش مردم جا گرفت
۴۱۸
هم بدین شرط از گروه شیعه پیمان‌ها گرفت
۴۱۹
زان ‌سپس جشنی‌ بدین‌ شادی در آن صحرا گرفت
۴۲۰
گشت نادرشاه و کار ملک ازو بالا گرفت
۴۲۱
پس به اسپاهان شد و بر تختگه ماوا گرفت
۴۲۲
در جهانداری سبق زاسکندر و دارا گرفت
۴۲۳
بس به ‌سوی قندهار و کابل آمد با سپاه
۴۲۴
کرد مفتوح آن دو کشور را به تایید اله
۴۲۵
پس دلیرانه سوی هندوستان بربست رخت
۴۲۶
با محمدشاه هندی کرد چندین رزم سخت
۴۲۷
بیشتر زان ملک را بگرفت شاه نیک‌بخت
۴۲۸
گوهر و زر برد از آن بار بار و لخت لخت
۴۲۹
پس بر آنان سایه افکند آن هنرپرور درخت
۴۳۰
با محمدشه سپرد آن گنج و ملک و تاج و تخت
۴۳۱
لیک در دهلی پی تنبیه اشرار دیار
۴۳۲
غارت و قتلی عظیم افکند حکم شهریار
۴۳۳
پس به ترکستان و خوارم و بخارا شد روان
۴۳۴
وان سه کشور زیر فرمان کرد شاه کاردان
۴۳۵
پس به ایران اندر آمد از ره مازندران
۴۳۶
وندر آن جنگل به شاه افتاد تیری ناگهان
۴۳۷
هم نجستند اندر آن کشور ز تیرافکن نشان
۴۳۸
شه به فرزند بزرگ خویشتن شد بدگمان
۴۳۹
گفت دشمن کامی او این جسارت‌ها نمود
۴۴۰
چون به ری آمد بدین بهتانش نابینا نمود
۴۴۱
پس به قصد آستان‌بوسی روان شد زی نجف
۴۴۲
کرد ایثار اندر آن درگه هدایا و تحف
۴۴۳
پس سوی بغداد شد با رایت عز و شرف
۴۴۴
گفت تا دانشوران گرد آمدند از هر طرف
۴۴۵
در برش از شیعی و سنی فروبستند صف
۴۴۶
کرد با هریک به رسم خویش احسان و لطف
۴۴۷
پس سخن‌هاکفت شه با آن کروه از اتفاق
۴۴۸
تا برون کرد از دل آنان به دانایی نفاق
۴۴۹
پس سوی سلطان عثمانی بریدی کرد راست
۴۵۰
هم در این اندیشهٔ عالی ز وی امداد خواست
۴۵۱
گفت قصدم زین عمل آسایش خلق خداست
۴۵۲
زانکه ما ملت ز یک پیراهنیم از راه راست
۴۵۳
چندگوئیم این‌یکی برحق و آن‌یک بر خطاست
۴۵۴
در میان ما دو ملت این خطاکاری چراست
۴۵۵
خوش بود تا اتحاد آریم و همدستان شویم
۴۵۶
تا بدین تدبیر عالی مالک کیهان شویم
۴۵۷
پس به لگزستان شد و زانجا به اسپاهان چمید
۴۵۸
هم در اسپاهان برید شاه عثمانی رسید
۴۵۹
شاه اندر نامهٔ او، رنگ یکرنگی ندید
۴۶۰
خشمگین سوی حدود ملک او لشکرکشید
۴۶۱
زین خبر آشوب شد در ملک عثمانی پدید
۴۶۲
حکمرانان حدود روم با بیم و امید
۴۶۳
پوزش آوردند نادر را که بر فرمان تو
۴۶۴
شاه خود را گرم‌دل سازیم بر پیمان تو
۴۶۵
نادر این ‌پذرفت‌ و خود سوی ‌خر‌‌اسان ‌رفت چست
۴۶۶
تا که بر ترکان و افغانان کند پیمان درست
۴۶۷
لیک با او شد دل ایرانیان بر خیره سست
۴۶۸
تا به قوچان نقش عمر از صفحهٔ ایام شست
۴۶۹
کشته شد ناکام لیک از نام نیکو کام جست
۴۷۰
هم بدین کردار خار فتنه درکشور برست
۴۷۱
وان خیال عالی شاهنشه با رای و هوش
۴۷۲
پاک از آن کردار مدهوشانه بیرون شد زگوش
۴۷۳
ای دریغ آن تخت و آن دیهیم و آن فر و بهی
۴۷۴
ای دریغ آن عزم و آن تدبیر و آن فرماندهی
۴۷۵
ای دریغ آن کاردانی ای دریغ آن آگهی
۴۷۶
ای دریغ آن رادمردی وآن دلیری وآن مهی
۴۷۷
کاش اکنون بودی وکردی ز نو شاهنشهی
۴۷۸
تا که گشتندی ز نو شاهنشهان او را رهی
۴۷۹
تیغ او دست طمع ببریدی از همسایگان
۴۸۰
تا نبردندی چنین ایران او را رایگان
۴۸۱
الغرض چون گشت‌ خالی زان شهنشه تخت و تاج
۴۸۲
فتنه و شر با مزاج مملکت جست امتزاج
۴۸۳
بی‌وزیر و شاه‌، فاسدگشت ایران را مزاج
۴۸۴
زادگانش جمله شه بودند لیکن شاه عاج
۴۸۵
بازی پیلانه می کردند با هم ز اعوجاج
۴۸۶
تا پیاده کرد گیتی‌شان ز اسب ابتهاج
۴۸۷
خود علیشاه و شه ابراهیم و شهرخ هر سه تن
۴۸۸
اندر افتادند سالی دو به جان خویشتن

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.