ملک‌الشعرای بهار · منظومه‌ها

بخش سوم - از کریم خان زند تا مشروطه

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
اندرین فترت برآمد رایت سالار زند
۲
مملکت را کرد مستخلص پس از پیکار چند
۳
بود سلطانی کریم و شهریاری هوشمند
۴
دوحهٔ نیکی نشاند و ریشهٔ زشتی بکند
۵
پایگاه ملک را بنهاد بر چرخ بلند
۶
خسروان را شاید از رفتار او گیرند پند
۷
بس که بد راد و فروتن‌، شه نخواندی خویش را
۸
خود وکیل زیردستان نام راندی خویش را
۹
کشور اندر عهد او آسایش و آرام یافت
۱۰
زیردستان را به نیکی کام داد و کام یافت
۱۱
چون حسن شاه قجر مازندران را رام یافت
۱۲
خان زند از او شکستی سخت بدفرجام یافت
۱۳
حیله‌ها انگیخت چون خود را به بند و دام یافت
۱۴
تا که کار دشمن از تدبیر او انجام یافت
۱۵
خود سر قاجار سر ببریده بود زان دار و گیر
۱۶
نیز فرزند و کسانش زان میان گشتند اسیر
۱۷
الغرض با زیردستان گشت چندان سازگار
۱۸
کان نتاند مهربان مادر به طفل شیرخوار
۱۹
شب شدی بر بام و افکندی نظر بر هر کنار
۲۰
گر نشان عیش جستی شکر کردی بیشمار
۲۱
ور نشان بانگ و رامش کم شنیدی شهریار
۲۲
ناسزا گفتی بسی بر پاسبانان دیار
۲۳
تا چه کردستید با مردم ز زشتی و بدی
۲۴
کامشب از آنان نیاید بانگ عیش و بیخودی
۲۵
خود شبی بزمی بپا کرد از زنان ماهرو
۲۶
دید یک تن زان میان افکنده چین اندر برو
۲۷
کفت این از چیست‌؟ گفت ای شهریارکامجو
۲۸
کرده با من چند گه سبزی فروشی دل نکو
۲۹
نیز من امشب قرار وصل دادستم بدو
۳۰
چون حدیث او به پایان رفت‌، شاه نیکخو
۳۱
گفت کان زن را همان دم با می و اسباب نوش
۳۲
چاکران بردند اندر خانهٔ سبزی‌فروش
۳۳
با چنین آبادی ملک و خوشی و کر و فر
۳۴
با خودآرائی و آرایش نبود او را نظر
۳۵
جامه‌ای از پنبه بودش هر دو رویه آستر
۳۶
وآن هم آرنجش همیشه پینه‌دار و نیمه‌در
۳۷
لیک گاه جود و بخشش داشت در پیش نظر
۳۸
سنگ را همتای گوهر خاک همسنگ زر
۳۹
هم ازین‌ احسان و جود آنگه که رخ بر خاک سود
۴۰
در درون مخزنش جز هفت بدره زر نبود
۴۱
باری اندر ملک داری درّ عدل و داد سفت
۴۲
هم به نام نیک‌، تخت و تاج را بدرود گفت
۴۳
جانشینان ورا شد جهل و استبداد جفت
۴۴
طالع بیدارشان از جهل و استبداد خفت
۴۵
صرصر بیدولتی‌شان خرمن آمال رفت
۴۶
پس گل قاجاریان ازگلشن عزت شکفت
۴۷
لیک نام زند را بنمود درگیتی بلند
۴۸
پهلوان شیردل لطفعلی خان میر زند
۴۹
بر در شیراز با خلقی گران میر دلیر
۵۰
تاخت بر لشکرگه آقا محمد خان چو شیر
۵۱
مهتر قاجار مردی کرد و باز استاد دیر
۵۲
زین ثبات و پردلی شد بر امیر زند چیر
۵۳
جنگ‌ها کردند تا شد روزگار از جنگ سیر
۵۴
پهلوان زند آمد عاقبت زین جنگ زیر
۵۵
گشت صیت دولت آقا محمد خان بلند
۵۶
کرد گیتی دولت پیشینیان را ریشخند
۵۷
اوست اندر پادشاهی مغز و اینان جمله پوست
۵۸
یک تن ازاینان اگر شایان تحسین است اوست
۵۹
بی‌دورنگی بد، به ‌دشمن ‌دشمن ‌و با دوست‌ د‌وست
۶۰
آفرین بر شهریاری کاینش طبع و اینش خوست
۶۱
گاه کوشش راست گفتی ساخته از سنگ روست
۶۲
گاه تدبیر آنچه گفتی خلق گفتندی نکوست
۶۳
از پس مرگ خدیو زند از شیراز تاخت
۶۴
شد سوی مازندران و نوبت شاهی نواخت
۶۵
فرقهٔ قاجار از جان بندهٔ درگه شدند
۶۶
مردم کوه پتشخوارش ز جان همره شدند
۶۷
الغرض نیمی ز ایران بندگان شه شدند
۶۸
دشمنان خانگی چون زین خبر آگه شدند
۶۹
جنگجویی را همه تن سوی میدانگه شدند
۷۰
لیک در میدان آن شیر ژیان روبه شدند
۷۱
بر خوانین و رجال زند یک یک چیره شد
۷۲
روز بدخواهان ز نور رای پاکش تیره شد
۷۳
باری او را بود در شاهی دو خوی ناپسند
۷۴
خست بسیار و بی‌انصافی بالابلند
۷۵
نیمهٔ مردان کرمان را به خواری چشم کند
۷۶
دخترانشان را به ذل بردگی اندر فکند
۷۷
پس بکندش چشم و آوردش به ری بسته به‌بند
۷۸
راند حکمی زشت بر لطفعلی خان. شاه زند
۷۹
در ری آن شهزادهٔ آزاده را بر دارکرد
۸۰
خویش را نزد جوانمردان گیتی خوار کرد!
۸۱
میرزا شهرخ که بود اندر خراسان حکمران
۸۲
پور نادر شه بد و بودش جواهرها نهان
۸۳
بود نابینا و شد تسلیم خاقان جهان
۸۴
وز شکنجه مرد مسکین‌، اینت خصمی بی‌امان
۸۵
شد به رزم روسیان زآن‌ پس سوی تفلیس‌، خان
۸۶
گنجه و تفلیس بستد شد سوی شوشی روان
۸۷
وز خراسان گنج‌های نادرش آمد به‌ دست
۸۸
نیز از تاراج گرجستان فراوان طرف بست
۸۹
اندر اردوگاه پیرامون شوشی نیمشب
۹۰
کرد از دو خادم دیرینه خربوزه طلب
۹۱
بهرش آوردند و شه بنمود بر آنان غضب
۹۲
کفت ازین خربوزه خوردستید بی‌شرط ادب
۹۳
بامدادان چشم‌هاتان برکنم تا زان سبب
۹۴
عبرت افزایید زیرا عبرت افزاید تعب
۹۵
وان دواش از بیم جان کشتند نزدیک سحر
۹۶
خست و بی‌رحمی آری این‌چنین بخشد ثمر!
۹۷
شد سپس فتحعلی شه اندر ایران پادشا
۹۸
بود سلطانی رحیم و شهریاری با حیا
۹۹
لطف‌ها فرمود بر فتحعلی خان صبا
۱۰۰
شعر و صنعت یافت از تشویق او قدر و بها
۱۰۱
هم در آن ایام جنگ روس و ایران شد بپا
۱۰۲
انگلیسان وعده‌ها کردند بی‌شرط وفا
۱۰۳
چند منصب‌دار در افواج ایران داشتند
۱۰۴
جنگ چون پیش آمد آن اشخاص را برداشتند
۱۰۵
بست ناپلیون با فتحعلی عهد وداد
۱۰۶
زان بریتانی به بیم افتاد و برگشت از عناد
۱۰۷
بست با قیصر، علی‌رغم بناپارت اتحاد
۱۰۸
کرد اندر بارهٔ قفقاز وگرجستان فساد
۱۰۹
نیز با فتحعلی شه دم زد از صلح و سداد
۱۱۰
زان میان فتحعلی شه کرد بر وی اعتماد
۱۱۱
شد در آن هنگام ناپلیون اول از میان
۱۱۲
گشت ایران زان سپس جولانگه بیگانگان
۱۱۳
روس با ما جنگ کرد و در گلستان عهد بست
۱۱۴
لیک ناگه عهدهای بسته را در هم شکست
۱۱۵
حمله بر تبریز کرد و داد جنگی تازه دست
۱۱۶
عاقبت در ترکمان‌چایی ز نو پیمان ببست
۱۱۷
وآن قرار جابرانه همچنان برجای هست
۱۱۸
چند شهر از ما گرفت و نام ما را کرد پست
۱۱۹
لیک شد قیصر ضمین کز بعد مرگ پادشاه
۱۲۰
خسروی عباس و آلش را بود بی‌اشتباه
۱۲۱
شاه‌عباس از پس آن عهد و پیمان خوار شد
۱۲۲
نایب شه بود لیکن راندهٔ دربار شد
۱۲۳
متهم شد در شکست روس و بی‌مقدار شد
۱۲۴
در خراسان رفت و آنجا زاندهان بیمار شد
۱۲۵
خاک طوس از آن قد بالنده برخوردار شد
۱۲۶
شاه هم در اصفهان از زندگی بیزار شد
۱۲۷
از پس فتحعلی شه‌، شه‌محمد شاه کشت
۱۲۸
مر علی‌شه را ز شاهی دست و دل کوتاه گشت
۱۲۹
جانشین بد شه محمد زادهٔ عباس شاه
۱۳۰
زانکه عهد روس و ایران بد بر این معنی گواه
۱۳۱
لیک فرزندان شه بودند اندر اشتباه
۱۳۲
هریکی خود را شهی خواندند با خیل و سپاه
۱۳۳
ظل سلطان شد علی‌شاه و به‌ری برشد به گاه
۱۳۴
جانشین بیرون از آذربایجان شد کینه‌خواه
۱۳۵
همره قائم مقام آمد سوی ری با شتاب
۱۳۶
کشت تسلیم برادرزاده‌، شاه نیم‌خواب
۱۳۷
زادگان شاه ماضی هر یکی شاهی بدند
۱۳۸
هر یکی در ملک چون شیر دژآکاهی بدند
۱۳۹
لیک با تهدید قیصر جمله روباهی بدند
۱۴۰
مر محمد شاه را خدام همراهی بدند
۱۴۱
تابع استاره کشته ارچه خود ماهی بدند
۱۴۲
در بر قائم مقامش عبد درگاهی بدند
۱۴۳
فخر ایران و فراهان خواجه بوالقاسم وزیر
۱۴۴
آنکه کلکش وحشیان رارام کردی با صفیر
۱۴۵
خواجه‌بوالقاسم به کار روس و ایران دست داشت
۱۴۶
در منظم کردن ایران بسی همت گماشت
۱۴۷
در فن انشا ز نو تخمی به باغ فضل کاشت
۱۴۸
شعر را نیکو سرود و نامه را نیکو نگاشت
۱۴۹
در امور ملک رایات اولی‌الامری فراشت
۱۵۰
زان سبب افکار دربار شه از وی روی کاشت
۱۵۱
در نگارستان به ناحق کشته شد قائم‌مقام
۱۵۲
حاجی میرزا آقاسی آن جاه و مقام را یافت
۱۵۳
میرزا آقاسی اندر فتح اقلیم هرات
۱۵۴
جنب‌ و جوشی کرد لیکن پیش آمد مشکلات
۱۵۵
ساخت بهر خود ضیاع وافر از ملک و قنات
۱۵۶
دست و پایی کرد تا شه را پدید آمد وفات
۱۵۷
ناصرالدین‌شه بری رخ کرد چون شد شاه مات
۱۵۸
بود همراهش وزیری داهی و عالی صفات
۱۵۹
میر نام آور تقی خان آن وزیر بی‌نظیر
۱۶۰
کش اتابک شد لقب زان‌پس که بد میرکبیر
۱۶۱
چون که ناپلیون به‌سوری «‌سن هلن‌» شد رهسپار
۱۶۲
بسته شد اندر اروپا عهدهای استوار
۱۶۳
یافت لوی هجدهم بر مسند شاهی قرار
۱۶۴
اختلافات اروپا ختم شد یک روزگار
۱۶۵
وز دگر سو جنبش علمی به عالم یافت بار
۱۶۶
لیک ایران بود غرق خواب جهل و اضطرار
۱۶۷
درکناری اوفتاده سست و غافل زین امور
۱۶۸
انگلیس و روس بر وی چیره از نزدیک و دور
۱۶۹
مردم هشیار دنیا در خیال سروری
۱۷۰
روز و شب مستغرق تدبیر و حیلت گستری
۱۷۱
گرم نشر صنعت و علم و رعیت‌پروری
۱۷۲
بهر کالای وطن در جستجوی مشتری
۱۷۳
در نهان ستوار کرده پایهٔ جنگ‌آوری
۱۷۴
لیک ایران زندگانی را شمرده سرسری
۱۷۵
گه فریب روس خورده گه فریب انگریز
۱۷۶
تاگذشت آن فرصت عالی به کجدار و مریز
۱۷۷
ناصرالدین شه جوانی بود نادانسته کار
۱۷۸
مهد علیا مادرش درکارها دایر مدار
۱۷۹
مردم دربار هر یک ناکسی مردم‌شکار
۱۸۰
بود تنها صدر اعظم در پی اصلاح کار
۱۸۱
فکرتش آن بود تا با روسیان آید کنار
۱۸۲
وز هری آرد به کف تا غزنی و تا قندهار
۱۸۳
روس و ایران متحد در آسیا جولان کنند
۱۸۴
انگلیسان رابرون از خاک هندستان کنند
۱۸۵
اندرین فکرت وزیر شه میان را تنگ بست
۱۸۶
ریشهّ بیداد کند وگردن رشوت شکست
۱۸۷
دزد و جاسوس‌ و سخن‌چین ز احتسابش گشت‌ پست
۱۸۸
جمع و خرج ملک را تنظیم داد آن حق‌پرست
۱۸۹
سخت بگرفت اقتدارات پراکنده به دست
۱۹۰
لیک غافل بود کاو را در پی است آن پیل مست
۱۹۱
پیل هندستان بلی دنبال کرد آن شیر را
۱۹۲
تا به کاشان سرخ کرد از خون او شمشیر را
۱۹۳
مادر شه با دگر درباریان شوربخت
۱۹۴
همره بیگانگان کشتند وکوشیدند سخت
۱۹۵
شاه را دادند بیم از انتقال تاج و تخت
۱۹۶
چاه چربک خورد و بنهاد اره بر پای درخت
۱۹۷
خواجه‌شدخلوت گزین‌،و‌ آخر به کاشان برد رخت
۱۹۸
شد دل دانشوران اندر فراقش لخت لخت
۱۹۹
پس به امر شاه دژخیمی پی اهلاک او
۲۰۰
رفت و درکرمابهٔ فین ریخت خون پاک او
۲۰۱
از پس مرگش در ایران فکر نام و ننگ مرد
۲۰۲
خون اوگفتی که نقش عزت از ایران سترد
۲۰۳
ماند ایران در شمر همباز کشورهای خرد
۲۰۴
انگلیس و روس از آن‌ ساعت در ایران دست برد
۲۰۵
قدرت همسایگان یکسان گلوی ما فشرد
۲۰۶
گشت برپا فتنهٔ ایلات ترک و لر و کرد
۲۰۷
مرکزیت رفت و هر سو والی و شهزاده‌ای
۲۰۸
برده اقطاعی و مردم را به غارت داده‌ای
۲۰۹
ما و ژاپن همسفر بودیم اندر آسیا
۲۱۰
او سوی مقصد شد و در نیمه‌ره ماندیم ما
۲۱۱
ملک آلمان را منظم ساخت بیزمارک از وفا
۲۱۲
خورد ناپلیون سوم زو شکست اندر وغا
۲۱۳
پهنهٔ آمریک شد میدان هر زورآزما
۲۱۴
هرکسی کرد از برای خود به‌نوعی دست و پا
۲۱۵
کار علم و اختراع اندر جهان بالاکرفت
۲۱۶
غیر ایرانی که درگنج قناعت جا گرفت
۲۱۷
جنبش ملی بمرد اندر دل ایرانیان
۲۱۸
فکر بسط و ارتقاء عسکری رفت از میان
۲۱۹
بود ایران امن و دولت خفته اندر پرنیان
۲۲۰
چون کسی کاو خسبد اندر بیشهٔ شیر ژیان
۲۲۱
علم تاریخ و ادب راگشت بازاری عیان
۲۲۲
هم اصول و حکمت و فقه و معانی و بیان
۲۲۳
فقه را بس شافعی و بوحنیفه شد پدید
۲۲۴
وز ادب بس جاحظ و بس انوری گردن کشید
۲۲۵
خودکرفتم شافعی و بوحنیفه زنده کشت
۲۲۶
یا سخن چون روزگار انوری ارزنده گشت
۲۲۷
چیست حاصل گرنه بیخ فقر و ذلت کنده گشت
۲۲۸
بخت کشور شد سیه‌چون ‌رخت لشکر ژنده گشت
۲۲۹
شه که در معنی بر شاهان عالم بنده کشت
۲۳۰
معنویت نیست در ملکش وگر پاینده گشت
۲۳۱
خود تناسب شرط باشد در جهات همسری
۲۳۲
واین تناسب از میان گم شد به عهد ناصری
۲۳۳
گر تناسب را بگیریم از ملوک غزنوی
۲۳۴
ناصرالدین شه به مشرق بوده سلطانی قوی
۲۳۵
صاحب تدبیر و عزم و رای و طبع مستوی
۲۳۶
جمع در وی جمله آداب و صفات خسروی
۲۳۷
کشورش ز امن و رفاه و علم و صنعت محتوی
۲۳۸
در قضایا کرده از فکر عمومی پیروی
۲۳۹
ور قیاس از عهد بیزمارک وگلادستون کنیم
۲۴۰
از سر انصاف باید مدح را وارون کنیم
۲۴۱
این شنیدم کز پس سی سال شاهی گفت شاه
۲۴۲
کای دریغا از چه روکردم اتابک را تباه
۲۴۳
باد بر زخمش پس از سی سال خو‌رد و کرد آه
۲۴۴
وز حدیث بی‌وزیریک گشت خستو بر گناه
۲۴۵
یافت کز بیزمارک‌، زی پاریس برد آلمان سپاه
۲۴۶
وانگلستان از وزیران‌، زد به مرز هند راه
۲۴۷
لیک در ای‌ران وزیران قصد جان هم کنند
۲۴۸
هر به روزی چند سور ملک را ماتم کنند
۲۴۹
شد فراهانی تباه وگشت اتابک ناپدید
۲۵۰
بر سپهسالار هم از مفسدان آفت رسید
۲۵۱
دیر شد هنگام اصلاحات و شد مویش سپید
۲۵۲
کشت از درباریان سفله یکسر ناامید
۲۵۳
در سیاست چاره‌ای جز روز طی کردن ندید
۲۵۴
دست از مرو و هرات و خیوه و اترک کشید
۲۵۵
محنت نادانی درباریان کردش زبون
۲۵۶
ساخت بهر رفع حاجت جامع دارالفنون
۲۵۷
در مسیل مسکنت بغنود و چندی برگذشت
۲۵۸
سر ز جا برداشت آن‌ساعت که ‌آب از سرگذشت
۲۵۹
قسمتی از روزش اندر حاجت کشورگذشت
۲۶۰
باقی اوقات او در زین و در بستر گذشت
۲۶۱
وز پی گردش یکی سوی اروپا برگذشت
۲۶۲
ماندش از پنجاه ساله خسروی این سرگذشت
۲۶۳
تا به شه عبدالعظیمش راند دژخیم قضا
۲۶۴
وز قضا گشت اندر آنجا کشته تیر رضا
۲۶۵
مرگش آغاز غمان دورهٔ قاجار شد
۲۶۶
واز قضا تاریخ مرگش هم «‌غم بسیار» شد
۲۶۷
شه مظفر اندکی از ملک برخوردار شد
۲۶۸
زانکه او هم ز اول شاهنشهی بیمار شد
۲۶۹
انقلاب فکری اندر عهد او برکار شد
۲۷۰
جلسه‌ها ایجاد گشت و فکرها بیدار شد
۲۷۱
اختر سعد دموکراسی ز مغرب بردمید
۲۷۲
پرتو آن اختر از مغرب سوی مشرق رسید
۲۷۳
از فرنگ آمد به ایران طرفه‌های رنگ‌رنگ
۲۷۴
شاه را مجذوب کرد آوازهٔ شهر فرنگ
۲۷۵
زی فرنگستان سه کرت شاه ایران راند خنگ
۲۷۶
خواست تا ایران شو‌د همچون فرنگستان قشنگ
۲۷۷
زان سبب کرد از اجانب قرض‌هایی بیدرنگ
۲۷۸
شد خریداری از آن زر اندکی توپ و تفنگ
۲۷۹
مابقی صرف هوس‌های شه و دربار شد
۲۸۰
وانهمه وام گران بر دوش ایران بار شد
۲۸۱
تلگراف اندر زمان ناصرالدین شد درست
۲۸۲
پس مظفر شاه گمرک را نمود اصلاح و پست
۲۸۳
مردم از بلژیک آورد و به کار انداخت چست
۲۸۴
با اتابک داد او کار صدارت را نخست
۲۸۵
پس امین‌الدوله را آورد و ز او اصلاح جست
۲۸۶
لیک با دربار فاسد کی شود کاری درست
۲۸۷
باز اتابک آمد و رفت و بتر شدکارها
۲۸۸
چون که عین‌الدوله آمد بسته شد بازارها
۲۸۹
کر و فری کرد عین‌الدوله اندر کار ملک
۲۹۰
لیک از آن پیچیده تر شد عقده دشوار ملک
۲۹۱
کی به زور هایهو رونق پذیرد کار ملک
۲۹۲
کی شود ادبار ملک اصلاح از دربار ملک
۲۹۳
شاه خود بیمار و مانده بی‌دوا بیمار ملک
۲۹۴
رشوت و تزویر و دزدی رایج بازار ملک
۲۹۵
این‌چنین ملکی پریشان مانده دور از قافله
۲۹۶
کی شود اصلاح با صوم و صلاه نافله
۲۹۷
رفته رفته شد ز عین‌الدوله دل‌ها پرگزند
۲۹۸
در مجالس گفتگوها شت برضدش بلند
۲۹۹
کرد عین‌الدوله جمعی را ز دانایان به بند
۳۰۰
چند تن را درکلات و اردبیل اندر فکند
۳۰۱
تاجران هم رنجه از لَت خوردن تجار قند
۳۰۲
زین سبب بازارها شد بسته زین آزار چند
۳۰۳
مسجد جامع پر از غوغا و پرهنگامه شد
۳۰۴
بر در مسجد سپه بر قصد جان عامه شد
۳۰۵
سیدی شد کشته وز غوغاییان فریاد خاست
۳۰۶
مرد و زن از بارگاه شه‌مظفر دادخواست
۳۰۷
لیک عین‌الدوله اندرکار خود استاد راست
۳۰۸
گفت بایدکاقتدار پشه را از باد کاست
۳۰۹
پادشه گفتش که دربار شهنشه داد جاست
۳۱۰
مرجع خلقست اگر هفتاد اگر هشتاد پاست
۳۱۱
گفت عین‌الدوله با سلطان که الملک عقیم
۳۱۲
عاقبت رفتند مردم سوی شه عبدالعظیم
۳۱۳
سیّد آزاده عبدالّه که بود از بهبهان
۳۱۴
همچنین سید محمد عالم بسیاردان
۳۱۵
با دگر دانشوران و فاضلان و عالمان
۳۱۶
جملگی گشتند سوی مسجد جامع روان
۳۱۷
گشت در ری انقلابی آشکار اندر زمان
۳۱۸
هرج و مرج افتاد در بازار و برزن ناگهان
۳۱۹
کرد نصرالسلطنه با مردم بازار جنگ
۳۲۰
بر در مسجد به مردم کرد شلیک تفنگ
۳۲۱
هیئت روحانیان رفتند از ری سوی قم
۳۲۲
تاکه از این ملک فرمایند هجرت کلهم
۳۲۳
صدر اعظم کرد بامردم ز هر سو اشتلم
۳۲۴
لیک گفتش جنبش ملی که‌، هان ای خواجه قم‌!
۳۲۵
طبل آزادی کشید آواز چون رویینه خم
۳۲۶
خلق باز آمد ز شه عبدالعظیم و شهر قم
۳۲۷
گشت صادر دستخط شه در اصلاح امور
۳۲۸
از قضا «‌عدل مظفر» گشت تاریخ صدور
۳۲۹
کشت عین‌الدوله از کار صدارت برکنار
۳۳۰
از پس او شد مشیرالدوله را آغاز کار
۳۳۱
داد بر مشروطه فرمان خسرو والاتبار
۳۳۲
منتخب شد مجلس شوری در اول روزگار
۳۳۳
یافت قانون اساسی در ولایت انتشار
۳۳۴
انجمن‌ها گشت برپا در همه شهر و دیار
۳۳۵
اندر آن هنگام فرمان یافت شاه دادگر
۳۳۶
تاج و تخت ملک را بگذاشت از بهر پسر
۳۳۷
اینهمه آثار شاهان خسروا، افسانه نیست
۳۳۸
شاه را شاها، گزیر از سیرت شاهانه نیست
۳۳۹
خسروی اندر خور هر مست و هر دیوانه نیست
۳۴۰
مجلس‌افروزی‌ز شمع‌است آری از پروانه نیست
۳۴۱
اینک اینک کدخدایی جز تو در این خانه نیست
۳۴۲
خانه‌ای چون خانهٔ تو خسروا ویرانه نیست
۳۴۳
خیز و از داد و دهش آبادکن این خانه را
۳۴۴
واندک اندک دورکن از خانه‌ات بیگانه را

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.