۶۸ - آن یکی گفتا به مُلا نصردین
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۳
آن یکی گفتا به مُلانصردین:
۴
گر به علم و عقل خود داری یقین
۵
از چه دائم ، گول مردم میخوری؟
۶
آبروی هر چه عاقل میبَری؟!
۷
گفت مُلا: مردم این روزگار
۸
مردمانِ دل سیاهِ نابکار
۹
گر چه پندارند ، پاک و بیغشند
۱۰
یکدگر را میفریبند و خوشند
۱۱
دستشان در کیف و جیبِ یکدگر!
۱۲
از سَر انگشتانشان ریزد هنر
۱۳
حُقهها دارند اندر آستین
۱۴
حیلههاشان جمله بکرست و نُوین
۱۵
در ازل چون خاک اینان بیختند (۱)
۱۶
مکر را با خاکشان آمیختند
۱۷
کسبِ روزیشان شد از راه دغل
۱۸
شد همه سرمایهشان گول و حِیَل (۲)
۱۹
کذبهاشان را چنان آراستند
۲۰
تا که پنداری صدیق و راستند
۲۱
دائماً یکسان نباشد گولشان
۲۲
نو به نو ، گول است در کشکولشان
۲۳
تا شوم واقف به یک ترفندشان
۲۴
نوع دیگر اُفتم اندر بَندشان
۲۵
« گول »شان ، هر روز با شکلی جدید
۲۶
از جوال مغزشان آید پدید
۲۷
منصفانه ، گر قضاوت میکنی
۲۸
پس چرا من را ملامت میکنی؟
۲۹
پرسم از تو نکتهای معقول را
۳۰
کِی دو باری خوردهام یک گول را؟
۳۱
هر قَـدَر من میشوم ، هشیارتر
۳۲
زین جماعت نیستم ، مَکـّارتر
۳۵
******************************
۳۶
۱ - بیختن: الک کردن - سرند کردن
۳۷
۲ - گول ، حِیَل: مکر - فریب