مسعود سعد سلمان · دیوان اشعار

شمارهٔ ۱ - در مدح محمد بن علی خاص از سرداران سلطان ابراهیم غزنوی

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چون نای بینوایم ازین نای بینوا
۲
شادی ندید هیچ کس از نای بینوا
۳
با کوه گویم آنچه ازو پر شود دلم
۴
زیرا جواب گفته من نیست جز صدا
۵
شد دیده تیره و نخورم غم ز بهر آنک
۶
روزم همه شب است و صباحم همه مسا
۷
انده چرا برم چو تحمل ببایدم
۸
روی از که بایدم که کسی نیست آشنا
۹
هر روز بامداد بر این کوهسار تند
۱۰
ابری بسان طور زیارت کند مرا
۱۱
برقی چو دست موسی عمران به فعل و نور
۱۲
آرد همی پدید ز جیب هوا صبا
۱۳
گشت اژدهای جان من این اژدهای چرخ
۱۴
ورچه صلاح رهبر من بود چون عصا
۱۵
بر من نهاد روی و فرو برد سر به سر
۱۶
نیرنگ و سحر خاطر و طبعم چو اژدها
۱۷
در این حصار خفتن من هست بر حصیر
۱۸
چون بر حصیر گویم خود هست بر حصا
۱۹
چون بازو چرغ چرخ همی داردم به بند
۲۰
گر در حذر غرابم و در رهبری سبا
۲۱
بنگر چه سودمند شکارم که هیچ وقت
۲۲
از چنگ روزگار نگردم همی رها
۲۳
زین سمج تنگ چشمم چون چشم اکمه است
۲۴
زین بام گشت پشتم چون پشت پارسا
۲۵
ساقط شدست قوت من پاک اگر نه من
۲۶
بر رفتمی ز روزن این سمج با هبا
۲۷
با غم رفیق طبعم از آنسان گرفت انس
۲۸
کز در چو غم درآید گویدش مرحبا
۲۹
چندان کزین دو دیده من رفت روز و شب
۳۰
هرگز نرفت خون شهیدان کربلا
۳۱
با روزگار قمر همی بازم ای شگفت
۳۲
نایدش شرم هیچ که چندین کند دغا
۳۳
گر بر سرم بگردد چون آسیا فلک
۳۴
از جای خود نجنبم چون قطب آسیا
۳۵
آن گوهری حسامم در دست روزگار
۳۶
کاخر برونم آرد یک روز در وغا
۳۷
در صد مصاف معرکه گر کند گشته ام
۳۸
روزی به یک صقال بجای آید این مضا
۳۹
ای طالع نگون من ای کژ رو حرون
۴۰
ای نحس بی سعادت و ای خوف بی رجا
۴۱
خرچنگ آبئی و خداوند تو قمر
۴۲
آبیست سوزش تن و جان از شما چرا
۴۳
مسعود سعد گردش و پیچش چرا کنی
۴۴
در گردش حوادث و در پیچش عنا
۴۵
خودرو چو خس مباش و به هر سرد و گرم دهر
۴۶
آزاده سرو باش به هر شدت و رخا
۴۷
می دان یقین که شادی و راحت فرستدت
۴۸
گر چند گشته ای به غم و رنج مبتلا
۴۹
جاه محمد علی آن گوهری که چرخ
۵۰
پرورده ذات پاکش در پرده صفا
۵۱
چون بر کفش نهاد و به خلق جهان نمود
۵۲
زو روزگار تازه شد و ملک با بها
۵۳
گردون شده است رتبت او پایه علو
۵۴
خورشید گشت همت او مایه ضیا
۵۵
تا شد سحاب جودش با ظل و با مطر
۵۶
آمد نبات مدحش در نشو و در نما
۵۷
تا آفتاب رایش در خط استواست
۵۸
روز و شب ولی و عدو دارد استوا
۵۹
تا شد شفای آز عطاهای او نیاز
۶۰
بیماروار کرد ز نان خوردن احتما
۶۱
فربه شدست مکرمت و ایمن از گزند
۶۲
تا در بهار دولت او می کند چرا
۶۳
ای کودکی که قدر تو کیوان پیر شد
۶۴
بخت جوان چو دایه همی پرورد تو را
۶۵
پیران روزگار سپرها بیفکنند
۶۶
در صف عزم چون بکشی خنجر دها
۶۷
گویا به لفظ فهم تو آمد زبان عقل
۶۸
بینا به نور رای تو شد دیده ذکا
۶۹
بر هر زبان ثنای تو گشته است چون سخن
۷۰
در هر دلی هوای تو رسته است چون گیا
۷۱
چون مهر بی نفاق کنی در جهان نظر
۷۲
چون ابر بی دریغ دهی خلق را عطا
۷۳
اقرار کرد مال به جود تو و بسست
۷۴
دو کف تو گواه و دو باید همی گوا
۷۵
جاه تو را به گردون تشبیه کی کنم
۷۶
گفته است هیچ کس به صف راست را دو تا
۷۷
عزم تو را که تیغ نخوانیم خرده ای ست
۷۸
زیرا که تیغ تیز فراوان کند خطا
۷۹
گر دشمنت ز ترس برآرد چو مرغ پر
۸۰
آخر چو مرغ گردد گردان به گردنا
۸۱
تو خاص پادشاه شدی بس شگفت نیست
۸۲
شد خاص پادشا پسر خاص پادشا
۸۳
ای عقل را دهای تو چون دیده را فروع
۸۴
ای فضل را ذکای تو چون دیده را ضیا
۸۵
چون بخت نحس گفته من نشنود همی
۸۶
نزد تو مستجاب چرا شد مرا دعا
۸۷
معلوم شد مرا که هنوز اندرین جهان
۸۸
ماندست یک کریم که دارد مرا وفا
۸۹
چون بر محمد علیم تکیه اوفتاد
۹۰
زهره است چرخ را که نماید مرا جفا
۹۱
ضعف و کساد بیش نترساندم کزو
۹۲
بازوی من قوی شد و بازار من روا
۹۳
ای هر کفایتی را شایسته و امین
۹۴
وی هر بزرگیی را اندر خور و سزا
۹۵
تو شاخ آن درختی کاندر زمانه بود
۹۶
برگش همه شجاعت و بارش همه سخا
۹۷
اندر پناه سایه او بود مأمنم
۹۸
تا بر روان پاکش غالب نشد فنا
۹۹
یک رویه دوستم من و کم حرص مادحم
۱۰۰
هم راست در خلأام و هم پاک در ملا
۱۰۱
هم مدح نادر آید و هم دوستی تمام
۱۰۲
مادح چو بی طمع بود و دوست بی ریا
۱۰۳
نظم مرا چو نظم دگر کس مدان از آنک
۱۰۴
یاقوت زرد نیکو ماند به کهربا
۱۰۵
هر چند کز برای جزا بایدت مدیح
۱۰۶
والله که بر مدیح نخواهم ز تو جزا
۱۰۷
آزاده ای که جوید نام نکو به شعر
۱۰۸
چون بندگان ز خلق نباید ستد بها
۱۰۹
در مدحت تو از گل تیره کنم گهر
۱۱۰
هرگز چو مدحت تو که دیدست کیمیا
۱۱۱
امروز من چو خار و گیاام ذلیل و پست
۱۱۲
از باغ بخت تو کندم هر زمان بلا
۱۱۳
تو آفتاب و ابری کز فر و سعی تو
۱۱۴
گلها و لاله ها دمد از خار و از گیا
۱۱۵
ابیات من چو تیر است از شست طبع من
۱۱۶
زیرا یکی کشیده کمانم ز انحنا
۱۱۷
چون از گشاد بر نظرت شد زمانه راست
۱۱۸
هرگز گمان مبر که ز بخت افتدش بدا
۱۱۹
بیمار گشت و تیره تن و چشم جاه و بخت
۱۲۰
ای جاه و بخت تو همه دارو و توتیا
۱۲۱
ای نوبهار سرو نبیند همی تذرو
۱۲۲
وی آفتاب نور نیابد همی سها
۱۲۳
تا دولت است و نعمت با بخت تو به هم
۱۲۴
از لهو از نشاط مشو ساعتی جدا
۱۲۵
از ساقی یی چو ماه سما جام باده خواه
۱۲۶
بر لحن و نغمه صنمی چون مه سما
۱۲۷
زان شادی و طرب که دو رخسار او گل است
۱۲۸
بر حسن او بهشت زمان می کند ثنا
۱۲۹
اندر بر و کنار وی آن سرو لعبتی
۱۳۰
اندر بهار بزم چو بلبل زند نوا
۱۳۱
نالان شود به زاری چون دست نازکش
۱۳۲
در چشم گرد او زند انگشت گردنا
۱۳۳
تا طبع ها مراتب دارند مختلف
۱۳۴
آب است بر زمین و اثیر است بر هوا
۱۳۵
بادت چهار طبع به قوت چهار طبع
۱۳۶
کرده به ذات اصلی در کالبد بقا
۱۳۷
همچون هوا هوای تو بر هر شرف محیط
۱۳۸
همچون اثیر اثیر بزرگیت باسنا
۱۳۹
همچون زمین زمین مراد تو اصل بر
۱۴۰
چون آب آب دولت تو مایه صفا

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.