غزل شمارهٔ ۱۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
خوشتر ز آستان تو ما را مقام نیست
۲
کوی تو کم ز روضهٔ دارالسلام نیست
۳
گفتم که خاک راه توام ملتفت نشد
۴
بیچاره من که اینقدرم احترام نیست
۵
گفتم بیا که از غم لعل تو سوختم
۶
گفت این طمع به غیر تمنای خام نیست
۷
آیینهٔ وجود که زنگار غم گرفت
۸
ساقی صفاش جز به می لعل فام نیست
۹
می ده که محتسب نکند منع شرب ما
۱۰
آری به بزم ساقی ما می حرام نیست
۱۱
صوفی که منع باده صافی همی کند
۱۲
او را خبر ز لذت شرب مدام نیست
۱۳
کردم به سرو نسبت قدش به غمزه گفت
۱۴
ای بی بصر خموش که او را خرام نیست
۱۵
اندوه یار و درد فراق و غم دیار
۱۶
آخر ببین که بر دل ما زین کدام نیست
۱۷
هستند بندگان و غلامان تو را بسی
۱۸
یک بندهٔ مطیع چو ابن حسام نیست