زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
سیف فرغانی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۵۴

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
من بلبلم و رخ تو گلزار
۲
تو خفته من از غم تو بیدار
۳
جانا تو بنیکویی فریدی
۴
وین زلف چو عنبر تو عطار
۵
گفتم که چو روی گل ببینم
۶
کمتر کنم این فغان بسیار
۷
شوق گل روی تو چو بلبل
۸
هر لحظه در آردم بگفتار
۹
من در طلب تو گم شدستم
۱۰
خود گم شده چون بود طلب کار
۱۱
بر من همه دوستان بگریند
۱۲
هرگه که بنالم از غمت زار
۱۳
دل خسته نگردد از غم تو
۱۴
هرگز نبود ز مرهم آزار
۱۵
از دانه خال تو دل من
۱۶
در دام هوای تو گرفتار
۱۷
بسیار تنم بجان بکوشید
۱۸
تا دل ندهد بچون تو دلدار
۱۹
با یوسف حسن تو نرستم
۲۰
زین عشق چو گرگ آدمی خوار
۲۱
چون جان بفنای تن نمیرد
۲۲
آن دل که ز عشق گشت بیمار
۲۳
چون کرد بنای آبگیری
۲۴
بر خاک در تو اشک گل کار
۲۵
وقتست کنون که که رباید
۲۶
رنگ رخ من ز روی دیوار
۲۷
در دست غم تو من چو چنگم
۲۸
واسباب حیات همچو او تار
۲۹
چنگی غم تو ناخن جور
۳۰
گوسخت مزن که بگسلد تار
۳۱
ای لعل تو شهد مستی انگیز
۳۲
وی چشم تو مست مردم آزار
۳۳
در یاب که تا تو آمدی، رفت
۳۴
کارم از دست و دستم از کار
۳۵
اندوه فراخ رو بصد دست
۳۶
بر تنگ دلم همی نهد بار
۳۷
دور از تو هر آنکسی که زنده است
۳۸
بی روی تو زنده ییست مردار
۳۹
در دایره وجود گشتم
۴۰
با مرکز خود شدم دگربار
۴۱
بر نقطه مهرت ایستادم
۴۲
تا پای ز سر کنم چو پرگار
۴۳
افتاد از آن زمان که دیدیم
۴۴
ناگه رخ چون تو شوخ عیار
۴۵
هم خانه ما بدست نقاب
۴۶
هم کیسه ما بدست طرار
۴۷
در دوستی تو و ره تو
۴۸
مرد اوست که ثابتست و سیار
۴۹
گر بر در تو مقیم باشد
۵۰
سگ سکه بدل کند در آن غار
۵۱
آن شب که بهم نشسته باشیم
۵۲
در خلوت قرب یار با یار
۵۳
هم بیم بود ز چشم مردم
۵۴
هم مردم چشم باشد اغیار
۵۵
پرنور چو روی روز کرده
۵۶
شب را بفروغ شمع رخسار
۵۷
در صحبت دوست دست داده
۵۸
من سوخته را بهشت دیدار
۵۹
در پرسش ما شکر فشانده
۶۰
از پسته تنگ خود بخروار
۶۱
کای در چمن امید وصلم
۶۲
چیده ز برای گل بسی خار
۶۳
جام طرب و هوای خود را
۶۴
در مجلس ما بگیر و بگذار
۶۵
آن دم بامید مستی وصل
۶۶
بر بنده رگی نماند هشیار
۶۷
بیرون شده طبع آرزو جوی
۶۸
بی خود شده عقل خویشتن دار
۶۹
بر صوفی روح چاک گشته
۷۰
در رقص دل از سماع اسرار
۷۱
در چشم ازو فزوده نوری
۷۲
در خانه ز من نمانده دیار
۷۳
چون از افق قبای عاشق
۷۴
سر بر زده آفتاب انوار
۷۵
او وحدت خویش کرده اثبات
۷۶
اندر دل او بمحو آثار
۷۷
ای از درمی بدانگی کم
۷۸
خرم بزیادتی دینار
۷۹
مشتی گل تست در کشیده
۸۰
در چشم هوای تو چو گلنار
۸۱
دلشاد بعالمی که در وی
۸۲
کس سر نشود مگر بدستار
۸۳
دستت نرسد بدو چو درپاش
۸۴
این هر دو نیفگنی بیکبار
۸۵
تا پر هوا ز دل نریزد
۸۶
جانت نشود چو مرغ طیار
۸۷
ای طالب علم عاشقی ورز
۸۸
خود را نفسی بعشق بسپار
۸۹
کندر درجات فضل پیش است
۹۰
عشق از همه علمها بمقدار
۹۱
در مدرسه هوای او کس
۹۲
عالم نشود ببحث و تکرار
۹۳
گر طالب علم این حدیثی
۹۴
بشکن قلم و بسوز طومار
۹۵
چون عشق لجام بر سرت کرد
۹۶
دیگر نروی گسسته افسار
۹۷
تو مؤمن و مسلمی و داری
۹۸
یک خانه پر از بتان پندار
۹۹
در جنب تو دشمنان کافر
۱۰۰
در جیب تو سروران کفار
۱۰۱
تو با همه متحد بسیرت
۱۰۲
تو با همه متفق بکردار
۱۰۳
دایم ز شراب نخوت علم
۱۰۴
سرمست روی بگرد بازار
۱۰۵
جهل تو تویی تست وزین علم
۱۰۶
تو بی خبر ای امام مختار
۱۰۷
تا تو تویی ای بزرگ خود را
۱۰۸
با آن همه علم جاهل انگار
۱۰۹
رو تفرقه دور کن ز خاطر
۱۱۰
رو آینه پاک کن ز زنگار
۱۱۱
کاری می کن که ننگ نبود
۱۱۲
از کار جهان پر و تو بی کار
۱۱۳
وین نیز بدان که من درین شعر
۱۱۴
تنبیه تو کرده ام نه انکار
۱۱۵
گر یوسف دلربای ما را
۱۱۶
هستی بعزیز جان خریدار
۱۱۷
ما یوسف خود نمی فروشیم
۱۱۸
تو جان عزیز خود نگهدار
۱۱۹
مقصود من از سخن جزو نیست
۱۲۰
جز مهره چه سود باشد از مار
۱۲۱
من روی غرض نهفته دارم
۱۲۲
در برقع رنگ پوش اشعار

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.