بهرام سالکی · مثنوی گرگ نامه

۶۰ - بانگ ، در بازار می‌زد ، احمقی

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۳
بانگ ، در بازار می‌زد ، احمقی
۴
بشنوید ای مردمان ، حرفِ حقی
۵
من خدایم ، رحمتی بر عالمین
۶
معجزاتم آنچنان و این چنین
۷
گر نه اینک بر من ایمان آورید
۸
منکر مایید و جمله کافرید
۹
آن یکی گفتش: مگر مجنون شدی؟
۱۰
کز روال عقل و دین ، بیرون شدی
۱۱
در همین دهکوره ، شخصی سال پیش
۱۲
دعوی پیغمبری کرد و نه بیش
۱۳
مردمان کُشتند او را آن زمان
۱۴
از وی اکنون مانده مشتی استخوان
۱۵
تو کنون کوس خدایی می‌زنی؟
۱۶
جان خود را در بلا می‌افکنی؟
۱۷
****
۱۸
مُدّعی پرسید: نام او چه بود؟
۱۹
نوح بودی یا سلیمان یا که هود؟
۲۰
خدمتش گفتند اسمش را « اَحَد »
۲۱
گفت پس حق بوده او را قتل و حَد (۱)
۲۲
چون ندارم من احد نامی رسول
۲۳
ای امان از مردم شیاد و گول (۲)
۲۴
من فرستادم هزاران تَن نَبی
۲۵
نیست یادم از چنین کس مطلبی (۳)
۲۶
خوب شد کُشتید آن کذّاب را (۴)
۲۷
اجرتان محفوظ باشد پیش ما
۳۰
******************************
۳۱
۱ - حدّ: مجازات شرعی - کیفر
۳۲
۲ - گول: نادان - جاهل - فریبکار
۳۳
۳: مطلب: موضوع - مورد
۳۴
۴ - کذّاب: دروغگو - حیله‌گر

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.