۳۱ - نکتهای گویم ز جبر و اختیار
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۳
نکتهای گویم ز جبر و اختیار
۴
یک سخن ، لیکن به تعبیری هزار
۵
نیست صاحب حکمتی در این جهان
۶
کاین معمّا را کند شرح و بیان
۷
شد یکی ، محکوم جبر روزگار
۸
دیگری ، تسلیم نقش اختیار
۹
این کُنَد با عقل خود آن را گزین
۱۰
وآن حدیث آرد به استدلال این
۱۱
این ، قدم ، با اختیاری میزند (۱)
۱۲
وآن ، گنه ، بیاختیاری میکند (۲)
۱۳
****
۱۴
آنکه شد قائل به استیلای جبر
۱۵
بس گشایش خواهد از مفتاح صبر (۳)
۱۶
آنچه آید بر سرش از خیر و شر
۱۷
یا قضا پندارد آن را یا قَـدَر
۱۸
چون شود عاجز به تغییر امور
۱۹
حکم جبرش خواند و باشد صبور
۲۰
خود گمان دارد که بختش خفته است
۲۱
در بلاها ، حکمتی بنهفته است
۲۲
در کشاکش نیست با تقدیر و بخت
۲۳
بگذرد آسان ازین دنیای سخت
۲۴
دستِ استمداد او بر آسمان
۲۵
در حوادث ، خواهد از دنیا ، امان
۲۶
او خطاکاریّ عقل خویش را
۲۷
مینهد بر گردن بخت و قضا
۲۸
شد مُسجل بهر او ، روز اجل
۲۹
شد مُقرّر ، رزقش از صبح ازل
۳۰
ناخدای کشتی عمرش ، قضاست
۳۱
آخرین مُنجی ز غرقابش ، دعاست
۳۲
گر وفور از دهر بیند یا قصور (۴)
۳۳
در همه احوال ، راضی و شکور
۳۴
سرنوشتش ، نقش بسته بر جبین
۳۵
خود مطیع امر محتومش ببین (۵)
۳۶
****
۳۷
دیگری ، مختار اعمال خود است
۳۸
در پی تغییر هر نیک و بَد است
۳۹
پیش او ، نَقلی ندارد سرنوشت
۴۰
بدرَوَد هرکس ، همان تخمی که کِشت
۴۱
در بلاهایی که میآید به پیش
۴۲
چشم امّیدش بُـوَد بر فعل خویش...
۴۳
****
۴۴
گرچه مبسوطست بحث اختیار
۴۵
میکنم بر نکتههایی اختصار
۴۶
ابتدا بیتی شنو از « مولوی »
۴۷
در قبول اختیار ، از مثنوی:
۴۸
« اینکه گویی این کُنم یا آن کُنم
۴۹
خود دلیل اختیار است ای صنم »
۵۰
حال ، بشنو این دلایل هم ز من
۵۱
گرچه خود قائل نیام بر این سخن!:
۵۲
گر که اعمالت به فرمان تو نیست
۵۳
پس غم روز عِقابت بهر چیست؟ (۶)
۵۴
گر نِهای مختار بر کردار ِ خویش
۵۵
سَر چرا اندازی از خجلت به پیش؟
۵۶
گر به رفتارت نداری ، اختیار
۵۷
از چه از اعمال خویشی شرمسار؟
۵۸
گر معیّن هست روز موت تو
۵۹
از خطر ، مندیش ، میتاز و برو!
۶۰
عافیت اندیشیات بیهوده است
۶۱
گر که تدبیری کنی ، نابوده است
۶۲
رزقْ ، چون مقسوم شد ، کمتر بکوش (۷)
۶۳
بهر کسبِ مال ، کم زن حرص و جوش
۶۴
قسمتت این بود ، پس غمگین مشو
۶۵
بعد ازین افزون نگردد سهم تو
۶۶
آنچه آید در رهت از نیک و بد
۶۷
تو کهای بر آن گذاری دست رَد؟
۶۸
هر که در افعال خود ، مجبور هست
۶۹
پس به حکم جبر ، او محجور هست!
۷۰
نیست بر انسان محجوری ، حَرَج (۸)
۷۱
کز سفاهت اوفتد در راه کج (۹)
۷۲
****
۷۳
گر بود با جبر ، طبعت سازگار
۷۴
بشنو ابیاتی به ردّ اختیار
۷۵
اینکه گویی ، این کُنم یا آن کُنم
۷۶
این «کُنم» ها حکم جبر است ای صنم
۷۷
او کند تکلیف ، بر تو راهکار (۱۰)
۷۸
پس چه پنداری که داری اختیار؟
۷۹
او دهد فرمان و تو فرمانبری
۸۰
تو که هستی تا کنی خیرهسری؟
۸۱
ثروتاندوزیت ، از سعی تو نیست
۸۲
از تو ساعیتر در این دنیا بسیست
۸۳
راحتِ گیتی ، نه از تدبیر توست
۸۴
آنچه پیشت آید از تقدیر توست
۸۵
هی مگو این کردم و آن میکنم
۸۶
کار دنیایی به سامان میکنم
۸۷
بر توانایی خود غرّه مشو
۸۸
نیست تصمیمی به میل و رأی تو
۸۹
ای بسا اقدام کردی و نشد
۹۰
کوشش و ابرام کردی و نشد
۹۱
سکـّهها را در خیالت ، کَم شُمار
۹۲
بین چگونه میشُمارد ، روزگار
۹۳
کفش خود را درنیآور با شتاب
۹۴
کُن تأمل ، تا رسیدن پای آب
۹۵
جبر باشد جمله افعال بشر
۹۶
کفر و دین و زهد و فسق و خیر و شرّ
۹۷
چون ضلالت یا هدایت دست اوست (۱۱)
۹۸
پس در این مورد چه جای گفت و گوست
۹۹
آدمی ، کِی اختیاری داشتست؟
۱۰۰
اینکه خود را بیشبان پنداشتست (۱۲)
۱۰۱
خواست دنیا را کند بر کام خویش
۱۰۲
اسب گردون را نماید رام خویش
۱۰۳
بر مُراد خود اگر نائل نگشت
۱۰۴
باز ، بر نقش قَدَر قائل نگشت؟
۱۰۵
این نداند ، کز چه کوشید و نشد
۱۰۶
بهر دنیا از چه جوشید و نشد؟
۱۰۷
بس مهیّا کرد اسباب طرب
۱۰۸
در عزا بنشست آخر ، ای عجب!
۱۰۹
همجهت ، تدبیر با تقدیر نیست
۱۱۰
ورنه در سعی بشر تقصیر نیست (۱۳)
۱۱۱
ای بسا جاهل که در آسودگیست
۱۱۲
فاضلی از غصّه در فرسودگیست
۱۱۳
آرَم از « سعدی » یکی مضمون ناب
۱۱۴
تا بگیرد این سخن حُسنالمآب (۱۴)
۱۱۵
عاقل از اندیشه روزی به رنج
۱۱۶
ابلهی اندر خرابه یافت گنج (۱۵)
۱۱۷
****
۱۱۸
چند بیتی هم شنو آرای من
۱۱۹
گرچه چوبینش بخوانی پای من (۱۶)
۱۲۰
آنچه گفتم شرح جبر و اختیار
۱۲۱
بر یقینش نیست چندان اعتبار
۱۲۲
اختیار و جبر را مطلق مبین
۱۲۳
هم به آن باور بیاور هم به این
۱۲۴
چونکه این جُستار از اصل و اساس
۱۲۵
بر گمان است و خیال است و قیاس
۱۲۶
بیش از این تَصدیع باشد این کلام (۱۷)
۱۲۷
چون معمّاییست نقش هر کدام
۱۲۸
******************************
۱۲۹
۱ - در تردد ماندهایم اندر دو کار...... این تردد کِی بود بیاختیار ( مثنوی مولانا )
۱۳۰
تردد به دو معنای رفت و آمد و شبهه به کار رفته است.
۱۳۱
۲ - گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ...... تو در طریق ادب باش و گو گناه منست
۱۳۲
۳ - الصبر مفتاح الفرج: صبوری ، کلید گشایشهاست.
۱۳۳
۴ - وفور: بسیاری - فراوانی
۱۳۴
قصور: کوتاهیکردن
۱۳۵
۵ - محتوم: ثابت و حتمی - امر محتوم: تعبیریست برای سرنوشت مُقدّر
۱۳۶
۶ - عِقاب: مؤاخذه کردن کسی را بر گناه
۱۳۷
روز عِقاب: روز قیامت
۱۳۸
۷ - مقسوم: قسمت شده - بخشیده
۱۳۹
۸ - محجور: بازداشته شده و منع کرده شده - شخص بالغی که توانایی ذهنی کافی برای
۱۴۰
تصمیمگیری در اعمال و سرنوشت خود را ندارد و باید تحت سرپرستی شخص دیگری
۱۴۱
قرار بگیرد. افراد صغیر ، اشخاص غیررشید و مجانین از این جملهاند.
۱۴۲
۸ - لیس علی المجنون حرج: بر انسان مجنون ، گناهی نیست.
۱۴۳
۹ - سفاهت: بیعقلی - نادانی
۱۴۴
۱۰ - تکلیف: کاری دشوار به عهدۀ کسی گذاشتن.
۱۴۵
۱۱ - ضلالت: گمراهی
۱۴۶
هدایت: نجات از گمراهی ( لغتنامه دهخدا )
۱۴۷
۱۱ - فمن یرد الله أن یهدیه... و من یرد أن یضله یجعل ( سوره انعام )
۱۴۸
هدایت و گمراهی انسان تحت اراده خداوند است.
۱۴۹
۱۲ - خداوند شبان من است. مزامیر - مزمور ٢٣
۱۵۰
۱۳ - تقصیر: سستی و کوتاهی کردن در کاری.
۱۵۱
۱۴ - حُسن المآب: پایان و عاقبت خوش
۱۵۲
۱۵ - کیمیاگر به غصّه مرده و رنج ...... ابله اندر خرابه یافته گنج ( گلستان سعدی )
۱۵۳
۱۶ - پای استدلالیان چوبین بُوَد
۱۵۴
پای چوبین ، سخت بیتمکین بُوَد ( مثنوی مولانا )
۱۵۵
۱۷ - تصدیع: دردسر دادن