۱۰ - هبوط
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۳
سحرگاه بود.
۴
به آسمان نگاه کردیم.
۵
آفتاب ،
۶
از فراخنای آبی بیمرز ،
۷
گم شده بود.
۸
و ما
۹
با فانوسی در دست ،
۱۰
پا در سیاهچاله شب گذاشتیم
۱۱
به دنبال آفتاب.
۱۳
نسیم ،
۱۴
لنگان لنگان به روی جاده خفته میدوید
۱۵
و نفسهای تند میکشید.
۱۷
به همسفرم گفتم:
۱۸
به یاد بیاور
۱۹
آن روز که آفتاب میرفت
۲۰
پرسهزنان
۲۱
پیچیده در عبای زرد تبآلودش...
۲۲
آیا در رسالت خود شک داشت؟
۲۳
و او
۲۴
عاجزانه سرود:
۲۵
آفتاب پیش کیست؟
۲۶
کجا هست ، نیست
۲۷
نیست ،
۲۸
شاید ، غروب آن روز که میرفت پشت کوه
۲۹
در برکهای که کمین کرده در فلق
۳۰
افتاد و غرق شد؟
۳۱
و با تردید،
۳۲
در چشمهای من نگریست.
۳۳
انگار
۳۴
در من غروب کرده بود!
۳۶
***
۳۷
عجیب بود
۳۸
رفیق راهم گفت:
۳۹
در شهر ،
۴۰
موی تمامی سالخوردگان
۴۱
یکشبه سیاه شده است
۴۲
و تمام واژههای سفید ، تباه
۴۳
آه دیگر ،
۴۴
سیاهی چشمانِ دلبران
۴۵
مضمونِ شعر شاعران نبود.
۴۶
رنگ ، یعنی سیاه.
۴۸
***
۴۹
شب بود و خستگی ،
۵۰
پاهای ما را به جاده میدوخت ،
۵۱
و خواب،
۵۲
چشمهایمان را میمکید.
۵۳
من گفتم:
۵۴
شاید آفتاب آب شده است!
۵۵
و بر لبان تشنهٔ یک ابر ،
۵۶
چکیده است؟
۵۷
و همسفرم زمزمه کرد
۵۸
شاید،
۵۹
حباب آفتاب را
۶۰
سنگ کودکی احمق
۶۱
شکسته است!
۶۳
آری ،
۶۴
جنون بر کولهبار ما
۶۵
سایه افکنده بود.
۶۷
***
۶۸
جاده
۶۹
زیر پای ما میرفت ،
۷۰
با شتاب
۷۱
و صدای تپش قلبش
۷۲
به گوش میرسید.
۷۳
و بادِ حریص
۷۴
ناخن خود را
۷۵
بر شیارهای تن او میکشید.
۷۷
ناگهان رفیق راهم گفت:
۷۸
افسوس ،
۷۹
آفتاب!
۸۰
آب در گلوی جاده خشکید.
۸۱
آفتابِ سیاه ،
۸۲
در کنار سنگی سرد ،
۸۳
به شاخهٔ خشکی
۸۴
آویخته بود ،
۸۵
و بر پلکهایش
۸۶
عنکبوتِ شب
۸۷
تاری ضخیم تنیده بود.
۸۸
آفتاب مُرده بود.
۹۰
***
۹۱
آفتاب ، مُرده بود
۹۲
و جاده ،
۹۳
خستهٔ راه
۹۴
در انتظار سپیده ،
۹۵
به دوردست مینگریست.
۹۶
و ما هنوز
۹۷
در انتهای افق بودیم
۹۸
چون ابتدا.
۱۰۰
سال ۱۳۶۱ - تهران