۶۷ - این شنیدم مُشرکی از باده مست
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۳
این شنیدم مُشرکی از باده مست
۴
گفت با آن زاهدِ یکتا پَرست:
۵
پیش از آن ، کاین اولیاء و انبیا
۶
متصل سازند ما را با خدا
۷
حضرتِ حق ، حاجب و دربان نداشت
۸
جبرئیلی قاصد فرمان نداشت
۹
در گهش بر روی هر جُنبنده ، باز
۱۰
کافر و مؤمن به چشمش ، یک تَراز
۱۱
کس نمیگشتی به دنبال شفیع
۱۲
کس نپرسیدی شریفی یا وضیع (۱)
۱۳
خود نمیدیدی جوازی دست کس
۱۴
بر سر یک سفره ، سیمرغ و مگس
۱۵
هر کجا میشد جمالِ یار دید
۱۶
صبحگاهان ، نامش از بلبل شنید
۱۷
وصل ِ جانان ، شرط و آدابی نداشت
۱۸
غمسرای عشق او ، بابی نداشت
۱۹
چون دلِ من ، بارگاهش ، روز و شب
۲۰
جار میزد: هر کهام کردی طلب!
۲۱
کس نمیجستی تَقرّب با نماز
۲۲
شرطِ دیدارش فقط بودی ، نیاز
۲۳
هر کسی بیزحمتی بر دیگران
۲۴
با خیالی ، بُت پرستیدی عیان
۲۵
کس نپرسیدی که این همسایهام
۲۶
از چه رویی قبلهگاهش شد صنم؟
۲۷
کس نمیپُرسید ، نام مذهبت
۲۸
وز نماز مُستحّب دیشبت
۲۹
بر سر مَسلک کجا بودی روا؟
۳۰
جنگ بین امّت لات و عُزی (۲)
۳۱
کس به نام نایبِ پروردگار
۳۲
بُت پرستان را نبُردی پای دار
۳۳
کس نشد آونگِ ظلمی از صلیب
۳۴
یا که مُثله ، با روادیدِ حبیب (۳)
۳۵
یک تن از آن بُت پرستان ِ دَغا
۳۶
خود نمیبودی محارب با خدا
۳۷
تو مسلمان ، من مسیحی ، او یهود
۳۸
این جدایی بین انسانها نبود
۳۹
مردمان بودند با هم ، یک دِله
۴۰
همسفر با هم و در یک قافله
۴۱
مقصدِ آنان همه باغ بهشت
۴۲
بُت پَرست و راهب و پیر کنشت
۴۳
راه دوزخ ، آن زمان دایر نبود
۴۴
بیم آن هم در دل کافر نبود (۴)
۴۵
****
۴۶
تا یکی با مُصحفی آمد ز راه (۵)
۴۷
گفت این باشد پیام آن اله
۴۸
هر که او باور ندارد این کتاب
۴۹
کار او در دُنیی و عُقبی خراب
۵۰
گر ز جان ، تابع بر این مصحف شوید
۵۱
بیگمان یکسر به جنّت میروید
۵۲
****
۵۳
تا که مُهر آن صحیفه باز شد
۵۴
انشقاق ِ مردمان آغاز شد (۶)
۵۵
بتپرستی رفت و همراهش وفاق (۷)
۵۶
وحدتی آمد سراسر افتراق (۸)
۵۷
هر که نامی روی تو بنهاد و رفت
۵۸
از تو احکامی به انسان داد و رفت
۵۹
آن پیمبر ، یَهُوَه خواندی تو را
۶۰
این اهورا گفتیات و آن یک عُزی (۹)
۶۱
شد نظرگاه رسولان ، مختلف
۶۲
این یکی دالَت لقب داد آن الف (۱۰)
۶۳
باب تعبیر و تَخیّل ، باز شد
۶۴
داستان کفر و دین آغاز شد
۶۵
شد جدالی در میان مردمان
۶۶
کفر تو ، ایمان من ، آمد میان
۶۷
تیغها بر جان هم آهیختند (۱۱)
۶۸
خونِ یکدیگر به نامش ریختند
۶۹
هر که کردی داوری ، بر دیگری:
۷۰
من به فطرت مؤمنم تو کافری
۷۱
آدمی ، در جنگ مال و جاه بود
۷۲
حُبّ دین هم ، علتی دیگر فزود
۷۳
کفر و دینی در خیال خویش بافت
۷۴
بهر خونریزی دلیلی تازه یافت
۷۵
آدمی در ذات خود ، خونریز هست
۷۶
بهر کشتن ، فکر دست آویز هست
۷۷
دستِ دیوانه نباید چوب داد
۷۸
یا به او انگیزه آشوب داد
۷۹
****
۸۰
این خدایان ،فرقشان جز نام ،چیست؟
۸۱
بر سَر نامی تعصّب ، جاهلیست
۸۲
جملهشان ، خواهان اعزاز بشر
۸۳
از دل این خاک ، پرواز بشر
۸۴
قصدشان ، معراج انسان زبون
۸۵
عِزّتی دادن به این موجود دون
۸۶
بر سعادت ، رهنمون کردن تو را
۸۷
بر حذر کردن ز اهریمن ، تو را
۸۸
همسفر کردن تو را با راستی
۸۹
تا پس از مُردن ، نیابی ، کاستی
۹۰
****
۹۱
آدمی ، باید مُرادی داشتن
۹۲
بر خدایی ، اعتقادی داشتن
۹۳
نام آن را هر چه میخواهی بگو
۹۴
زین اسامی ،خود غرض او هست و او
۹۵
قصّهای را خواندهام از مولوی
۹۶
از حکایتهای نغز مثنوی:
۹۷
«چار کس را داد مردی ، یک درَم
۹۸
آن یکی گفت این به انگوری دَهَم
۹۹
آن یکی دیگر ، عرب بُد گفت: لا
۱۰۰
من عنب خواهم نه انگور ای دغا!
۱۰۱
آن یکی تُرکی بُد و گفت این بنم
۱۰۲
من نمیخواهم عنب خواهم ازم
۱۰۳
آن یکی رومی بگفت این قیل را
۱۰۴
تَرک کُن ، خواهیم استافیل را (۱۲)
۱۰۵
در تنازع ، آن نفر جنگی شدند
۱۰۶
که ز سِرّ نام ها غافل بُدند
۱۰۷
مشت بر هم میزدند از ابلهی
۱۰۸
پُر بُدند از جهل و از دانش تهی »
۱۰۹
****
۱۱۰
کعبه و بت ، خود نمادی بیش نیست
۱۱۱
عابدان را نیّت و مقصد ، یکیست
۱۱۲
تو به کعبه رو کنی ، من بر صنم (۱۳)
۱۱۳
هر دو میجوییم او را تا عدم
۱۱۴
پس بگو تکفیر مُلحد از چه روست؟
۱۱۵
نفْس او هم دائمًا درجستجوست
۱۱۶
خود چه میگویی که او یابنده نیست
۱۱۷
زانکه هر جویندهای ، یابندهایست
۱۱۸
****
۱۱۹
گفت او را زاهد روشن ضمیر:
۱۲۰
نکتهای بشنو ازین عبد حقیر
۱۲۱
زورقی راندی درین بحر عمیق
۱۲۲
کاندرین طوفان بود دریا ، غریق
۱۲۳
فطرت انسان به دنبال خداست
۱۲۴
لیک سنگی را خدا خواندن ، خطاست
۱۲۵
آن خدا جنسش ز چوب و سنگ نیست
۱۲۶
آن خدا مخلوق نقش و رنگ نیست
۱۲۷
رنجها بردند جمله انبیا
۱۲۸
تا به ما گویند بت را کُن رها
۱۲۹
لیکن این انسان جاهل با عناد
۱۳۰
پای باورهای پوچش ایستاد
۱۳۱
هر گروهی بهر خود راهی گشود
۱۳۲
لیکن آنها جملگی بیراهه بود
۱۳۳
مردمان چون ذات حق نشناختند
۱۳۴
نوع دیگر ، از خدا بُت ساختند
۱۳۵
سنگ کعبه گر به چشمت بُت نمود
۱۳۶
نقش آن باید ز لوح دل زدود
۱۳۷
راه حق ، هموار و سهل و روشنست
۱۳۸
غیر این ره ، روی بر اهریمنست
۱۳۹
این رسولان ، خود نشان این رهند
۱۴۰
پیش پای تو چراغی مینهند
۱۴۱
گر درین ظلمات ، نشناسی مسیر
۱۴۲
چون چراغ راه دادندت ، بگیر
۱۴۳
در بیابان گر نباشد ساربان
۱۴۴
راه خود را از که میجویی نشان
۱۴۵
چون نگردد نوح ، کشتیبان تو
۱۴۶
کفّ آبی میشود طوفان تو (۱۴)
۱۴۷
انبیا بر وصل کردن آمدند
۱۴۸
نی برای فصل کردن آمدند (۱۵)
۱۴۹
معتقد شو بر خدای واحدی
۱۵۰
دل مده هر دم به دست شاهدی (۱۶)
۱۵۱
این هماهنگی که اندر خلقتست
۱۵۲
خود به وحدانیّت حق ، حُجتست
۱۵۳
گر یقین داری جهان را خالقیست
۱۵۴
بیگمان طراح و معمارش یکیست
۱۵۵
یک ببین و یک پرست و یک بگوی (۱۷)
۱۵۶
چشم خود را از دوبینیها بشوی
۱۵۷
گر بشر بر یک خدا مؤمن شدی
۱۵۸
از نفاق و تفرقه ایمن شدی
۱۵۹
تا تشتّت در میان آدمیست (۱۸)
۱۶۰
بر سرانجام خوشش امید نیست
۱۶۳
********************************
۱۶۴
۱ - شریف: انسان بلند قدر
۱۶۵
۱ - وضیع: شخص فرومایه
۱۶۶
۲ - لات و عزی: دو بُت معروف دوران جاهلیت عرب
۱۶۷
۳ - حبیب: در این جا به معنی خداوند. اشارهایست به برخی از اربابان دین که به نام نیابت از جانب
۱۶۸
پروردگار ، حکم مرگ مشرکان و کافران را صادر میکنند.
۱۶۹
۴ - کافر: بیدین ، به دو صورت کافِر و کافَر ، خوانده شده است. از انوریست:
۱۷۰
چو از دوران این نیلی دوایر...... زمانه داد ترکیب عناصِر
۱۷۱
چو خاموشی بود کفران نعمت...... درین معنی چه خاموش و چه کافِر
۱۷۲
۵ - مصحف: به طور عام به کتاب اطلاق میشود و به صورت خاص به کتب آسمانی.
۱۷۳
۶ - انشقاق: پراکنده شدن
۱۷۴
۷ - وفاق: همراهی کردن - سازواری کردن
۱۷۵
۸ - افتراق: از یکدیگر جدا شدن
۱۷۶
۹ - یهوه ، اهورا ، عزی: اسامی خداوند در ادیان و عقاید
۱۷۷
۱۰ - مصرع برگرفته از مثنوی مولاناست.
۱۷۸
۱۱ - آهیختن: برکشیدن
۱۷۹
۱۲ - عنب ، ازم ، استافیل: نام انگور در زبانهای ، عربی ، آذری و رومی است.
۱۸۰
۱۳ - تو به کعبه رو کُنی ، من بر صنم: فعل «کُنی» نمی تواند در هر دو جمله به کار گرفته شود.
۱۸۱
تو به کعبه رو کنی ، من بر صنم [رو کنم]
۱۸۲
مثال این لغزش از سعدی:
۱۸۳
حیف باشد که تو یار من [باشی] و من یار تو باشم
۱۸۴
شاید بتوان حذف این فعل در جمله اول را نوعی حذف به قرینه معنوی دانست.
۱۸۵
۱۴ - کفّ آبی: مقداری آب که در یک کف دست جا گیرد.
۱۸۶
یک کف گندم ز انباری ببین ...... فهم کن کانجمله باشد همچنین (مولوی)
۱۸۷
۱۵ - تو برای وصل کردن آمدی ...... یا برای فصل کردن آمدی (مثنوی مولانا)
۱۸۸
۱۶ - شاهد: معشوق - محبوب
۱۸۹
۱۷ - یک ببین و یک بگو نه بیش و کم (عطار)
۱۹۰
۱۸ - تشتّت: پراکندگی - تفرقه