شمارهٔ ۵۶۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دی بامداد آن صنم آفتاب روی
۲
بر من گذشت همچو مه اندر میان کوی
۳
خورشید در کشیده رخ از شرم طلعتش
۴
زآن سان که سایه درکشد از آفتاب روی
۵
گفتم مگر که نیت حمام کرده ای؟
۶
گفتا برو تو نیز بیا، با کسی مگوی
۷
چون ساعتی برآمد رفتم درآمدم
۸
من در درون و خلق ز بیرون بگفت و گوی
۹
دیدم بناز تکیه زده بر کنار حوض
۱۰
همچون گلی که نوشکفد بر کران جوی
۱۱
می کرد آب را تن و اندام او خجل
۱۲
می زد شراب را لب او سنگ بر سبوی
۱۳
حمام را که هیچ نه رنگ و نه بوی بود
۱۴
از روی و موی او شده گل رنگ و مشک بوی
۱۵
گیسوی مشکبار گشاده ز هم چنانک
۱۶
موی میانش گم شده اندر میان موی
۱۷
میدان عیش خالی و من برده بهر لعب
۱۸
چوگان دست سوی زنخدان همچو گوی
۱۹
من لابه کردم آن دم و او ناز چون نبود
۲۰
بیم رقیب و دهشت لالای تنگخوی
۲۱
او دید کآب دیده من گرم می رود
۲۲
مشتی گلم بداد که دست از دلت بشوی
۲۳
پس گفت سیف و اله و حیران چه مانده ای
۲۴
فرصت چو یافتی سخن خویشتن بگوی
۲۵
در بند وصل باش چو ناجسته یافتی
۲۶
این دولتی که یافت نگردد بجست و جوی
