Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
مسعود سعد سلمان · دیوان اشعار

شمارهٔ ۱۵۱ - هم در ثنای آن پادشاه و تهنیت فتح اکره

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ایا نسیم سحر فتح نامه ها بردار
۲
به هر ولایت از آن فتح نامه ای بسیار
۳
ز فخر منشین جز بر سر شهان بزرگ
۴
ز عز مسپر جز دیده ملوک کبار
۵
بدین مهینی اخبار خلق نشنیدست
۶
مگر نگویی در کوه و بیشه این اخبار
۷
به کوه و بیشه نماند پلنگ و شیر از بیم
۸
چه گیرد آن گه شاه جهان به روز شکار
۹
مبشران را راه گذر بیارایند
۱۰
به هر ولایت رسم این چنین بود ناچار
۱۱
مبشری تو و آراسته ست راه تو را
۱۲
بهار تازه و نوروز خرم از گلزار
۱۳
خوازه بست ز گلبن همه فراز و نشیب
۱۴
بساط کرد ز سبزه همه جبال و قفار
۱۵
به باغ بلبل و قمری و عندلیب از لهو
۱۶
کشیده الحان چون ارغنون موسیقار
۱۷
بدین بشارت چون بگذری به هر کشور
۱۸
فشاند ابر هوا بر تو لؤلؤ شهوار
۱۹
ز بهر آنکه مگر بر زمین مقام کنی
۲۰
زمین بپوشید از سرخ گل شعار و دثار
۲۱
بدان که تا نرسد بر تو تابش خورشید
۲۲
کشید چرخ مظله ز گونه گونه بخار
۲۳
به بوستان و به باغ از برای دیدن تو
۲۴
ز بس شکوفه سراپای دیده گشت اشجار
۲۵
به باغ برگذری شاخ ها ز میوه و گل
۲۶
دو تا شوند به خدمت به پیش تو هموار
۲۷
ازین نشاط ببالد چنار و سرو سهی
۲۸
ز لهو لعل شود روی لاله و گلنار
۲۹
ایا نسیم سحر عنبرین دم تو کنون
۳۰
کند زمین و هوا را چو کلبه عطار
۳۱
بدین خبر تو جوانی دهی به عالم پیر
۳۲
کنی چو خلد جهان را ز نعمت بسیار
۳۳
کنون ز فر تو در باغ ها پدید آمد
۳۴
ز جنس جنس نبات وز گونه گون ازهار
۳۵
ره تو سر بسر آراست نوبهار گزین
۳۶
تو می خرام به صد مرتبت مبشر وار
۳۷
به هفت کشور چون این خبر بگویی تو
۳۸
ملوک جان و روان پیش تو کنند نثار
۳۹
پیام خواهم دادن تو را به هفت اقلیم
۴۰
چو فتح نامه بدادی پیام هم بگزار
۴۱
تو خود مشاهد حالی و بوده حاضر
۴۲
به کارزار شهنشه پیام من به چه کار
۴۳
بگو که چون ملک عصر سیف دولت و دین
۴۴
خدایگان جهان خسرو صغار و کبار
۴۵
ز بهر نصرت اسلام را ز دارالملک
۴۶
به بوم هند در آورد لشکر جرار
۴۷
بدان که تا نبود لشکری گران و بزرگ
۴۸
خیاره کرد ز لشکر چهل هزار سوار
۴۹
چو چرخ کینه کش و چون زمانه با قوت
۵۰
چو ابر طوفان فعل و چو ابر صاعقه بار
۵۱
رهی گرفته به پیش اندرون دراز و مهیب
۵۲
همه زمینش سنگ و همه نباتش خار
۵۳
شعاع کوکب ثابت به چرخ بر رهبر
۵۴
مسیر دیو دژآگه به خاک بر هنجار
۵۵
همی خرامید اندر میان هندستان
۵۶
فراشته سر رایت به گنبد دوار
۵۷
سپهر نیک سگال و زمان فرمان بر
۵۸
خدای راهنمای و ملایکه انصار
۵۹
بدو ملوک ز اطراف روی بنهادند
۶۰
چنان که آید از آفاق سوی بحر انهار
۶۱
کمینه خدمت هر یک ز تن که صد بدره
۶۲
کهینه هدیه هر یک ز جامه صد خروار
۶۳
گهی گذاشت حصار و گهی گذاشت زمین
۶۴
گهش مقام به بیشه گهش نزول به غار
۶۵
چو می گذشت گذر کرد رایت عالیش
۶۶
به گرد تیره بپوشید چرخ آینه وار
۶۷
حصار اگره پیدا شد از میانه گرد
۶۸
بسان کوه بر او باره های چون کهسار
۶۹
به حسن رتبت او نارسیده دست قضا
۷۰
نکرده با وی غدری زمانه غدار
۷۱
سپه چو دایره پیچید گرد حصن و همی
۷۲
نمود حصن ازو همچو نقطه پرگار
۷۳
به کارزار زده دست و گرم گشته نبرد
۷۴
ز تیغ آهن سنب وز تیر خاره گذار
۷۵
به خواب دید دگر شب امیر آن چیپال
۷۶
یکی بلندی و او بر سرش گرفته قرار
۷۷
شده هراسان از جان و گرد بر گردش
۷۸
همه سراسر پر شرزه شیر و افعی مار
۷۹
ز دور دیده یکی مرغزار خرم و سبز
۸۰
درو کشیده یکی سایبان پر زنگار
۸۱
نهاده تختی زرین بر او فرشته وشی
۸۲
دو فوج حور کمر بسته بر یمین و یسار
۸۳
خیال دولتش آمد فراز و گفت بدو
۸۴
که از ضلالت خود گشت بایدت بیزار
۸۵
ببایدت بر آن سایبان رنگین شد
۸۶
وز آن فرشته ببایدت خواستن زنهار
۸۷
چو دید چیپال این خواب سهمگین در وقت
۸۸
گرفت لرزه و گشت از نهیب آن بیدار
۸۹
یقین شد او را کان سایبان محمودیست
۹۰
درو نشسته شاه فریشته کردار
۹۱
سراییان و غلامان دو فوج بسته کمر
۹۲
سپاه اوست چو شیر و چو مار گرد حصار
۹۳
چو شمع روز شد از کله کبود پدید
۹۴
زمین ز حله زربفت سرخ کرد و شعار
۹۵
امیر اگره چیپال از سر گنبد
۹۶
فرو دوید و به پست آمد از بلند حصار
۹۷
سرای پرده سیفی بدید و خدمت کرد
۹۸
بز دو دست و بکند از میان خود زنار
۹۹
پیام داد به خسرو که ای بزرگ ملک
۱۰۰
گناه کردم و کردم بدان گناه اقرار
۱۰۱
به بندگیت مقرم توام خداوندی
۱۰۲
گذاشتم همه عصیان تو جرم من بگذار
۱۰۳
اگر تو عفو کنی بر دلم ببخشایی
۱۰۴
کنم ز تن که به بالای این حصار انبار
۱۰۵
جواب داد شهنشاه سیف دولت و دین
۱۰۶
که آمدم به غزا من بدین بلاد و دیار
۱۰۷
حصار دیدم بی مر و لیک هر یک را
۱۰۸
گشاده بود بدین لشکر هدی صدبار
۱۰۹
همی بجستم حصنی عظیم و دوشیزه
۱۱۰
که در جهان نبدش هیچ خسرو و سالار
۱۱۱
کنون که یافته ام این حصار اگره را
۱۱۲
ازین حصار برآرم به تیغ و تیر دمار
۱۱۳
ملوک را همه مقصود سیم و زر باشد
۱۱۴
مر مراد همه عفو ایزد دادار
۱۱۵
پس آنگهی به سپه گفت جنگ پیوندند
۱۱۶
من این حصار بگیرم به عون ایزد بار
۱۱۷
سپاه گرد حصار اندر آمدند چنانک
۱۱۸
مبارزان را چون لیل می نمود نهار
۱۱۹
حصار اگره مانده میانه دو سپه
۱۲۰
برونش لشکر اسلام و در درون کفار
۱۲۱
بسان چرخ برو سنگ منجنیق روان
۱۲۲
چنان کجا به سوی چرخ دعوت ابرار
۱۲۳
پیاده دیدم با خود و جوشن و خنجر
۱۲۴
همی خزید به کردار مار بر دیوار
۱۲۵
به سنگ و تیر و به آتش همی نگشت جدا
۱۲۶
بدوختندش گویی به آهنین مسمار
۱۲۷
هزار زخم فکند و دلش نگشت ملال
۱۲۸
هزار زخم بخورد و تنش نگشت فگار
۱۲۹
هر آتشی که بینداختندی از کنگر
۱۳۰
چنان نمودی کز چرخ کوکب سیار
۱۳۱
هر آن سواری کاندر میان آتش رفت
۱۳۲
و گرچه بود ز آتش به گرد آن انبار
۱۳۳
برون شد او چو براهیم آزر از آذر
۱۳۴
به گردش آتش سوزنده گشت چون گلزار
۱۳۵
به زیرش اندر شاخ بنفشه گشت زکال
۱۳۶
به گردش اندر برگ شکوفه گشت شرار
۱۳۷
گذشت روزی چند و همی نیاسودند
۱۳۸
سپه ز کوشش در روز روشن و شب تار
۱۳۹
شبی که بود بسی سهمگین تر از دوزخ
۱۴۰
کریه و زشت چو دود و سیاه و تیره چو قار
۱۴۱
چو رعد از ابر بغرید کوس محمودی
۱۴۲
برآمد از پس دیوار حصن مارامار
۱۴۳
سرائیان ملک جملگی بجوشیدند
۱۴۴
برآمدند بهر کنگر اژدها کردار
۱۴۵
به تیغ کردند از خون دشمنان هدی
۱۴۶
زمین اگره همچون زمین دریا بار
۱۴۷
چو در حصار بجوشید تارک گبران
۱۴۸
ز تاب آتش شمشیر گرم شد پیکار
۱۴۹
همی نمود ز روی حسام خون عدو
۱۵۰
چو آب شنگرف از روی تخته زنگار
۱۵۱
ز ترس چنبر گردون بایستاده ز دور
۱۵۲
ز سهم چشمه خورشید در شده به غبار
۱۵۳
حسام بران در سر به معدن دانش
۱۵۴
سهام پران در دل به موضع اسرار
۱۵۵
خدایگان را دیدم به گرد رزم اندر
۱۵۶
چو شرزه شیر به دست اژدهای مردم خوار
۱۵۷
تبارک الله چشم بد از کمالش دور
۱۵۸
چو نور بود بر آن مرکب جهنده چو نار
۱۵۹
گشاده دست به زخم و ببسته تنگ میان
۱۶۰
ز بهر خشندی و عفو ایزد دادار
۱۶۱
ز غازیان به حصار اندرون درآمد بانگ
۱۶۲
ز ملک خسرو محمود باد برخوردار
۱۶۳
خدایگانا هر وقت فتح خوش باشد
۱۶۴
ولیک خوشتر باشد به روزگار بهار
۱۶۵
نمود در هند آثار فتح شمشیرت
۱۶۶
«چنین نماید شمشیر خسروان آثار»
۱۶۷
حسام تیز تو شد ذوالفقار و هند عرب
۱۶۸
حصار اگره خیبر تو حیدر کرار
۱۶۹
حسام تست اجل وز اجل که جست امان
۱۷۰
سنان تست قضا وز قضا که یافت فرار
۱۷۱
زمین هند چنان شد که تا به حشر برو
۱۷۲
ز خون به کشتی باید گذاشت راهگذار
۱۷۳
به بحر و کوه ز بس خون که راند تیغ تو شد
۱۷۴
عقیق و بسد در یمین و زر عیار
۱۷۵
هر آنچه اکنون اندر زمین او روید
۱۷۶
چو شاخ و قواق از شاخ او سرآید بار
۱۷۷
کنون مکوک ز اطراف زی تو بفرستند
۱۷۸
ز زر سرخ به خروار و پیل نر به قطار
۱۷۹
چو پیل جمع شود پیل خانه کن قنوج
۱۸۰
به پیلبانی پیلانت جندرا بگمار
۱۸۱
خجسته بادت این فتح تا به فیروزی
۱۸۲
به تیغ نیز بگیری چنین حصار هزار
۱۸۳
تو بود خواهی صاحبقران به هفت اقلیم
۱۸۴
دلیل می کند این فتح تو بدین گفتار
۱۸۵
همیشه تا به میان سپهر جای زمی است
۱۸۶
کند به گرد زمین اندرون سپهر مدار
۱۸۷
همیشه بادی در ملک کامگاری و ناز
۱۸۸
ز دولت تو چنین فتح هر مهی صد بار
۱۸۹
سعادت ازلی با تو روز و شب همبر
۱۹۰
خدای عزوجل با تو گاه و بیگه یار

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.