زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
سیف فرغانی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۵۴۳

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
عاشقم زنده دلی را که تو جانش باشی
۲
قوت دل دهی و قوت روانش باشی
۳
هر کرا چشم دل از عشق تو بینایی یافت
۴
دائم اندر نظر دیده جانش باشی
۵
قرص خور نان خوهد ازسفره آنکس همه روز
۶
که تو چون شمع شبی بر سر خوانش باشی
۷
همه عالم بارادت نگرانش باشند
۸
گر تو یکدم بعنایت نگرانش باشی
۹
ای دل خام اگر چون من سودا پخته
۱۰
طمعت هست که از سوختگانش باشی
۱۱
دوست جانم بغم عشق خود آگنده خوهد
۱۲
نه چنین جسم که پرورده بنانش باشی
۱۳
دوست را گرچه لبی همچو شکر شیرینست
۱۴
تو نه ای لایق آن کز مگسانش باشی
۱۵
سگ این کوی شدن مرتبه شیرانست
۱۶
اینت بس نیست که در کوی سگانش باشی
۱۷
کیسه از سیم تهی دار و کنارش پر زر
۱۸
تا بساعد کمر موی میانش باشی
۱۹
در ازل هرچه شد وتا بابد هرچه شود
۲۰
بنده تقریر کند گرتو زبانش باشی
۲۱
سیف فرغانی آفاق بگیرد گرتو
۲۲
بمدد قوت بازوی توانش باشی
۲۳
سعدی زنده دل از بهر تو حق بود که گفت
۲۴
(هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشی)

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.