زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
سیف فرغانی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۵۳

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ای بت سنگ دل و ای صنم سیم عذار
۲
بر رخ خوب تو عاشق فلک آینه دار
۳
ناگهان چون بگشادی در دکان جمال
۴
گل فروشان چمن را بشکستی بازار
۵
سوره یوسف حسن تو همی خواند مگر
۶
آیت روی تو بنمود ز رحمت آثار
۷
دهن خوش دم تو مرده دل را عیسی
۸
شکن طره تو زنده جان را زنار
۹
صفت نقطه یاقوت دهانت چکنم
۱۰
کندرآن دایره اندیشه نمی یابد بار
۱۱
باثر پیش دهان و لب تو بی کارند
۱۲
پسته چرب زبان (و) شکر شیرین کار
۱۳
قلم صنع برد از پی تصویر عقیق
۱۴
سرخی از لعل لب تو بزبان چون پرگار
۱۵
برقع روی تو از پرتو رخساره تو
۱۶
هست چون ابر که از برق شود آتش بار
۱۷
آتش روی ترا دود بود از مه و خور
۱۸
شعر زلفین ترا پود بود از شب تار
۱۹
با چنین روی چو در گوش کنی مروارید
۲۰
شود از عکس رخت دانه در چون گلنار
۲۱
بحر لطفی و ز اوصاف تو بر روی تو موج
۲۲
گنج حسنی و بر اطراف تو از زلف تومار
۲۳
باز سودای ترا زقه جان در چنگل
۲۴
مرغ اندوه ترا دانه دل در منقار
۲۵
تو مرا بوده چو دل را طرب و تن را جان
۲۶
من ترا گشته چو مه را کلف و گل را خار
۲۷
سپر افگندم در وصف کمان ابروت
۲۸
بی زبان مانده ام همچو دهان سوفار
۲۹
آدم آن روز همی گفت ثنای تو که بود
۳۰
طین لازب، که توی گوهر و انسان فخار
۳۱
ای خوشا دولت عشق تو که با محنت او
۳۲
شد دل تنگ من از نعمت غم برخوردار
۳۳
حسن روی تو عجب تا بچه حد است که هست
۳۴
جرم عشاق تو همچون حسنات ابرار
۳۵
مستفیدند دل و جان ز تو چون عقل از علم
۳۶
مستفادند مه و خور ز تو چون نور از نار
۳۷
آن عجب نیست که ارواح و معانی یابند
۳۸
از غبار درت اشباح و صور بر دیوار
۳۹
آسمان را و زمین را شود از پرتو تو
۴۰
ذرها جمله چو خورشید و کواکب اقمار
۴۱
من ز مهرت چو درم مهر گرفتم که بقدر
۴۲
خوب رویان چو پشیزند و تویی چون دینار
۴۳
می نهد در دل فرهاد چو مهر شیرین
۴۴
خسرو عشق تو در مخزن جانم اسرار
۴۵
عقل را پنبه کند عشق تو و از اثرش
۴۶
همچو حلاج زند مرد علم بر سر دار
۴۷
ای تو نزدیک بدل، پرده ز رخ دور افگن
۴۸
تا کند پیش رخت شرک بتوحید اقرار
۴۹
گر تو یکبار بدو روی نمایی پس از آن
۵۰
پیش تو سجده کند کفر چو ایمان صد بار
۵۱
زآتش شوق تو گر هیچ دلش گرم شود
۵۲
آب بر خاک درت چرخ زند چون عصار
۵۳
بر زمین گر ز سر کوی تو بادی بوزد
۵۴
خاک دیگر نکند بی تو چو سیماب قرار
۵۵
ای که در معرض اوصاف جمالت بعدد
۵۶
ذره اندک بود و قطره نباشد بسیار
۵۷
عقل را در دو جهان وقت حساب خوبان
۵۸
ابتدا از تو بود چون ز یک آغاز شمار
۵۹
چکنم وصف جمال تو که از آرایش
۶۰
بی نیاز است رخ تو چه یدالله زنگار
۶۱
با مهم غم عشق تو بیکبار ببست
۶۲
در دکان کفایت خرد کارگزار
۶۳
موج اسرار زند بحر دل من چو شود
۶۴
خنجر عشق ز خونم چو صدف گوهردار
۶۵
در بدن جان چو خری دان برسن بربسته
۶۶
گر غمت از دل تنگم بدر اندازد بار
۶۷
زنده یی همچو مرا پیشتر از مرگ بدن
۶۸
بی غم عشق تو جان مرده بود دل بیمار
۶۹
پشتم امروز قوی گشت که رویم سوی تست
۷۰
بر سر چرخ نهم پا بچنین استظهار
۷۱
نفسم گشت فروزنده چو آتش زآن روز
۷۲
که مرا زند تو در سوخته افگند شرار
۷۳
خلط اندیشه غیر تو ز خاطر برود
۷۴
نوش داروی غم تو چو کند در دل کار
۷۵
مست غفلت شدم از جام امانی و مرا
۷۶
زین چنین سکر کند خمر محبت هشیار
۷۷
هر زمان عشق هما سایه مرا می گوید
۷۸
که تو شاهین جهانی منشین بر مردار
۷۹
ای امام متنعم بطعام شاهان
۸۰
تا تو فربه شده ای پهلوی دین است نزار
۸۱
باز پاکیزه خورش باش که با همت دون
۸۲
نه تو شایسته عشقی نه زغن مرغ شکار
۸۳
ترک دنیای دنی گیر که لایق نبود
۸۴
تو بدو مفتخر و او ز تو می دارذ عار
۸۵
سخت در گردنت افتاد کمندش عجب ار
۸۶
دست حکمش نبرد پای ترا از سر کار
۸۷
بزر و سیم جهان فخر میاور که بسی
۸۸
مار را گنج بود مورچگانرا انبار
۸۹
دامن جامه جان پاک کن از گرد حدث
۹۰
زآنکه لایق نبود جیب مسیحا بغبار
۹۱
این زمان دولت گوساله پرستان زر است
۹۲
گاو اگر بانگ کند ره بزندشان بخوار
۹۳
عابد آن بت سیم اند جهانی،، که ازو
۹۴
شد مرصع بگهراسب و خران را افسار
۹۵
گردن ناقه صالح بجرس لایق نیست
۹۶
چون شتر بارکش و همچو جرس بانگ مدار
۹۷
کار این قوم بهارون قضا کن تسلیم
۹۸
تو برو تا سخن از حق شنوی موسی وار
۹۹
ره روای مرد که چون دست زنان حاجتمند
۱۰۰
نیست با نور الهی ید بیضا بسوار
۱۰۱
عزم این کار کن ار علم نداری غم نیست
۱۰۲
در صف معرکه رستم چه پیاده چه سوار
۱۰۳
ور تو خواهی که ز بهر تو جنود ملکوت
۱۰۴
ملک گیرند برو با تن خود کن پیکار
۱۰۵
ور چنانست مرادت که درخت قدرت
۱۰۶
شاخ بر سدره رساند ز زمین بیخ برآر
۱۰۷
ور خوهی از صفت عشق بگویم آسان
۱۰۸
نکته یی با تو اگر بر تو نیاید دشوار
۱۰۹
عشق کاریست که عجز است درو دست آویز
۱۱۰
عشق راهیست که جانست درو پای افزار
۱۱۱
عشق شهریست که در وی نبود دل را مرگ
۱۱۲
عشق بحریست که از وی نرسد جان بکنار
۱۱۳
اندرین دور که رفت از پی نان دین را آب
۱۱۴
شاهبازان چو شتر مرغ شدند آتش خوار
۱۱۵
راست گویم چو کدو جمله گلو و شکمند
۱۱۶
این جماعت که زپالیز زمانند خیار
۱۱۷
دین ازین قوم ضعیف است ازیرا ببرد
۱۱۸
ظلمت چهره شب روشنی روی نهار
۱۱۹
کم عیار است زر شرع، چو هر قلابی
۱۲۰
سکه برد از درم دین ز برای دینار
۱۲۱
عزت از فقر طلب کز اثر او پاکست
۱۲۲
شعرت از حشو ثناهای سلاطین کبار
۱۲۳
دین قوی دار که از قوت اسلام برست
۱۲۴
حجر و کعبه ز تقبیل و طواف کفار
۱۲۵
مدح مخلوق مکن تا سخنت راست شود
۱۲۶
کآب از همرهی سنگ رود ناهموار
۱۲۷
شکر کن شکر که از فاقه نداری این خوف
۱۲۸
که عزیز سخنت را بطمع کردی خوار
۱۲۹
هست امید که یک روز ترا نظم دهد
۱۳۰
شعر قدسی تو در سلک سکوت نظار
۱۳۱
آن ملوکی که بشمس فلکی نور دهند
۱۳۲
زآن نفوس ملکی تحت ظلال الاطمار
۱۳۳
زین سخنها که سنایی برد از نورش رنگ
۱۳۴
ور بدی زنده چو گل بوی گرفتی عطار
۱۳۵
جای آنست که فخر آری و گویی کامروز
۱۳۶
خسرو ملک کلامم من شیرین گفتار
۱۳۷
آب رو برده ای از رود سرایان سخن
۱۳۸
چنگشان ساز ندارد تو بزن موسیقار
۱۳۹
از پی مجلس عشاق غزل گوی غزل
۱۴۰
که ز قول تو چو می مایه سکر است اشعار
۱۴۱
بقبول ورد مردم گهر نظم ترا
۱۴۲
نرخ کاسد نشود، تیز نگردد بازار
۱۴۳
زآنکه با نغمه موزون نبود حاجتمند
۱۴۴
قول بلبل باصولی که زند دست چنار
۱۴۵
ور ترا شهرت سعدی نبود نقصی نیست
۱۴۶
حاجتی نیست در اسلام اذان را بمنار
۱۴۷
سیف فرغانی کردار نکو کن نه سخن
۱۴۸
زشت باشد که نکو گوی بود بدکردار
۱۴۹
ورنه کم گوی سخن، رو پس ازین خامش باش
۱۵۰
که خموشی ز گناه سخنست استغفار

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.