۸ - شرم
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۳
به اکرم سالکی
۴
-----------------
۷
در خاطرات کوچهٔ بن بست ،
۸
جایی که آفتابِ تنبل ِ پاییز
۹
در هر غروب ،
۱۰
با چشمهای پُفآلودش
۱۱
از لابلای برگهای چنار
۱۲
دزدانه
۱۳
شرم ِسرخ ِ گونههای تو را
۱۴
و تردیدهای مرا
۱۵
مینگریست...
۱۷
آن جا که جویبار عجولی ،
۱۸
قایق ِ سفیدِ کاغذیام را
۱۹
از من ربود و برد...
۲۱
جایی که نبض ِ ساعتِ تقدیر
۲۲
در لحظهٔ دیدار
۲۳
تند میتپید ،
۲۵
من ،
۲۶
کودکیام را
۲۷
در لانهٔ کلاغی لجوج
۲۸
بر شاخهٔ کشیدهٔ سرو
۲۹
جا گذاشتم.
۳۱
آن روزها
۳۲
آسمانِ کوچک ما
۳۳
چه قدر وسعت داشت ،
۳۴
برای بالهای قناعت.
۳۵
و قامت دیوارهای باغ
۳۶
برای هجرت پیچک
۳۷
چه قدر کافی بود!
۳۹
آن روزها هنوز
۴۰
هیچ شاپرکی
۴۱
عاشق نبود
۴۲
به لامپهای مهتابی.
۴۴
هر صبحدم که باد
۴۵
هوهوکنان ، چکامهٔ خود را
۴۶
با وجد میسرود ،
۴۷
شاخ ِ درختِ بید ،
۴۸
رقص و سماع عارفانهای آغاز مینمود.
۵۰
آن روزها که فصل بهار
۵۱
با یک شاخه گل
۵۲
که تو از باغچه میچیدی
۵۳
از راه میرسید.
۵۵
وقتِ حضور تو در باغ
۵۶
یاس ، این مژده را
۵۷
به نسترن میداد.
۵۹
گنجشکها
۶۰
همه میدانستند ،
۶۱
کِی از خواب بیدار میشوی.
۶۳
***
۶۴
سالها گذشت ،
۶۵
اما هنوز ،
۶۶
پروانههای باغ ِ اقاقی
۶۷
بوی زلال دستِ تو را
۶۸
از یاد نبردهاند.
۷۰
آن روزها میشد
۷۱
از شاخههای درخت سپیدار
۷۲
سیب چید!
۷۳
و آیاتِ روشن ِ تطهیر را
۷۴
در خون نوشتههای شقایق دید.
۷۵
و انشا نوشت
۷۶
بر گلبرگهای خشکِ لای کتاب.
۷۸
آن روزها
۷۹
پوستِ تن ِ دیوارهای کاه گلی ،
۸۰
آزرده میشدند
۸۱
از تهاجم میخ!
۸۳
و مردمان کوچه و برزن
۸۴
زادروز صنوبر را
۸۵
چه خوب میدانستند.
۸۷
آن روزها کجا رفتند ،
۸۸
که شوق ِ دویدن ،
۸۹
با زنگِ مدرسه ،
۹۰
از خواب میپرید؟
۹۱
و جیبهای گرسنهٔ ما
۹۲
به طعم کشمش و بادام ،
۹۳
عادت داشت.
۹۵
آن روزها هنوز
۹۶
تبعیدِ ماهی قرمز ،
۹۷
از چشمهها به تنگ بلور
۹۸
بیحرمتی به سفرهٔ عید و بهار بود.
۱۰۰
***
۱۰۱
شبهای خلسهٔ تابستان
۱۰۲
خوابهای بیتشویش
۱۰۳
فصل ِ شکفتن رؤیا
۱۰۴
سقفِ آسمان کوتاه
۱۰۵
ستارهها همه نزدیک.
۱۰۶
یک شب ،
۱۰۷
ستارهای دیدم
۱۰۸
جوانه زد از شاخهٔ درختِ بلوط !
۱۱۰
آن روزها که آفتاب ،
۱۱۱
تا تمام شدنِ مشقهای مدرسهام ،
۱۱۲
به خواب نمیرفت.
۱۱۳
و ماه ،
۱۱۴
با چراغی در دست
۱۱۵
تا پایانِ شبچرهمان ،
۱۱۶
گاه ، حتی
۱۱۷
تا سپیدهدمان ،
۱۱۸
بیدار مینشست.
۱۲۰
***
۱۲۱
سالها گذشت.
۱۲۲
اکنون ،
۱۲۳
آسمان ابریست.
۱۲۴
چراغها همه خاموش.
۱۲۵
صدای همهمه خوابید ، در انجمادِ سکوت.
۱۲۶
و باغ ِ خستهٔ بیمار ،
۱۲۷
نشسته بر دریغ بهاران.
۱۲۸
و سارها ، همه بیحوصله ،
۱۲۹
برای پریدن.
۱۳۱
روزهای خاطره گم شد
۱۳۲
در اضطراب مبهم فردا
۱۳۳
در ازدحام رسیدن.
۱۳۵
دیگر ،
۱۳۶
بر دیوارهای باغ
۱۳۷
روزنهای نیست ،
۱۳۸
برای تابش خورشید.
۱۴۰
اینک ،
۱۴۱
شکستهام به نیمهٔ راه
۱۴۲
فسردهام به زمستان
۱۴۳
نشستهام به تَوهُم
۱۴۴
در انتظار بهار...
۱۴۶
تیرماه ۱۳۹۰