شمارهٔ ۱۱۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
زهی رخت بدلم رهنمای اندیشه
۲
رونده را سر کوی تو جای اندیشه
۳
بخاطرم چو تو اندیشه را نمودی راه
۴
تو باش هم بسخن رهنمای اندیشه
۵
که آفتاب خرد در غبار حیرت ماند
۶
ز دره دهنت در هوای اندیشه
۷
چو آفتاب رخت شعله زد ز برج جمال
۸
فگند سایه برین دل همای اندیشه
۹
دل مرا که تو در مهد سینه پروردی
۱۰
بشیر مادر اندوه زای اندیشه
۱۱
چو پیر منحنی اندر مقام دهشت بین
۱۲
مدام تکیه زده بر عصای اندیشه
۱۳
سپاه شادی پیروز بود بر دل اگر
۱۴
غم تو نصب نکردی لوای اندیشه
۱۵
دل چو گنج مرا مار هجر تو بطلسم
۱۶
نهاد در دهن اژدهای اندیشه
۱۷
غم تو در دل چون چشم میم من پنهان
۱۸
چنانکه پنهان در گفتهای اندیشه
۱۹
بروزگار تو اندیشه را درین دل تنگ
۲۰
شکنجه کردم و کردم سزای اندیشه
۲۱
اگر چنین است اندیشه وای این دل وای
۲۲
وگر چنانکه دل اینست وای اندیشه
۲۳
بآب چشم و بخون جگر همی گردد
۲۴
بگرد دانه دل آسیای اندیشه
۲۵
دلم چو پیرهن غنچه پاره پاره شود
۲۶
چو غصه تنگ ببندد قبای اندیشه
۲۷
بدست انده تو همچو نبض محروران
۲۸
دلم همی تپد از امتلای اندیشه
۲۹
یزید عشق تو هر روز تشنه خون ریزد
۳۰
حسین دل را در کربلای اندیشه
۳۱
تو در زمین دلم تخم دوستی کشتی
۳۲
ولی نرست ازو جز گیای اندیشه
۳۳
من شتر دل اگر بار غم کشم چه عجب
۳۴
چو نیست گردن جان بی درای اندیشه
۳۵
بهیچ حال ز من رو همی نگرداند
۳۶
براستی خجلم از وفای اندیشه
۳۷
غم فراخ رو تو روا نمی دارد
۳۸
که دل برون رود از تنگنای اندیشه
۳۹
چو کرد جان من اندیشه ورای دو کون
۴۰
مقام قدر تو دیدم ورای اندیشه
۴۱
چو زاد حاجی اندر میان ره برسید
۴۲
در ابتدای رهت انتهای اندیشه
۴۳
نماز نیست مرا تا بلال زلفت گفت
۴۴
ز قامت تو دلم را صلای اندیشه
۴۵
بوصف روی تو گلها شکفت جانم را
۴۶
بباغ دل ز نسیم صبای اندیشه
۴۷
ولی نبرد بسر وصف روی گل رنگت
۴۸
که خار عجز درآمد بپای اندیشه
۴۹
چو جان خوش است از اندیشه تو دل گرچه
۵۰
که خوش دلی نبود اقتضای اندیشه
۵۱
درخت طوبی قد تو در بهشت وصال
۵۲
وگر برسد ره رسد منتهای اندیشه
۵۳
جزین نبود مراد دلم در اول فکر
۵۴
خبر همین است از مبتدای اندیشه
۵۵
چو نیست بخت مرا آن اثر که من روزی
۵۶
بخدمتت رسم ای مبتغای اندیشه
۵۷
بیاد مجلس وصلت خورم مدام شراب
۵۸
بجام بی می گیتی نمای اندیشه
۵۹
مرا که آتش شوق تو دل بجوش آورد
۶۰
ز وصف تست نمک در ابای اندیشه
۶۱
ز بهر پختن سودای وصل تست مدام
۶۲
نهاده دیگ هوس بر سه پای اندیشه
۶۳
بناخن ار رگ جانم چو چنگ بخراشی
۶۴
ایا دلم ز غمت مبتلای اندیشه
۶۵
ز راستی که منم برنیارم آوازی
۶۶
مخالف تو پس پردهای اندیشه
۶۷
چو ماه روی تو دیدم ستاره شعری
۶۸
طلوع کرد مرا بر سمای اندیشه
۶۹
وز آفتاب جمالت که ماه ازو خجل است
۷۰
هلال وار فزون شد سهای اندیشه
۷۱
بشعر زآن سبب اندیشه کردم از دل دور
۷۲
که می نکرد تحمل وعای اندیشه
۷۳
برآرد آتش غم دودم از دل ار نکند
۷۴
ترشح آب سخن از انای اندیشه
۷۵
چو میر مجلس غم حکم کرد تا در دل
۷۶
نهاد بزم طرب پادشای اندیشه
۷۷
چو چنگ سر در پیشم بود که ساز کنم
۷۸
ز قول خود غزلی بر سه تای اندیشه
۷۹
دمم مده کی مرا شد چو زیر تیز آهنگ
۸۰
ز چنگ عشق تو آواز نای اندیشه
۸۱
اگرچه بر دل غمگین بنده نافذ شد
۸۲
ز حکم مبرم عشقت قضای اندیشه
۸۳
چنانکه یک نفس از تنگنای سینه من
۸۴
قدم برون ننهد بی رضای اندیشه
۸۵
ز علم عشق تو یک نکته حل نگشت هنوز
۸۶
مرا بقوت مشکل گشای اندیشه
۸۷
چو سعی کردم و همت نکرد قربانی
۸۸
زکبش هستی من در منای اندیشه
۸۹
بیمن خاک درت شد دل چو زمزم من
۹۰
چو آب عکس پذیر از صفای اندیشه
۹۱
جمال کعبه وصلت بدیده دل دید
۹۲
دل من از سر کوه صفای اندیشه
۹۳
اگر چو بادیه شعرم نداشت آب چنان
۹۴
که می رمید شتر از حدای اندیشه
۹۵
بوصف روی تو موزون شد و اصولی یافت
۹۶
چو پردهای نگارین نوای اندیشه
۹۷
کنون برقص درآرد بسیط عالم را
۹۸
نشید بلبل نغمت سرای اندیشه
۹۹
اگر بغیر تو اندیشه التفاتی داشت
۱۰۰
تو رو نمودی وزآن گشت رای اندیشه
۱۰۱
حدیث غیر تو کردن صواب می پنداشت
۱۰۲
ببخش چون گنه من خطای اندیشه
۱۰۳
چو دل بفکر تو مشغول شد بر وزین پس
۱۰۴
بهم کنم در خلوت سرای اندیشه
۱۰۵
تو آمدی همه اندیشها برفت از دل
۱۰۶
بنور روی تو دیدم قفای اندیشه
۱۰۷
من از نظاره بلقیس حسن تو حیران
۱۰۸
شنود آصف عقلم ندای اندیشه
۱۰۹
که پیش تخت سلیمان روح این ساعت
۱۱۰
رسید هد هد و هم از سبای اندیشه
۱۱۱
که گرچه هست پی کشف ساق بکر سخن
۱۱۲
بکنج خانه دل انزوای اندیشه
۱۱۳
بگوش بربط ناهید هم رسانیدی
۱۱۴
ز ارغنون عبارت غنای اندیشه
۱۱۵
درین مقام فروداشت کن که ممکن نیست
۱۱۶
بشعر برتر ازین ارتقای اندیشه
۱۱۷
چو زنگ دور همی دار سیف فرغانی
۱۱۸
ز روی آینه دل جلای اندیشه
