۹ - پایان انسان
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۳
این سروده ، اشارهایست به مرگِ وجدان آدمی و مانعی که این خصلت ، برای
۴
درندهخوییهای انسان ایجاد میکند.
۷
او را فریفتیم!
۸
یک شب
۹
که ماه ، در مُحاق بود (۱)
۱۰
او را به نام عشق ،
۱۱
به شوق ِ دیدنِ یک گل ،
۱۲
به باغ کشاندیم.
۱۳
آنگاه
۱۴
شادمانه ،
۱۵
چنگالهایمان را
۱۶
در خون او فرو کردیم.
۱۷
..........
۱۸
***
۱۹
اندرزهایش ،
۲۰
آزارمان میداد.
۲۱
از عشق میگفت
۲۲
و از شکوه حُرمت انسان.
۲۴
بیزار بود از چکاچک شمشیرها
۲۵
و در گوشمان میخواند:
۲۶
دستهایتان ،
۲۷
برای دریدن نیست!
۲۸
به گندم زارها بنگرید
۲۹
گاهی به جای این همه نان ،
۳۰
گل باید کاشت!
۳۲
افسوس!
۳۳
هرگز نخواست بداند
۳۴
نیازهای کرکس چیست!
۳۵
و باور نکرد
۳۶
تقدّس ابلیس را
۳۸
او پرنده را
۳۹
در آغوش آسمان میخواست.
۴۰
و انکار میکرد
۴۱
که پرواز ،
۴۲
گریز هست ،
۴۳
نه رهایی.
۴۵
***
۴۶
پندهایش عبث
۴۷
و حضورش ،
۴۸
سنگ راهی بود.
۴۹
و مرگش ،
۵۰
نوید شادمانی ما!
۵۲
اینک ،
۵۳
آسوده از شماتت او
۵۴
نشستهایم به انتظار کبوتر.
۵۵
در دستهای ما
۵۶
قفسیست...
۵۸
تابستان ۱۳۹۰
۶۰
۱ - محاق: پوشیده ، سه شب آخر ماه قمری که در آن ماه از چشم ناظر زمینی دیده نمی شود.