غزل شمارهٔ ۸۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دلم فدای تو باد ای نسیم عنبر بیز
۲
به دستگیری افتاده ای چو من برخیز
۳
چنین که چشم تو هر گوشه ای کمین دارد
۴
چگونه دل بنشیند به گوشه ی پرهیز
۵
زبس که آتش رخساره ی تو می افروخت
۶
بسوخت خرمن تقوای من به آتش تیز
۷
زدیم در خم زلف گره گشای تو چنگ
۸
که مفلسیم و نداریم هیچ دست آویز
۹
بیا که باده و گل را به هم برآمیزیم
۱۰
ز دست حادثه ی روزگار رنگ آمیز
۱۱
بیار کاسه و از می پرآب رنگین کن
۱۲
زخاک پرشده بین کاسه ی سر پرویز
۱۳
سوار حادثه هر سو دو اسپه می تازد
۱۴
نه رخش ازو بتواند گریخت نه شبدیز
۱۵
فضای سینه ام آتش گرفت مردم چشم
۱۶
تو مردمی کن و آبی زدیده بر وی ریز
۱۷
فضای سینه ام آتش گرفت مردم چشم
۱۸
تو مردمی کن و آبی ز دیده بر وی ریز
۱۹
بتاخت لشکر غم قلب سینه ابن حسام
۲۰
پناه می طلبی خیز و در پیاله گریز